سلااام خوبین؟
با اینکه گفته بودم آخر هفته آپ میکنم ولی دیگه چون نوشتم زودتر آپ کردم.قبلا کیوت بود الان ددی شده 😂🥲(کاور)
...............................
ژوئن ۲۰۱۳:
تو ماشینش نشسته بود و داشت همراه با گوش دادن آهنگ های مورد علاقهاش رانندگی میکرد.
گوشیش تماس خورد و اسم خاله روش نمایان شد، تماس رو وصل کرد.
_سلام خاله خوبی؟
+سلام عزیزم ممنون من خوبم تو چطوری؟
_مرسی خاله منم خوبم کاری داشتی که زنگ زدی؟
+تهیونگا راستش امروز کارم تو گالری یکم طول میکشه میشه بری دنبال جونگکوک؟
تهیونگ با اینکه دلش نمیخواست ولی برای اینکه به خالهاش بی احترامی نکنه گفت: باشه خاله میرم دنبالش.
+مرسی تهیونگ مواظب خودت باش فعلا.
با خداحافظی تماس رو قطع کرد.
نمیفهمید چرا وقتی شونزده سالهاش بود هنوز هم باید یکی میرفت دنبالش.با عجله سمت جونگکوک که وسط حیاط مدرسه ایستاده بود رفت و گفت: جونگکوکا پسرخالهات اومده.
+چی؟تهیونگ اومده دنبالم؟تو مطمعنی چانگ مین.
_آره خودم همین الان دم در مدرسه دیدمش.
+ولی تو تا حالا از نزدیک ندیدیش ممکنه اشتباه کنی.
_آره از نزدیک ندیدمش ولی جناب عالی هر روز صدتا عکس ازش نشونم میدی.
جونگکوک خجالت کشید و گونه هاش رنگ گرفت.
چانگ مین باخنده و شوخی گفت: خیلی خب حالا خجالت نکش که اصلا بهت نمیاد.
جونگکوک یاد حرف های صبح مامانش افتاد و با دست به پیشونیش زد و گفت: آخ صبح مامانم گفته بود که امروز کاراش زیاده و ممکنه یکی رو دنبالم بفرسته ولی فکر نمیکردم منظورش تهیونگ باشه.
_پس برو دیگه الان میزاره میره.هردو بدون هیچ حرفی تو ماشین نشسته بودن تا اینکه صدای زنگ گوشی تهیونگ بلند شد.
تهیونگ تماس رو وصل کرد و رو اسپیکر گذاشت.
_سلام تهیونگ خوبی؟
+سلام هیونگ مرسی خوبم چه خبر؟
_خبر که یه خبر خوب دارم برات.....کارهای ویزات جلو افتاده احتمالا آخر ماه بتونی بری.
با این حرف لبخند روی لب تهیونگ نشست و با ذوق توی صداش گفت: ممنون هیونگ جبران میکنم برات.
_نیاز نیس حالا بعدا میبینمت.
بعد قطع تماس جونگکوک بهت زده گفت: تهیونگی هیونگ داری جایی میری؟
+اره میخوام برم آمریکا واسه ادامه تحصیل.
_میخوای چقدر بمونی؟
+فعلا که ویزام دو سه سالهاس ولی شاید وقتی رفتم اونجا تونستم اقامت دائم بگیرم.
با هر حرف تهیونگ احساس میکرد قلبش فشرده تر میشه؛ دلش میخواست همینجا به تهیونگ واسه نرفتنش التماس کنه ولی مگه حتی اگه التماس هم میکرد تهیونگ به حرفش گوش میداد؟با پیاده شدن از ماشین، تهیونگ به سمت آسانسور رفت ولی جونگکوک همچنان از آسانسور میترسید پس مثل همیشه به سمت پله ها رفت.
آسانسور ایستاد و تهیونگ ازش بیرون اومد و کوک رو دید که داره میره طبقه خودشون.
_هی تو خونتون کسی نیس پس احتمالا غذا هم ندارین نمیخوای بیای خونه ما؟
جونگکوک بدون اینکه حتی نگاهی به تهیونگ بکنه با صدای آرومی گفت: ممنون هیونگ ولی خستم میرم بخوابم.
اگه حرف های چند دقیقه پیش تهیونگ رو در مورد رفتنش به آمریکا نشنیده بود الان قبل از اینکه تهیونگ بگه تو خونه اونا بود ولی حالا نه حوصله داشت نه اشتها، فقط دلش میخواست بدون انجام دادن هیچ کاری رو تختش دراز بکشه.کولهاش رو وسط اتاق رها کرد و خودش رو روی تخت انداخت.
