Ch_15,16

1.1K 251 48
                                    

سه پرستار سراسیمه از اتاق بیرون رفتن و دکتر رو به بو فریاد کشید:

-همونطوری اونجا واینستا، لباس های فرمانده رو در بیار و بادشون بزن، من باید وسایل رو آماده کنم!

آلفا مردد جلو رفت، سگک کمربند امگا رو بلند کرد و زبانه رو ازش بیرون کشید، دکمه ی شلوارش رو باز کرد و به دنبالش زیپ روپوش فرماندهی پسرک رو پایین کشید، بزاقش رو به سختی قورت داد و کمرش رو بلند کرد، بعد از در آوردن روپوش و تیشرتش دوباره با اون پوست مهتابی لعنتی رو به رو شد.

چشماش رو از نیپل های شکلاتیش دزدید و این بار سراغ شلوارش رفت. بی اینکه به باکسرش دست بزنه شلوار رو با یک حرکت از تن امگا بیرون کشید، ران های پر و مچ های خوش تراش پسر هوش از سر آلفا پروند و کاری کرد که برای کنترل کردن خودش انقدر مشت هاش رو فشار بده که بند انگشتاش سفید بشه!

تخته شاسی دکتر رو برداشت و شروع به باد زدن صورت زیبای فرمانده ش کرد. تن بی موی پسرک به خاطر عرق زیاد برق می زد اما رفته رفته خشک می شد، بدنش تولید عرق رو متوقف کرده بود چون آب چندانی براش باقی نمونده بود که بخواد هدرش بده.

سه پرستار با چند کیسه یخ وارد اتاق شدن و خیلی زود نقاط مهم بدن امگا با یخ پوشانده شد؛ زیر بغل، کشاله ی ران ها، زیر زانو ها، روی شکم، کف پا ها و دور گردن.

دکتر دو سرم یک لیتری حاوی ماده ی تقویت کننده و رقیق کننده ی خون به هر دو دست مافوقش متصل کرد. وضعیت بدنی پسر رفته رفته پایدار می شد، نفس هاش منظم و ضربان قلبش به حالت عادی برگشت. دکتر نفس آسوده ای کشید و بی رمق روی صندلیش افتاد، لبخندی خسته زد و بعد از انداختن نگاهی به امگا گفت:

-هی... خبر داری که اگه یه مو از سرت کم بشه ما رو بیچاره میکنن؟.. سکته مون دادی پسر جون!

بو با نگرانی پرسید:

_حالشون...

دکتر بتا میون حرف بو پرید:

-حالش خوب میشه، این امگای شکستنی و ظریفی که اینجا، روی این تخت خوابیده، از وضعیت هایی 10 برابر بدتر از این جون سالم به در برده، خیلی سرسخت تر از چیزیه که به نظر میاد، به این آسونیا نمیمیره. توی میادین جنگی حضور داشته که امثال تو با شنیدن اسم نبرد ها خودشون رو خیس میکنن!

با اشاره ای پرستار ها رو بیرون فرستاد و بعد از بسته شدن در به سمت تخت خم شد، رشته ای از موهای نم دار امگا رو میون انگشتاش گرفت و با شصتش نوازشش کرد:

-زیباست مگه نه؟ یه امگای غالب بی نقص، مثل یه جواهر میمونه! اعتراف میکنم که بدجوری جذبش شدم، نه فقط من، بلکه هر کسی که باهاش رو به رو میشه بهش جذب میشه، دختر و پسر و پیر و جوونم نداره!

دلش میخواست بره و دست دکتر عوضی رو از سه جا بشکونه! اما نمیتونست، حداقل فعلا نه، به موقعش حال این دکتر مادر به خطا رو میگرفت!

[You Are My Destiny]~(Yizhan)Where stories live. Discover now