♠️جاسوس♠️
.・✫・゜・。.
پارت 35هواپیمای ییبو روی زمین کره فرود میاد
وارد سالن میشه کوله اشو روی شونش میزاره و به ساعتش یه نگاه میندازه..ساعتی که خودش اون روز از دستای بی جون تای دراورد و به مچ دستش بست:هوامو داشته باش داشی ..
ییبو درحال خروج از در سالن بود که شخصی از پشت سر روی شونش زد...
ییبو ایستاد و به پشت سرش نگاه کرد...
پیت:(دستشو سمت ییبو دراز میکنه)از دیدن دوبارت خوشحالم...
ییبو نگاه سردی بهش میندازه و باهاش دست میده ..
دست پیتو فشار میده :منم همینطور..
پیت:کمی دیگه فشار بدی فک کنم دستمو بشکنی....
ییبودستشو از دست پیت برمیداره..
پیت:معلومه زورت زیاده....
ییبو:آره خیلی....امیدوارم هیچوقت نخوای زورموامتحان کنی...
پیت دستشو میزاره روی شونش:هی پسر ما قراره باهم کار کنیم پس بهتره باهم دوست باشیم...
ییبو کج خندی میزنه و از در خارج میشه...
پیت به دنبالش میره:از اینور....
ییبو به پیت نگاه میکنه که به یه ماشین تکیه داده بود ..
ییبو بدون حرف سوار ماشین میشه..
پیت اروم میگه:بچه پررو فکر میکنه رانندشم.......
توی راه پیت هرچقدر خواست با ییبو ارتباط برقرار کنه اما ییبو سرد رفتار میکرد و باعث شد که پیت تا اخر مقصد دیگه صحبتی نکنه...
ماشین کنار یه هتل می ایسته...
ییبو:تونمیای؟...
پیت: نه..میری و کلید اتاق۳۱۴ رو میگیری..از اتاقت بیرون نمیای تا بهت اطلاع بدیم.....
ییبو از ماشین پیاده میشه..
پیت:ودرضمن..حواست به رفتارت باشه..من هنوزم بهت شک دارم....
ییبویه کج خند میزنه: درست ترین کارو میکنی...فقط حیف که کسی به حرفت گوش نمیده...
یه چشمک به پیت میزنه و وارد هتل میشه...
پیت با عصبانیت اونجارو ترک میکنه......
یییو وارد اتاقش میشه..لباساشو توی کمد میزاره و روی تخت میشینه مطمعن بود که دوربین مخفی کار گذاشتن پس بدون حرکت مشکوکی به کاراش میرسید...........
گوشی جان به صدا درمیاد...
جان درحوالی که روی تخت خواب بود :اههه مزاحممم یه امروز که بیکارم نمیزارن کپه مرگمونو بزاریممم...گوشیو میگیره وبا چشمای بسته رد میده..طولی نمیبره که بازم گوشیش زنگ میخوره....
جان:مرده شورتو ببررنننن.. و باازم رد میده....همزمان تلفن خونه زنگ میخوره...
جان بالشو روی سرش میزاره که گوشیشم زنگ میخوره....
جان بالشو پرت میکنه و یه جیغ میکشه با چشمای بسته روی تخت میشینه و گوشیوبرمیداره اما فقط صدای فوت بود که میومد...جان با صدای بلندی و جیغ جیغوگفت:تو کدوم الاغی هستیییی مردم آزاااریک بار دیگه تکرار کنی ازت شکایت میکنممم...
گوشیو قطع میکنه و دوباره میخوابه..طولی نمیبره که باز گوشیش و تلفن خونش همزمان باز زنگ میخورن...
جان دستشو روی گوشاش گذاشت و پاهاش بالا برد و تکون میداد و جیغ میزد..
گوشیو برداشت و با عصبانیت:اگر تخم داری خودتو معرفی کنننننن..... ییبو:معرفی نکنم مثلا میخوای چه غلطی کنی؟...
جان با شنیدن صدای یییو خوشحال شد و با دستش موهاشو مرتب کرد:بزمچه توییی؟؟د مگه آزار داری اخه تووو گفتم رفتی کره آدم شدی...
ییبو با صدای خندون:اتفاقا اومدم ادمای اینجارو ادم کردم..
جان:پس به فاک رفتن...
هردوشون خندیدن..
جان:کی رسیدی پسر؟پروازت خوب بود؟..
ییبو:آره خوب بود..من نیم ساعتی هست که رسیدم..میگم جان...
جان:جونم...
ییبو و جان بعد از شنیدن این کلمه کمی مکث کردن..
جان خجالت کشید و یییو لبخندی زد....
ییبو:پیت اینجاس....
جان:نه اینجا نیست..
ییبو:چی میگی؟میگم پیت هم اینجاست..تو کره...
