♠جاسوس♠
.・✫・゜・。.
پارت3
یک هفته گذشت و هیچ خبری نشد.ييشنگ به شدت نگران شده بود ..ميترسيد که فهمیده باشن و توی این ماجرا خودشو مقصر ميدونست و از اون طرف فهمیده بود که یک هفتس هیچی به ييبو ندادن که بخوره..ميدونست که ییبوخیلیي مقاومه و تعريف پیروزی هایی که توی ماموريتها به دست آورده زیاد شنیده بود..اما به هرحال بدن انسان به آب نیاز داره و ميترسيد که توی اون زیر زمین بیهوش شده باشه..تصمیم گرفت که به سراغ یانگ بره...
ييشينگ:سلام جناب یانگ..
يانگ درحالیکه سیگار برگشو داشت روشن میکرد گفت:اوه کای خوب شد اومدی باهات کار داشتم..
ييشينگ:چیکار؟..
يانگ:قراره پیت نیرو برامون بفرسته..ميخوام خودت رياستشونو به عهده بگیری..
ييشينگ:مطمعنين مثل سری قبل جا نميزنه؟
یانگ:آره..بهش گفتم که اگر این کارو کنه براش گرون تموم ممیشه..
ييشينگ:در عوضش چی ميخواد؟
یانگ:برادرشو آزاد کنم..
ييشينگ:این سری کار آسونی ازت خواسته..
يانگ یه پوک به سیگارش زد: آره چون میدونه اگر برادرش صحبت کنه پای خودشم گیر...هردو میخندن..اوه راستی کای کارم داشتی که اومدی؟..
ييشينگ:راستش آره خواستم بدونم با يوبين(اسم مستعار ييبو)چیکار میکنین؟..
یانگ:در بارش خیلی فکر کردم..درسته همه چی بلده اما به درد کار من نمیخوره..
ييشينگ:پس ردش کنیم بره؟..
يانگ:آره ردش کنین بره اون دنیا..ييشينگ چهرش نگران ميشه:چی؟بکشيمش؟..
يانگ:درسته جوری قيافت بهم ریخت که انگار اولین بارته قراره یه آدم بکشی..
ييشينگ:به زور خنده ای میکنه:معلومه که نه اما فقط یکم شوکه شدم آخه پسر خیلی کار بلديه من فکر میکردم که نگهش ميدارين..
یانگ:بهش مشکوکم کای..
ييشنگ وقتی اینو شنید دیگه اصرار نکرد چون ممکنه شکش بیشتر میشد پس از یانگ خداحافظی کرد و از اتاق خارج شد...باید کاری میکرد تا دیر نشده..یه فکری به سرش زد..تلفنشو برداشت و به یه نفر زنگ زد..اون شخص زندگيشو مدیون ييشينگ بود و همیشه به ييشينگ میگفت هروقت به کمک نیاز داشتی بهم بگو درسته اونم عضو تروریستا بود اما ييشينگ براش مهم تر بود...
ييشينگ:الو..باید ببينمت..بیا اینجا..اوکی ...یک ساعت بعد اون شخص رسید رفتن به اتاق ييشينگ خواستن مطمعن بشن که کسی صحبتاشونو گوش نمیده...
مرد:در خدمتم رفیق ..
ييشينگ:ميخوام یه نفرو برام نجات بدي ههمین امشب جونش در خطره..

YOU ARE READING
▪︎Spy▪︎
Fanfiction"جاسوس" با ورود تروریست ها به کشور چین ؛ سازمان امنیت چین برای شناسایی و دستگیری تروریستها تعدادی از نیروهاشو به عنوان جاسوس به این گروه میفرسته.. وانگ ییبو که سرانجام موفق به ملاقات میشه اما با اتفاقاتی که پیش میاد توسط شخصی به نام شیائو جان از...