Part 24

72 15 0
                                    

♠جاسوس♠

.・✫・゜・。.

پارت 24

هیون: جیلی دایی امروز کجا بودی؟..

جیلی به نگاه به چاکا میکنه و سپس روبه هیون میگه: بیرون بودم چه طور؟..

هیون: تو امروز رفتی پاساژ بزرگ؟..

جیلی: چه طور؟..

هیون: آره یا نه؟..

جیلی: بله بودم.. جرمه؟..

هیون: نه جرم نیست.. میشه بدونم پول اون لباسو که خریدی از کجا آوردی؟..

جیلی رو به زنداییش کرد: حداقل میزاشتی دایی بشینه بعد بهش میگفتی..

هیون: جیلی، مراقب حرف زدنت باش.. جواب منو بده..

جیلی: بی کس و کار نیستم.. یه داداش دارم، اون برام فرستاده.. بازجویبتون تموم شد؟

هیون: مگه با جان در ارتباطی؟..

جیلی: آره گاهی وقتا زنگ میزنه... الانم اگر بازجوییتون تموم شد لطفا بزارین من درسمو بخونم..

هیون از اتاق بیرون میره..

چاکا: جیلی جان عزیزم باور کن..

جیلی: زندایی جون از خودم میپرسیدین بهتون میگفتم.. نیازی نبود با بزرگترتون بیاین...

چاکا: باور کن من فقط نگرانتم همین..

جیلی یه پوخند میزنه: باشه، اجازه میدین درسمو بخونم؟ .. برا شامم صدام نزن گشنم نیست..

چاکا بدون حرفی در اتاقو میبنده و میره..

جیلی به نفس راحت میکشه و به درس خوندنش ادامه میده....

جان توی حیاط تنها نشسته بود و روی قسمت خاکی زمین با چوب یه پسر و دختر کشید..

ییشینگ از پشت سر بهش نزدیک میشه: پس داشمون عاشقه...

جان: به اهمی اوهومی، بدون اجازه همینجوری سرک میکشی تو حریم بقیه ؟؟ ..

ییشینگ کنارش نشست و دستشو گذاشت دور گرد جان: ببین داشم، اینجا در داره؟ نداره دِ.. همش حیااط سندشم به نام تو نزدن... پس نتیجه میگیریم..

جان دست ییشینگو از روی گردنش برداشت: نتیجه میگیریم زیادی داری کصشر میگی...

ییشینگ: هههه دیگه باس داش خل و چلتو تحمل کنی، حالا نگفتی طرفه؟؟؟..

جان: چرتو پرت نگو با، آبجیمه...

ییشینگ: اوه شرمنده رفیق، دلت براش تنگ شده؟..

جان: خیلی.. نمیدونم الان داره چیکار میکنه... دلم واسه خنده هاش لک زده..

ییشینگ: پیش پدرومادرته دیگه، چرا نگران جاشی؟..

▪︎Spy▪︎Where stories live. Discover now