☽︎تو بدون من میمیری ☾︎

59 6 2
                                    

 با قدم های اهسته سمت پسر روی تخت رفت

Ups! Gambar ini tidak mengikuti Pedoman Konten kami. Untuk melanjutkan publikasi, hapuslah gambar ini atau unggah gambar lain.


با قدم های اهسته سمت پسر روی تخت
رفت.. بالای سرش وایساد..
با چشمای درشت شده به نانا نگاه میکرد.. احساس میکرد سمتش کشیده میشه.. همین که دستش رو گرفت وحشت زده به دختر رو به روش نگاه کرد احساسات جدیدی سمتش هجوم آورده بودن احساساتی که مطمئن بود مال خودش نیست ..غم، نفرت  . دستای اون مثل یخ بود ..و دستای خودش انگار آتیش گرفته بودن ..
غیر ارادی با قدرتی که از لمس دختر رو به روش به دست آورده بود روی تخت نشست و نانا رو توی بغلش کشید .. محکم بغلش کرد و به سینش فشارش میداد.. حرکاتش اصلا دست خودش نبود دوست داشت  اینقدر فشار بده که توی وجودش حل بشه..انگار کنترل بدنش دست خودش نبود ..
این لحظه برای جونگ کوک وحشتناک و خجالت‌آور بود اما انگار بدنش ازش پیروی نمیکرد... نه میتونست خودش رو عقب بکشه نه روش میشد یه دختر رو که فقط یک بار دیده اینطوری بغل کنه و وحشتش ازین بود که همچین اتفاقی چطور ممکنه بیوفته  مثل خواب بود .جوری ازین نزدیکی ناخواسته لذت می‌برد که انگار تا به الان رنگ آرامش و لذت رو به چشم ندیده ! و عجیبتر شد که دختر توی بغلش سرش رو به شونش تکیه داد..
در مقابل نانایی بود که ازین نزدیکی ناتوان تر میشد .ضعف رو توی تمام سلولای بدنش احساس میکرد.... وهمینطور هرچقدر میگذشت میل بیشتری به خواب پیدا میکرد طوری که دوست داشت همون لحظه توس همون شرایط فقط بخوابه...
اما چیزی که اذیتش میکرد.. فشار دستای پسر دور کمرش بود... اونقدر محکم به خودش فشارش داده بود که احساس میکرد استخوان هاش با یکم فشار بیشتر خورد میشن.
حسی که توی  افراد حاضر در اتاق یک حس مشترکه ..دیدن همچین اتفاقی بود ...
از یک دوره ایی به بعد کمتر کسی بود که بتونه یک هالف رو از نزدیک ببینه..حتی بیشتر جوونا این موضوع رو توی کتاب های افسانه ایی به صورت کاملا جزئی خونده بودن ..
حالت هول زده و عجیب جونگ کوک  مثل تشنه ایی بود که بعد از چندین ماه به آب رسیده باشه..  اون جوریی که نانا رو بغل گرفته بود و همینطور با چشم دیدن همچین اتفاقی.. واقعا عجیب بود ..
نامجون نوک انگشتاش رو به دندون گرفته بود و نگران به نانا نگاه میکرد ..حالت چهره نانا خیلی خسته و خواب آلود به نظر می‌رسید! چقدر دیگه مونده بود تا تموم بشه!؟
لی  تمام مدت اون دونفر رو زیر نظر داشت.. همین که متوجه تغییر حالت چهره نانا شد ، با بدجنسی تمام چیزی نگفت .از نظرش این هالف سرکش به کمی تنبیه نیاز داشت ..تا الان هم زیادی نافرمانی کرده بود..
نانا اخماش رو توی هم کشید و دستاشو دوطرف بازوی جونگ کوک گذاشت و سعی کرد از خودش دورش کنه..
_خیله خب جئون اروم باش.. سعی کن نانا رو ول کنی...
جونگ کوک جوری به لی نگاه کرد که انگار سخت ترین کار دنیا رو ازش خواسته ... با کمک لی  دستاش رو از دور کمر دختر توی بغلش فاصله داد که نانا ناله  درد ناکی کرد .
_استخونام رو شکستی
_من.. َم..ممن
لی مهلت حرف زدن بهشون نداد و سریع نانا
رو عقب کشید تا جئون بتونه ارتباط بین خودشون رو کامل بشکنه..
جیمین با تردید  نزدیکش شد و دستشو روی شونش گذاشت :
_جی کی حالت چطوره؟
_خوبم یعنی ...خیلی‌خوبم. 
نانا اخماشو توی هم کشید و  صورتش جوری درهم شده بود که انگار موجود چندشی دستش رو گرفته. دستش رو محکم کشید :
_دستمو ول کن ..خودم میتونم..
سعی کرد آروم سمت در قدم برداره که از حال رفت ..
