♠جاسوس♠
.・✫・゜・。.
پارت 30
فنفانگ تمام راه رو گریه میکرد و گاهی هم با تن بی جون جیلی حرف میزد... بالاخره بعد دوساعت به شهر رسیدن و سمت خونه حرکت کرد.....
فنفانگ وارد خونه میشه.. جیلی رو روی زمین میزاره...میره و یه کاسه آب و یه پارچه میاره..لباس جیلی رو درمیاره و بدن خونینشو پاک میکنه...
گوشی جیلی رو از جیبش درمیاره و روشنش میکنه:خیلی خودخواهی دختر ...حتی گوشیتم خاموش کردی...
چند دقیقه بعد گوشی جیلی به صدا درمیاد..
اسم زندایی روی گوشی خاموش روشن میشد...دو دل بور که برداره یا نه..که قطع شد...دوباره بالافاصه زنگ خورد...
این بار در حالیکه سعی میکرد گریه نکنه و بدنش میلرزید جواب داد:الو...
چاکا:الوجیلییییی... دختر تو که مارو نصف عمر کردیییی..معلوم هست کجاییییی.... داییت الان توی راهه.. دو سه ساعت پیش پروازکرد...احتمالا تا صب میرسه...حالت خوبه عمر زندایی؟؟...
فنفانگ یهوبغش ترکید و با صدای بلند هق زد...
چاکا با ترس:جیلی.عزیزکم..چیشدههه؟؟چرا گریه میکنیییییی...
فنفانگ:جیلی دیگه نیستتتت...جیلی رفتتتت...جیلییی...
چاکا:الو جیلی چی داری میگی؟؟..
فنفانگ:من .. من دوستشم... جیلی دیگه کنارمون نیست...
چاکا با صدای لرزون و با بغض: گوشیو بده به جیلی...این مسخره بازیا چیه.. یعنی چی نیستتت...بهش بگو زندایی داره دق میکنه از نگرانی بزار باهات حرف بزنم...خواهش میکنم ....جیلی.....
فنفانگ بلند تر هق میزنه...
گوشی از دست چاکا میوفته و خودشم میشینه رو زمین وشوکه شده و بی صدا اشک میرزه...
فنفانگ گوشیو قطع میکنه و به جیلی نگاه میکنه...
یه لبخند تلخ همراه با گریه میزنه و موهای جیلی رو از روی صورتش کنار میزنه..........
ییشینگ:باس فرار کنی..
جان:چجوری ؟؟ مگه کشکیه که فرار کنم اصلا اینجا راه فرار داره... کار من دیگه تمومه... کای داش یه خواهش ازت دارم...
یییشینگ:فعلا فیلم هندیتو متوقف کن ببین داش حکمت اومده اونم چی؟اعدام... پس باس فرار کنی ... حالا یا کشکیه یا دوغی .. فهمیدی..
جان:بازم که داری حرف خودتو میزنی..د بگو چجورییی؟؟ لابد با قاشق تونل بکنیم...
ییشینگ دستشو گذاشت زیر چونش یه قیافه متفکر به خودش گرفت : هومم بد فکری هم نیستا...فقط باس قاشقامون یکم گنده باشن ...جون تو نمیری چندساله اوکی میشه بعد حله میتونیم در بریم...

YOU ARE READING
▪︎Spy▪︎
Fanfiction"جاسوس" با ورود تروریست ها به کشور چین ؛ سازمان امنیت چین برای شناسایی و دستگیری تروریستها تعدادی از نیروهاشو به عنوان جاسوس به این گروه میفرسته.. وانگ ییبو که سرانجام موفق به ملاقات میشه اما با اتفاقاتی که پیش میاد توسط شخصی به نام شیائو جان از...