جان با شنیدن این خبر عصبانی شد و گوشی توی دستشو فشار میداد:تومطمعنی؟..
ییبو:اره بابا ،خودش منو تا دم هتل رسوند...
جان: خیلی حواستو بدیا یوبین.. معلوم نیست چه نقشه ها شومی تو سرشه...
ییبو:حواسم هست اصلا تحویلش نگرفتم..
جان:خوبه افرین....خیلی مراقب خودت باش...
ییبو:چشم آقامون....
جان لبخندی میزنه:بس کن توله ...
ییبو:هههه من دیگه برم کاری نداری؟..
جان:نه برو...فعلا........
وقتی که گوشیو قطع میکنن جان فهمید که چقدر دلتنگ ییبو شده...هنوز یک روز نیست که از پیشش رفته اما شدیدا دلش تنگ شده.. خودشم از این حس تعجب میکنه.. اما بهش اهمیتی نمیده و از روی تخت بلند میشه......
اسرائیل
(موصاد).....ییشینگ بوسه ای به پیشونی آینور میزنه و درآغوشش میگیره
دوماه قبل:
ییشینگ: میگم یه سوال جریان چیه اینا اینقدر دارن به خودشون میرسن امروز؟؟....
الموسی(مامور اسرائیلی):مگر نمیدونی؟امروزقراره آینوربیااد...
ییشینگ:خب کی هست اینی که میگی؟شخص مهمیه؟...
الموسی:بله که مهمه دختر فرماندس..تازه یکی از کسایی که نقشه های ترور رو میکشه آینوره...همه در تلاشن تا آینورعاشقشون بشه....
ییشینگ:عجب...
ییشینگ از سازمان بیرون میزنه و توی خیابون قدم میزنه و باخودش فکر میکنه که باید مخ این دختره رو بزنه ..
در حال قدم زدن بود که یه ماشین به سرعت از کنارش رد میشه و باعث میشه لباس ییشینگ گلی بشه...
ییشینگ:هی مگه کورییی..
ماشین می ایسته و دنده عقب میگیره و سمت ییشینگ میره:آخی ببخشید اخه ریز بودی ندیدمت پسر خارجی و بازم حرکت میکنه و لباس ییشینگ گلی میشه:ای بر پدرو مادرت.....
ییشینگ همینطور که توی خیابون دست به جیب قدم میزنه که یه دختر از اونور خیابون صداش میزنه:هی...اقااا..
ییشینگ با دستش به خودش اشاره میکنه:من؟...
+آره آره..لطفا بیایننن...
ییشینگ سمت دختر میره..دختره با دیدن ییشینگ جا میخوره و یاد چند دقیقه قبل میوفته...
-:سلام..شما خارجی هستین؟...
ییشینگ:بله...
-:عه شما عربی حرف زدین؟...
ییشینگ:خب بله بلدم ....میشه لطف کنین ماشینویه هل بدین؟
ییشینگ پاشو روی سپر ماشین میزاره و یه کج خند میزنه:اوخی نمیتونی هل بدی؟...
-:نه خب سنگینه....
ییشینگ:منم که ریزم..میگم تو چجوری الان منو دیدی؟؟....
-:(با منو من جواب میده)متوجه نشدم...
ییشینگ:پس علاوه بر کور بودن مشکل حافظه هم داری...
-:هی درست صحب کن...سمت ییشینگ حمله میکنه میخواست یه مشت به ییشینگ بزنه که زود جاخالی میده....از اینکه این دختر مبارزه بلده جا میخوره..
اون دختر بازم سمتش میره و چنتا مشت و لگد میزنه که ییشینگ گارد میگیره و گاهی وقتا هم جا خالی میده...خواست مشت دیگه ای بزنه که ییشینگ دستشوگرفتو برد پشتش :اروم تر رم کردی؟؟ و بعد هلش داد و رفت...
اون دختر مچ دستشومالوند و با عصبانیت به رفتن ییشینگ نگاه کرد و بلند داد زد: جرعت داری بمون تا حقتو کف دستت بزارمممم...
یه لگد به ماشین زد و روی جدول کنار ماشین نشست... طولی نبرد که ناگهان ماشین اروم شروع به حرکت کرد...اون دختر با تعجب از جاش بلند شد و خواست جلوی ماشینو بگیره که دید ییشینگ پشت ماشینه و داره هل میده....خیره شده بود بهش...
ییشینگ:همینجوری نگاه نکن بشین پشت ماشین استارت بزنن...
اون دختر با لبخند پشت ماشین نشست و کمی بعد استارت زد و ماشین روشن شد....
پاشو گذاشت روی گاز و حرکت کرد..
ییشینگ:نامرد..یه تشکرم نکردد...این دیگ کی بود...که دید ماشین دنده عقب گرفته و برمیگرده..
