🐞9🐺

335 51 4
                                    

🌈راوی🌈

از دستش گرفت و از ماشین پیاده اش کرد.
شایا با نگرانی نگاهش کرد و از دستش گرفت و گفت:
پاشا به خدا اگه بابام اینجوری ببینتم زنده ام نمیزاره...

میون حرفش بود که از گردنش گرفت و کوبیدش به در ماشین.
شایا خشک شد و توی چشای مرد عصبانی مقابلش خیره شد.
پاشا عصبی لب زد:
هر کسی که بخواد جلوی من به داراییم دست درازی کنه زنده به گورش میکنم...فهمیدی؟!

اونقدر حرف آخرش رو با تحکم گفت که پسرک تند تند سری تکون داد و گفت:
بله ارباب!

گردنش رو رها کرد و از بازوش گرفت و سمت در خونه ای در جنوی شهر و آجری و قدیمی و پلاسیده کشیدش.
آیا این درست بود که همیشه بهترین چهره ها برای جاهای بدون امکانات بوده؟!

وقتی با ضربه زدن به در در باز شد.
زن مسنی چادر سفیی بهسر داشت که به نظر مادر شایا بود.
با دیدنش لبخند تلخی زد و گفت:
دردونه ی مادر کجا رفتی بی خبر...

میون حرفش به پاشا و بادیگارد هاش نگاهی کرد و چادرش رو جلو تر کشید و گفت:
لازمه پدرت رو خبر کنم پسرم؟!

خواست چیزی به چهره ی ترسیده ی مادرش بگه که پاشا داد زد:
مرتیکه ی مفنگی تنه لشت رو بیار بیرون تا بهت نشون بدم دست درازی روی دارایی من چه عواقبی داره!

اونقدری صداش پر از خشم بود که همه از ترس تکون خوردن.
طولی نکشید که محمود که بسیار لاغر شده بود و ظاهر افتاده ای بخاطر موادکشی داشت توی حیاط حاضر شد و پاشا بدون مکثی با دیدنش وارد حیاط شد.
لاله جیغی از این تند خویی زد.
شایا رفت سمتشون تا قبل از وقوع هر حادثه ای جلوشون رو بگیره که پاشا خیلی سریع تر عمل کرد و مشتی نثار صورتش کرد!

چند تا مشت محمود زد و چند تا مشت پاشا.
همدیگه رو ول نمیکردن.
شایا بار دیگه خواست برای جداییشون کاری کنه که پاشا به طرف عقب هولش داد و یکی از بادیگارد هاش اومد و شایا رو نگه داشت.
شایا تقلا میکرد و پاشا رو صدا میزد تا دست از کارش بکشه.
محمود هم کم نمیاورد و هر چی که میخورد رو جواب میداد!

پاشا از گردنش گرفت و کوبیدش به دیوار و گفت:
خفه شو مرتیکه ی عوضی...میکشمت...چطور به خودت اجازه دادی به چیزی که ماله من دست بزنی؟!

بعد به شایا اشاره زد و گفت:
اون رد دست روی صورتش چیه؟!اینقدر بیشعوری که زورت به یه بچه رسیده؟!کافی نیست پولی که قرون قرون برات میاره نه؟!

غرید و گفت:
امید برو اون دست چکم رو بردار بیار!

چشم آقایی گفت و رفت.
خیلی سریع برگشت و پاشا یه چک سفید امضا کند و بدون توجه یه مبلغی که روش نوشته بود و از بازوش گرفت و چک رو گذاشت کف دستش و گفت:
دیگه حق نداری پسرت رو بخوای!

این رو گفت و دست شایا رو گرفت و کشیدش از دروازه بیرون!
سوار ماشین شدن.
شایا توی خودش جمع شده بود و اشک میریخت.
پاشا غم پسرکش رو حس میکرد.
دستش رو دراز کرد و گذاشت دورش و به خودش نزدیکش کرد وسرش رو روی سینه اش گذاشت و روی پیشونیش رو عمیق بوسید!

🧚🏻‍♂️in his name🤵🏻Where stories live. Discover now