Part 14

67 19 0
                                    

♠جاسوس♠

.・✫・゜・。.

پارت 14

جان وارد خونه میشه جیلی به استقبالش میره..

جان: سلام چطوری؟..

جیلی پلاستیک تو دست جانو میگیره: سلام خوبم تو چطوری؟..

جان: خسسته..

جیلی: الهی دورت بگردم خسته نباشیی.. تا دست و روتو بشوری شامو میکشم..

جان: نمیخواد بیرون یه چیزی خوردم من برم بخوابم..

جیلی: اینقد غذاهای بیرونو نخووور.. از این به بعد برات غذا درست میکنم با خودت ببری...

جان لپ جیلی رو بوس میکنه: ای جوونم آبجی کوچولوم چه بزرگ شدههه..

جیلی: بله پس چی فکر کردییی..

جان پیشونی جیلی رو بوس میکنه و جیلی هم فک جانو میبوسه شبخیر میگن و جان میره بخوابه.. جیلی هم رفت و شامشو خورد.. بعد از شام رفت توی اتاقش و باز به عکس پیت نگاه میکرد...

جیلی: یعنی ممکنه جان دروغ گفته.. اخه از کجا میدونست که من ازش خوشم اومده که بخواد دروغ بگه.. ولی آخه بهش نمیاد آدم بدی باشه.. در حال حرف زدن باخودش بود که گوشیش زنگ میخوره.. سریع پامیشه و در اتاقشو میبنده و آروم صحبت میکنه: الو سلام..

ماریا: سلام چرا آروم صحبت میکنی؟..

جیلی: جان خونس خوابه.. جونم؟..

ماریا: زنگ زدم ببینم چیکار کردی؟ به پیت زنگ زدی؟.

جیلی: نه ماری تا الان داشتم بهش فکر میکردم... نمیدونم چیکار کنم.. میترسم داداشم راست گفته باشه..

ماریا: واای از دست توو.. چرا اینقد تو پخمگی خودت موندی؟ ببین اگر الان زنگ نزنی ممکنه بعدن دیر بشه هاا..

جیلی: اگه بهش زنگ زدم تحویلم نگرفت چی؟..

ماریا: خب به ک.. رت..

جیلی: مارییییی زهرمار اه مگه نمیگم از این حرفا نزننن..

ماریا: هههه خیلی خب ببخشییید خب زمان میبره تا ترک کنممم..

جیلی: دیگ نشنومااا..

ماریا: بااش.. قط کنیم برو زنگتو بزن..

جیلی: برم ببینم چیکار میشه کرد.

ماریا: آفرین دختر خوبیه نفس عمییق چشمات ببند زنگ بزن به هیچی هم فکر نکن.. به حرف قلبت گوش کننن.. مغز همه کصشری میگه..

جیلی: برو گمشو.. گوشیو قطع میکنه.. پی وی پیتو باز میکنه.. میبینه آنلاینه.. انگشتش بین آیکون تماس در رفت و آمد بود..

جیلی: واییییی خدایا بهم اعتماد به نفس بدههه.. یه فکری به سرش میزنه.. تصمیم میگیره بهش پیام بده.. تایپ میکنه.. سلام.. پشیمون میشه خواست پاکش کنه: وای سین زددد.. داره تایپ میکنهههههه.. وای قلبم داره از حلقم میزنه بیرون... چرا نمیفرسته.. یعنی چیشددد.. شاید پشیمون شد.. گوشیشو میزاره کنار وپاهاشو جمع میکنه و به گوشیش نگاه میکنه... گوشیش زنگ میخوره نگاه به صفحه گوشیش که میکنه یه هین بلندی میکشه و دستشو میزاره جلوی دهنش: وای داره زنگ میزنهههههه.. چیکار کنممم. بردارمممم ینیییی؟؟ اگه جان بیدار بشه چییبیبیی...وای قطع .. هنوز حرفش تموم نشده بود که دوباره گوشیش زنگ میخوره.. به نفس عمیق میکشه و برمیداره..

▪︎Spy▪︎Where stories live. Discover now