سهون در اتاق را محکم به هم کوبید و روی تخت ولو شد
از امشب سال جدیدی را شروع می کرد..
سال جدیدی از زندگیش که با اشک و حسرت شروع میشد..برگ جدیدی از درخت زندگیش خزان شده روی زمین افتاده بود و دردش به حدی است که میتونه بدن کوچک سهون رو از پا بندازه و ریشه هاش رو از روی زمین برداره
تخت بوی لوهان را می داد...خیلی احمق بود که عطر بهاری لوهان را توهم می دانست!..
-لوهانا ذهن من هرگز قدرت خلق یکی مثل تورو نداره...:)
****
مادر سهون اون شب آرام تر از بقیه ی شب ها بود...
البته اهالی خانه می دانستند که این آرام بودن فقط در ظاهر می درخشد!...-به نظرت مادر و پدر بدی بودیم؟!
آقای اوه جوابی نداد...او هم از دیدن حالات بی حس پسرش در امروز از کارهایش پشیمان شده بود-باید یه کاری براش بکنیم!
خانم اوه موهای بلندش را به عقب فرستاد...هیچ چیز به ذهنش نمی رسید!!-یک سفر خانوادگی چطوره؟!
تنها نظری که برای بهم پیوستن دوباره شون بود رو پیش گذاشت...
بالاخره باید از یک جایی شروع میکردند..

STAI LEGGENDO
I found an angle(پایان یافته)
Fanfictionسهون کوچولو از تنهاییش در حال گله کردن بوده که روزی یک فرشته با بوت خوشگلش روش می افته و زندگی تباهش رو آباد میکنه اما.. همه چیز که قرار نیست خوش و خرم پیش بره...💔 کاپل : هونهان💕💕 فصل دوم هم کامل است❣😗