_نانا چیشد؟!
نامجون سریع دستاشو زیر زانوهاش انداخت و روی دستاش بلندش کرد .
سمت تختی که تا دقایقی قبل جونگ کوک روی اون بیهوش بود رفت و نانا رو روی اون خوابوند.
لی سریع کنار تخت رفت و نبضش رو گرفت .
_این.. چش شد..
همونطور که نانا رو معاینه میکرد توضیح داد:
_خب این برای اولين بار عادیه من بعدا دوباره مفصل براتون توضیح میدم.. و همینطور تو جونگ کوک تو چیزای زیادی هست که باید بدونی..
.
.
از اتاق بیرون رفتن که همون لحظه در ورودی با شدت  باز شد ..
_کجاست بهم بگید نانا کجاست..
نامجون سریع سمتش رفت و سعی کرد آرومش کنه .
_اون خوبه نگران نباش توی اتاق خوابیده
مینجی با چشمایی که از استرس دودو میزد به نامجون نگاه کرد که نگاهش به جونگ که کنار شوگا و تهیونگ وایساده بود خورد .
استرس توی چشماش جاش رو به خشم داد .با شدت نامجون رو کنار زد و به جونگ کوک حمله ور شد و سیلی محکمی توی گوشش زد ..سعی کردن از جونگ کوک دورش کنند .جونگ کوک گیج از سیلی که الان از یک دختر خورده به دستشو روی گونه دردناکش گذاشته بود..!آمپرچسبوند و سمت مینجی راه افتاد ..
_تو کی هستی که توی صورت من میزنی هاا؟!
یونگی و جیمین جونگ کوک رو به عقب هل میدادن تا از روی عصبانیت صدمه ایی به دختری که از قضا مربی رقص هم بود نزنه..
_ولم کنید بزارید این عوضیو بکشم ..تموم این سال هارو با ترس ازین که یک روز با تو برخورد کنه گذروند که آخرش توی احمق پیداش کنی !!چرا لمسش کردی هااا چرااا!؟
تقلا میکرد تا دوباره به جونگ کوک حمله کنه که نامجون تحملش رو از دست داد و دستشو تخت سینه مینجی زد و اونو روی کاناپه پشت سرش انداخت .
_بسه دیگه بسه..به اندازه کافی توی این چند روز عذاب کشیدم ..
انگشتش رو تهدید آمیز روبروی صورت مینجی گرفت
_وای به حالت اگه دستت به جونگ کوک بخوره کاری میکنم هیچ وقت چشمت به نانا نیوفته ..
عصبانیتش با تهدید نامجون فروکش کرد و ناباور بهش نگاه کرد ..اون کیم نامجون بود، حرفی که میزد رو عملی میکرد ..
_خیله خب خیله خب باهاش کاری ندارم ..اما همونطور که گفتی..
_میدونم سر قولم هستم
سمت پسرا برگشت ..و با دست به مبل های پشت سرش اشاره کرد.
_بشینید... باهاتون حرف دارم.. خودتو کنترل کن جونگ کوک شی!
تشرش رو زد ..
.
.
روی مبل های راحتی رو به روی مینجی نشسته بودن ، که نامجون با سرفه کوچیکی صداش رو صاف کرد:
_خوب به حرفام گوش کنید... این اتفاق.. اتفاقیه که افتاده و نمیشه کاریش کرد... ما تمام حواسمون رو میدیم تا راجب این موضوع هیچ  خبری پخش نشه امااا.. شما هم باید همکاری کنید.. ازتون میخوام لج بازی رو کنار بزارید !!
حرف آخرش رو تاکید کرد و به مینجی که با چشمای بخون نشسته ای به جونگ کوک نگاه میکرد  اشاره کرد.
_مینجی چه دیر چه زود این اتفاق میوفتاد و حالا هم اشکالی نداره تو در کنار نانا زندگیتون  رو میکنید ..و همینطور جونگ کوک..اون هم توی رابطس و..
_هی نامجون کولر این اتاق سالمه؟!
برگشتن به لی که نگاه کردن ..
_توی بهار کولر واسه چی؟
_بهت میگم حالا سالمه؟
_اره ریموتش توی کشوی کنار تخته فکر کنم..
بر گشت و به صحبتاش ادامه داد ..
.
.
از اتاق بیرون اومد  و روی مبل تک نفره نشست .
مینجی با تنفر نگاهشو ازش گرفت .. تازه متوجه مینجی شده بود پوزخندی به این واکنشش زد و جوری که به گوشش برسته گفت'کسی که باید نگاهشو بگیره منم آدم کثیف ‌‌'
صداش رو بلند کرد و با خوشحالی دروغینی بین حرفاشون پرید..
_ اوو ببین کی اینجاست چوی مینجی!..یادمه بهم گفتی هیچ وقت همچین روزی نمیرسه یادته!؟

𝙱𝚎𝚐 𝙵𝚘𝚛 𝙸𝚝Tempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang