Part 36

71 16 0
                                    





♠جاسوس♠

.・✫・゜・。.

پارت 36

اسد:خب آینور امروز واسمون چی داری؟...

آینور: هنوز مطمعن نیستم وقتی روش کامل تحقیق کردم بهتون میگم...امروز برای یه چیز دیگه ای اومدم...شنیدم عربستان قراره....

کای:شایعه بوده..

آینور:من که هنوز حرفمو نزدم...

کای: میدونم چی میخوای بگی...گفتم که شایعه بوده..

آینور به اسد نگاه میکنه و اونم سرشو به معنی درسته تکون میکنه...

آینور:پس هیچی...اومدنم بیخود بوده....من چند روزی اینجا میمونم بعدش میرم....

اسد:بسیار خب....آینور بلند میشه و میخواست خارج بشه که ییشینگ صداش زد و باهم خارج شدن.

.آینور:معلومه حسابی بابام قبولت داره....

ییشینگ: تو چرا بهت برخورد؟یعنی دوست داشتی الکی بهت بگیم ؟؟..

آینور لبخندی میزنه:نه بهم برنخورد...

ییشینگ:چند روز میمونی؟..

آینور:نمیدونم...بستگی داره کارم کی تموم بشه...چطور؟؟..

ییشینگ:هیچی همینجوری...پایه ای بریم بیرون یه چیزی بخوریم؟..

آینور:اوهوم چرا که نه...

ییشینگ:اما اینبار با ماشین من...

آینور:باشه قبول ‌به شرطی که سرعت بری...

ییشینگ:هههه چشممم...

هردوشون سوار ماشین میشن و سمت شهر حرکت میکنن...

ییشینگ:تو چندسالته؟...

آینور:۲۳...توچی؟..

ییشینگ:۲۸...

اون روز ییشینگ و آینور کنار هم بودن

یک هفته میگذره و ییشینگ خودشو به آینور حسابی نزدیک کرده بود و حالا شده بود از بهترین دوستاش...

آینور:یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی؟...

ییشینگ:چرا که نه..بپرس...

آینور:از این کارا راضی هستی؟ تا حالا شده که بخوای انصراف بدی؟...

ییشینگ:میدونی که انصراف برابر قتلمون..

آینور:آره..سوالو جواب ندادیاا..

ییشینگ:خب راستش نه...من برای این کارا ساخته شدم..لذت میبرم...تو چی؟..

آینور:حرفای پدرمو میزنی...اما من خیلی به کناره گیری فکر میکنم...دوست دارم یه آدم معمولی با یه زندگی معمولی داشته باشم...هروقت ادمای توی خیابونا میبینم بهشون غبطه میخورم...زندگی ما همش پر از استرسه...دیگه از ادم کشی بدم میاد کای...چرا باید ادم بکشیم؟..خب اونا هم حق زندگی دارن.. ا‌وناهم خونواده دارن...همونطوری که من دوست ندارم پدرمو از دست بدم بچه های اوناهم دوست ندارن...

▪︎Spy▪︎Where stories live. Discover now