-:بیا بالا میرسونمت....
ییشینگ:مزاحم نشم؟....
-:بیا بالا...
ییشینگ سوار ماشین میشه...
-:ممنونم واقعا...اگر ایندفعه به بابام زنگ میزدم که بیاد سراغم دیگه نمیزاشت تنهایی جایی برم و ماشین بهم نمیداد...
ییشینگ: خب بابات حق داره..لابد چند دفعه زدی ماشینو ناکار کردی...با این سرعتی که تو میری بایدم ماشین خراب بشه....
-:من عاشق سرعتم...اما بابام مخالفه واسه همین این ماشینو بهم داده که نتونم زیاد سرعت برم..
ییشینگ:چقدرم که تو نمیتونی...و هردومیخندن...
-:خیلی خوب عربی صحبت میکنی..اینجا زندگی میکنی؟....
ییشینگ:فعلا که اره تا ببینیم بعدا چی میشه....
-:اسم من آینوره..تو چی؟..
ییشینگ با شنیدن این اسم تعحب میکنه و شک میکنه که این باید همون دختر باشه..اما چرا تنهاس..مگه نباید بادیگارد داشته باشه....
-:کجایی؟؟..
ییشینگ:هیچی همینجا...اسمت خیلی قشنگه...
آینور:اوه مرسی...اسم تو چیه؟...
ییشینگ:کای..
آینور:چه اسم جذابی...
ییشینگ:اوه مرسی......
-:هههه ادای منو درمیاری؟؟..
خب کای مقصدتو بگو برسونمت..
ییشینگ:فکر کنم هم مقصدیم...
آینور:منظورت چیه؟....
ییشینگ:توآینور بغداد نیستی؟...
آینور با تعجب به ییشینگ نگاه میکنه:تو منو از کجا میشناسی؟..
ییشینگ:از اونجا که جفتمون واس موصاد کار میکنیم ...
آینورماشینویه گوشه نگه میداره:کی تورو فرستاد بیای پیش من؟...
ییشینگ:سرنوشت...اخه کی منو بفرسته..من داشتم تو خیابون قدم میزدم که خانم خانما از روم رد شدی.
آینور:من رد نشدممم...فقط گلیت کردمم...
ییشینگ:نمیرفتم کنار که الان سینه قبرستون بودمم...
آینورماشینو به حرکت درمیاره:خب متاسفم...لباساتو بده خودم میشورم..
ییشینگ:میخوای بابات سرمو ببره؟؟...راستی من فکر میکنم دختر اسد بغداد باس چندتابادیگار داشته باشه..راننده شخصی داشته باشه..ماشینش ضدگلوله باشه..
آینور: هووووف تو دیگه نگو که بابام از بس از این حرفا بهم زده که مغزم پره پره...من دوست دارم آزاد باشم...هرجابخوام برم..یه وقتایی میخوام تنها باشم...از بادیگار و این چیزا بدم میاد احساس زندانی بودن میکنم....
ییشینگ: ولی خب به خاطر بابات خیلی باس مراقب خودت باشی...میدونی که کلی دشمن داره....
آینور:آره مراقبم...داشبرد باز کنی اسلحمو میبینی...دفاع شخصیم که بلدم پس جای نگرانی نیست..
ییشینگ:آره دیدم زدی ناکارم کردی ههههه...
آینور:هههه هی بدجنس...
ماشین وارد پارکینگ میشه ..هردو پیاده میشن و سمت سازمان میرن...
مامورا با دیدن ییشینگ و آینور کنار هم حسابی تعجب میکنن و پچ پچ میکنن...
آینوربه همراه کای سمت اتاق پدرش میرن..
آینور:پدرم توی اتاقشه؟؟..
منشی:بله خانم...اسد با دیدن دخترش از روی صندلی بلند میشه و درآغوشش میگیره...
اسد:ببینم شما دوتا همدیگرومیشناسین؟؟..
آینور: خب من آدرسو گم کردم کای رو توی خیابون دیدم و بهم کمک کرد..
اسد:ممنونم کای..این دختر منه...
کای: بله درجریانم....
اسد:این همون کسیه که بهت گفتم قراره بهمون کمک کنه و از چین اومده....
آینور: امیدوارم باهم همکاری خوبی داشته باشیم...
ییشینگ: منم امیدوارم..

ESTÁS LEYENDO
▪︎Spy▪︎
Fanfic"جاسوس" با ورود تروریست ها به کشور چین ؛ سازمان امنیت چین برای شناسایی و دستگیری تروریستها تعدادی از نیروهاشو به عنوان جاسوس به این گروه میفرسته.. وانگ ییبو که سرانجام موفق به ملاقات میشه اما با اتفاقاتی که پیش میاد توسط شخصی به نام شیائو جان از...