با خودش فکر کرد که تهیونگ قراره آخر ماه بره یعنی حدود بیست روز دیگه تهیونگ میره آمریکا و شاید هم واسه همیشه اونجا بمونه.
با این تفکرات شروع کرد به گریه کردن؛ با صدای بلند گریه میکرد و سرش رو به بالشش میفشرد.
بعد یکم که گریهاش بند اومد گوشیش رو در آورد و به بهترین دوستش چانگ مین زنگ زد.
_سلام جونگکوکا چه خبرا؟ رفتن به خونه با تهیونگ هیونگیت خوش گذشت؟
جونگکوک با صدای گرفته گفت: چانگ مینا اصلا حوصله شوخی ندارم.
_چیشده جونگکوک؟چرا صدات گرفتهاس؟با تهیونگ دعوات شده؟
+میخواد بره آمریکا اونم برای چند سال شاید هم اقامت دائم گرفت و اونجا موند.
_چیییی؟تو مطمعنی؟
+خودش بهم گفت........تازه خیلی هم ذوق داشت.
_جونگکوکا نمیدونم باید چی بگم.
+تنها خوشحالیم این بود که میتونم ببینمش و باهاش حرف بزنم حالا دیگه از اونم قراره محروم بشم.
جونگکوک بعد گذشت چند ثانیه که جوابی از دوستش دریافت نکرد گفت: چانگ مینا داری به حرفام گوش میدی؟
_باهاش برو آمریکا.
+چییی؟
_به خانوادت بگو تو هم میخوای بری آمریکا و اونجا ادامه تحصیل بدی و تهیونگ هم اونجاس پس تنها نیستی بعدش هم احتمالا اونا بزارن تو هم بری و شاید هم با تهیونگ همخونه شدی.
جونگکوک یکم مکث کرد نمیدونست چی بگه، به احتمال زیاد والدینش قبول میکردن ولی اگه میرفت دلتنگ خانواده و دوستاش میشد.
_چیشد جونگکوکا؟
+من با تهیونگ میرم آمریکا.جین با کلافگی خودکارش رو روی میز گذاشت و به نامجونی که رو یکی از صندلی های روبه روش نشسته و بود داشت چنتا پرونده رو چک میکرد نگاه کرد.
اینکه اون تو اتاقش بود تمرکزش رو بهم میزد و باعث میشد نتونه درست روی کارش دقت کنه.
_نامجونا، آپا بهت یه اتاق داده که اونجا کار کنی نه اینکه تو اتاق من پلاس باشی.
+هیونگ حالا یه بار اومدم اتاقتا.
_یه بار؟تو دو هفتهاس کارت رو تو شرکت شروع کردی و از همون روز اول تو اتاق منی.
نامجون با شیطنت خندید و گفت: خب هیونگ من که از همون اول گفتم یه اتاق مشترک تو شرکت داشته باشیم.
_و من قبول نمیکنم.
+چرا؟
_چون تمرکز ندارم اینجوری؟
+امممم......همه میتونن تمرکزت رو بهم بزنن یا فقط منم که این توانایی رو دارم هیونگ.
نامجون هم زمان با گفتن این حرف از جاش بلند شد پ آروم آروم به سمت جین حرکت کرد.
_هی نامجونا زده به سرت؟
نامحون تو چند قدمی جین ایستاد و گفت: تو هم از من خوشت میاد هیونگ چرا قبول نمیکنی؟
جین با عصبانیت گفت: کیم نامجون برو بشین سر جات و چرت و پرت گفتن رو تموم کن.
نامجون ناراحت به جین نگاه کرد؛ با اینکه علاقه اونا دو طرفه بود ولی رابطشون همیشه اینطوری بود نامجون علاقهاش رو بروز میداد و میخواست با جین قراره بزاره ولی جین در برابر علاقهاش مقاومت میکرد و قرار گذاشتن با نامجون رو هم اشتباه میدونست.
نامجون با ناراحتی پرونده هارو از میز برداشت و اتاق جین رو ترک کرد..............................
امیدوارم خوشتون اومده باشه 🥰😍😘
ووت و کامنت یادتون نره🤍❄️

JE LEEST
My annoying cousin💥
Fanfictieپسرخالهی مزاحم من کاپل اصلی: تهکوک کاپل فرعی: نامجین ژانر: رومنس ، برشی از زندگی ، اسمات ، کمی اکشن روز آپ: نامشخص