♠جاسوس♠
.・✫・゜・。.
پارت 45
فردای روز بعد آینورتا عصر توی اتاقش نشسته بود و از اتاق بیرون نیومد و به راهی برای فرار از اینجا فکر میکرد اما به نتیجه ای نمیرسید ..حسابی کلافه شده بود:اههه مرده شور مغز منو ببرن که هروقت بهش نیازدارم کار نمیکنه...داره شب میشه و من هنوز چیزی به ذهنم نرسیده...از روی صندلی بلند میشه و توی اتاقش قدم میزنه .. خسته میشه و روی تخت میشینه و دستاشو روی شقیقش میزاره...ناگهان یاد رمانی که چند روز پیش خونده بود افتاد:آره خودشههه...بلند میشه و هرچی ملافه بود توی اتاق برمیداره و بهم گره میزنه و یه بند بلند درست میکنه...با رضایت به بند نگاه میکنه و به ییشینگ زنگ میزنه..ییشینگ:جانم...
آینور:الو کای حله...
ییشینگ:ایولل میدونستم میتونی..تک زنگت زدم میتونی بیای بیرون... آینور سمت لباساش رفت..یه لباس قرمز که بلندیش تا روی زانوهاش میرسید رو پوشید..موهاشو بالای سرش بست و یه خط چشم کشیده روی چشماش کشید...ماتیک قرمزو برداشت و روی لبهاش مالید پوست سبزهش با رنگ قرمز یه تضاد خاصی رو بوجود آورد... یه نگاه به آینه کرد:واااوآینور..چرا تو اینقدر جیگری اخهه...ویه بوس برای خودش فرستاد و روی صندلی نشست و منتظر تک زنگ بود..
طولی نکشید که گوشیش زنگ خورد..با خوشحالی کفشای پاشته بلند قرمزشو پوشید ...یه سر بند رو به پایه تخت خواب بست و یه سر دیگه شوپایین انداخت... اروم پاشو بیرون پنجره برد و کامل به بند اویزون بود...اروم پایین میومد..یه لحظه چشمش به پایین افتاد و سریع چشماشو بست:وای چرا اینقدر بلندههه... واییی آینور ببین دختر اصلا نترس...به پایین نگاه نکن و به راهت ادامه بده...یه نفس عمیق کشید:آفرین دختر خوب حالا اروم بیا پایین.... واییی کای خدا بگم چیکارت نکنه ببین منو مجبور به چه کارایی میکنییی...
آینور همینطور که غر میزد پایین میومد تا احساس کرد پاش به زمین میخوره..با خوشحالی چشماشو باز میکنه:یسس اینههه..من تونستممم...و سریع سمت در دویید..وقتی از خونه خارج شد یه پیام به ییشینگ فرستاد:اومدم بیرون عشقم میتونی دوربینارو فعال کنی...آینورسمت خونه ییشینگ رفت...زنگ خونه رو زد..در براش باز شد...
وارد حیاط شد:وا چرا چراغارو روشن نکرده این پسر...وقتی وارد سالن میشه میبینه همه جا تاریکه و حتی یه چراغم روشن نیست کمی ترسیده بود...تازه متوجه شد که تفنگشوباخودش نیورده بود با ترس اسم کای رو صدا زد:کای... کای تو اینجایی؟؟...
سعی کرد کلید برقو پیدا کنه اما موفق نشد:کای لطفا جواب بده.دارم میترسم....
ناگهان چراغ های رنگی یکی یکی روشن شدن و موزیک
Happy birthday درفضا پخش شد...
آینور با خنده دور خودش میچرخید:اینجا چه خبرههه... ییشینگ آروم پشت سرش قرار گرفت و دستاشو دور کمرش حلقه کرد:تولد زیباترین ملکه جهانه...

YOU ARE READING
▪︎Spy▪︎
Fanfiction"جاسوس" با ورود تروریست ها به کشور چین ؛ سازمان امنیت چین برای شناسایی و دستگیری تروریستها تعدادی از نیروهاشو به عنوان جاسوس به این گروه میفرسته.. وانگ ییبو که سرانجام موفق به ملاقات میشه اما با اتفاقاتی که پیش میاد توسط شخصی به نام شیائو جان از...