Part 31

63 16 0
                                    


♠جاسوس♠

.・✫・゜・。.

پارت 31

جان صداشو نازک میکنه:الو سلام خانم دکتر ...خانم دکتر یه نفر اینجا قلبش از دوریتون داره له میشه...حسابی دلم تنگه شمااااس..دوای اینا چیهه؟؟...

چاکا کمی تعجب میکنه:الو؟شما؟؟؟فک میکنم اشتباه گرفتین...

جان:اه معذرت میخوام...همراه شیائو جیلی نیست؟..

چاکا:جان..خودتی؟؟؟...

جان:عه زندایی تویی..شرمنده نشناختم...حال خودتو و هیون خوبه؟؟..

چاکا:خوبیم عزیزم..تو خودت خوبی؟چرا چند روز غیب شده بودی؟؟؟...

جان: قضیش مفصله...گوشیو میدی به جیلی؟؟...

چاکا بغض میکنه:جیلی؟ جیلی خونه نیست...

جان:کجاس؟؟ای بابا زندایی مگه نگفتم این دخترو بزارینش درس بخونه چند وقت دیگه کنکور دارهه...

چاکا بغضشو قورت میده: میخونه...یعنی میخوند...

جان:ایسگام کردین؟؟من که میدونم الان جیلی کنارت نشسته...بزار رو اسپیکر...سلام ابجی زشتوی مننن...دور اون لبات بگردم که الان اویزونن و الانم داری ادامو درمیاری... جاجانت یه مشکلی براش پیش اومده بود برای همین نبووود..بهت قول میدم جبران کنم..

چاکا میزنه زیر گریه...

جان کمی تعجب کرد:الو؟؟زندایی؟؟؟؟داری گریه میکنی؟...

چاکا:خوبم عزیزم خوبم...

جان ترسید:گوشیو میدی به جیلی؟؟..

هیون گوشی رو میگیره:الو جان..

جان:به هیون خودمون..چطوری خان دایی؟؟...زنت چشه؟؟..

هیون:هیچی ...تو معلوم هست کدوم گوری هسیییی؟؟؟؟...

جان:هی هیون اروم باش برات میگم حالا...ببینم نمیخواین هیچکدومتون گوشی رو بدین جیلی؟؟..

هیون لباشو به هم فشار میده:جیلی الان چینه...

جان:چییی؟؟جیلی اومده چییین؟؟؟ اخه چرا گذاشتینشششش...من جیلی رو پیشتون امانت گذاشتممم..اگ اتفاقی براش بیوفته من باس چه خاکی ب سرم بریزم...

هیون: هرکاری کردم نموند...دستو پاشو میبستممم؟؟؟ همش تورو میخواستتت.منتظر زنگت بووود(با بغض)...الانم بهم گفت پیدات شد بهت بگم بری پیشش..پیش قبر مامان و بابات...

جان:اونجا چرا؟؟؟جا قهت بود؟؟...

هیون گوشی رو قطع میکنه...

جان:الو..ال...چرا قطع کرد...

چاکا:باید بهش میگفتی....اینجوری شوکه میشه ممکنه برا قلبش ضرر داسته باشه...

▪︎Spy▪︎Where stories live. Discover now