پارت ۲

27 5 0
                                    

غریبه دستش رو آروم به طرف کلاه شنلش برد . واندا یکم عصبی شده بود
+حرفتو ادامه بده
غریبه دستش رو عقب کشید و سرش رو یکم بالا گرفت ولی هنوز هم بخاطر سایه ی کلاه شنل صورتش زیاد واضح نبود.با صدای سردی حرفش رو ادامه داد.
_من کاترین هستم...کسی که شما رو از مرگ نجات میده.
ثور : مرگ؟واقعا؟من که فکر نکنم. سابقه نداشته بمیریم
و تک خنده ای کرد .
غریبه بدون احساسی توی صدا و نگاهش ادامه داد
_خواهی دید.
کلاه شنل خود به خود عقب افتاد و صورت غریبه معلوم شد. موهای نسبتا بلند مشکی با رگه های قهوه ای داشت.صورت لاغری داشت و تیزی خط گونش آزار دهنده به نظر می رسید . صورتش به سردی و محکمی آهن بود و چشم هاش خمار و نیمه باز بود.
با این حال خطرناک و تهدید به نظر نمیرسید پس خیالشون یکم راحت و رفتارشون نرم تر شد
استیو دونه دونه به بقیه اشاره کرد و  با لحن ملایمی گفت : من استیوم . این یکی واندا ، این لوکی و اونم ث..
کاترین با صدای ارومش حرف استیو رو قطع کرد.
_میدونم اسماتون چیه
واندا هنوز کمی نگران بود.
_چجوری میدونی؟تا جایی که من میدونم کسی مارو با هویت واقعیمون نمیشناسه..یعنی من نمیزارم بشناسه.
+من همچی رو میدونم و درضمن در آینده همه شما رو خواهند شناخت.
_در آینده...؟ببینم اصلا مگه میشه کسی همچی رو بدونه؟
ثود دنباله ی حرف واندا رو گرفت.
_شاید..اونم قدرتش اینه؟
کاترین لبخند کجی زد که بیشتر شبیه پوزخند بود.
+یجوریایی حق با توعه اقا کوچولو
_هی من کوچولو نیستم.
+برای من هستی و در ادامه ی حرفت من فقط یه قدرت ندارم ، من هر قدرتی که تو ذهنت بهش فکر کنی رو دارم.
_ولی همچین چیزی ممکن نیست!
+برای من...همه چیز ممکنه.
استیو یکم صندلیش رو جابه جا کرد تا توجه بقیه رو جلب کنه و بحث رو عوض کنه.
_خوبه...ببینم...امم کاترین؟تو دقیقا چند سالته؟به نظر میاد همسن ما باشی.
کاترین دستش رو دراز کرد و یک صندلی سمتش کشیده شد . وقتی نشست دوباره سرش رو رو به پایین گرفت تا سایه روی صورتش بیفته.
_خب..من سن دقیق و مشخصی ندارم چون همه جا هستم ، یعنی همه ی جهان ها ، بعد ها و زمان ها . من یک جا میتونم سیزده ساله باشم و یک جا شصت ساله...ولی اگر اشتباه نکنم که هیچوقت اشتباه نمیکنم...اینجا باید صد و هفتاد و نه سالم باشه..
لوکی پرید وسط حرفش.
_صد و؟! ولی تو به نظر خیلیی کوچکتر از این حرفایی!
کاترین اروم از روی صندلی بلند شد و دست هاش رو پشتش به هم قلاب کرد با دستای قلاب شده پشتش سمت لوکی خم شد چشم هاش رو تنگ کرده بود به طوری که به زحمت یک خط باریک از چشمش معلوم بود ولی با این حال باز هم معلوم بود که مستقیم به لوکی نگاه میکنه.
نگاهش لرزه به تن لوکی می انداخت.
اتفاقی که خیلی کم میوفتاد یا بهتر بگم تا حالا اتفاق نیفتاده بود .

نظرات یادتون نره

Mcu HellWhere stories live. Discover now