Ch_25,26

870 217 42
                                    

سلام گایز، ببخشید که هفته پیش اپ نداشتیم هفته شلوغی داشتم و واقعا وقت نکردم، سعی میکنم دیگه آپ تاخیر نداشته باشه، و اینکه بوس به همتون💋💋💋 الان رو مرز دو کاییم😍❤️

هیکل دکتر رو به سمت در نیمه باز پرتاب کرد. برخورد کمر بتا با در صدایی وحشتناک ایجاد کرد و باعث شد کاملا باز بشه. مرد میانسال مثل تکه آشغال بی ارزشی از اتاق بیرون افتاد و بعد از چند غلت کاملا روی زمین پهن شد.

با صدای قدم های آروم و سنگین امگا وحشت زده از جا پرید و سعی کرد چهار دست و پا از پسری که مثل الهه ی مرگ با چشم های درخشان به سمتش میومد دور بشه. وقتی که شیطان وحشتناک رو به روش به سه قدمیش رسید چشماش رو محکم بست و با دنیا و زندگیش خداحافظی کرد.








رد شدن نسیم وار پسر از کنارش باعث شد چشم هاش تا آخرین حد باز بشن، دکتر آنجلو که از طرف دیگه ی راهرو شاهد همه چیز بود با تمام سرعت خودش رو به همکارش رسوند، کنارش روی زانوی راست نشست و شماتت بار گفت:

-عقلت رو از دست دادی جیم؟ فکر کردی اینم مثل اون سرباز و سروان های بیچاره ست که بتونی بهشون تیکه بندازی؟ دیوانه اون فرمانده شیائوعه! قدرتمند ترین جنگجویی که این دنیای کوفتی به خودش دیده! نمیدونم چی بهش گفتی، ولی واقعا شانس آوردی که تجزیه ت نکرد!

دکتر که زبونش بند اومده بود وحشت زده به مسیر رفتن امگا چشم دوخته و از جاش تکون نمیخورد. انگار باید دست از این عادت مسخره ش بر میداشت وگرنه قطعا یه روز به خاطر زبون تند و تیزش سرش به باد میرفت!...







امگای خشمگین در بزرگ شیشه ای بیمارستان که رو به محوطه ی وسیع جلوی ساختمون باز میشد رو با چنان قدرتی هل داد که بعد از برخوردش به دیوار هزار تکه شد و فرو ریخت! جیغ چند زن و گریه ی سه بچه به خاطر صدای مهیب خرد شدن در بلند شد و پسر بلافاصله با گروهی از کماندو های کوه پیکر آمریکایی محاصره شد. فرمانده ی نیرو ها فریاد کشید:

-ژنرال شیائو!.. شما هنوز اجازه ی خروج از بیمارستان رو ندارید!

امگا با عصبانیت جواب داد:

-گفتین فقط دو روز منو اینجا نگه میدارین، و الان دقیقا 48 ساعت گذشته!








+متوجهم قربان... اما بالا دستی ها دستور دادن که چند روز بیشتر شما رو اینجا نگه داریم!

پسر ریز جثه تیغه ی بینیش رو با انگشتان ظریفش فشرد و با حرص غرید:

-همین حالا از سر راهم برین کنار!... این یه دستوره!

فرمانده ی آلفا با شنیدن این جمله ملتمس گفت:

-قـ- قربان... خواهش میکنم مقاومت نکنید!.. میدونید که ما رو به خاطر این کار بازخواست میکنن!







[You Are My Destiny]~(Yizhan)Where stories live. Discover now