پارت دوازدهم 💫

959 106 33
                                    

سلام خوبین؟

خب من روز آپ مشخص کردم و از این به بعد فقط شنبه آپ میکنم و البته احتمالا شبا آپ کنم.

..........................‌..................

با خسته نباشید گفتن استاد وسایلش رو جمع کرد و به کافه دانشکده رفت.
کلاس بعدیش تیراندازی بود و جونگکوک براش ذوق داشت چون این جلسه قرار بود عملی کار کنن.
با نشستن کسی رو به روش سرش رو بلند کرد و بهش نگاه کرد.
پسر با دیدن نگاه جونگکوک گفت: اینجا نشستنم مزاحمتی که براتون ایجاد نمیکنه؟
جونگکوک به علامت منفی سرش رو تکون داد.
_من لی یسونگ‌ام دو هفته اس که به این دانشکده منتقل شدم.
پسر بعد گفتن این حرف مشتاقانه به جونگکوک نگاه کرد تا اونم خودش رو معرفی کنه.
+منم جئون جونگکوکم.
یسونگ دستش رو جلو برد و گفت: از آشنایی باهات خوشبختم جونگکوک.
جونگکوک با گفتن همچنین با پسر دست داد.
درسته که جونگکوک آدم اجتماعی بود ولی در رابطه با غریبه ها زیاد راحت نبود.
به یسونگ نگاه کرد چهره معمولی داشت ولی رنگ چشماش آبی بود ‌و این باعث میشد جونگکوک احتمال بده که اون کاملا کره‌ای نیست.
جونگکوک نمیدونست چرا ولی طرز نگاه کردن و لبخند اون پسر حس خوبی بهش نمیداد.

_کی قراره برگردی کره؟
این سوال رو تهیونگ از جیمین که باهاش تماس تصویری گرفته بود پرسید.
+اممم نمیدونم ولی سعی میکنم زود بیام.
تهیونگ ساعد دستش رو روی پیشونیش گذاشت و گفت: جیمینا زودتر بیا من برای راه انداختن استودیو منتظر توعم.
جیمین با لحن مسخره‌ای جواب داد: یه طوری میگی برای راه انداختن استودیو منتظر توعم که انگار الان اونقدری پولداری که من پاشم بیام بریم مکان اجاره کنیم و وسیله اینا بخریم.
_خب قراره از بابام کمک بخوام بالاخره با این همه ثروت باید یه کمکی به تنها پسرش بکنه یا نه؟
+اوه یس نه که من همیشه رو پای خودم وایسادم فکر کردم تو هم اینطوری.
تهیونگ پوکر به دوستش نگاه کرد و گفت:‌ اینو کسی داره میگه که باباش یکی از سهام داران شرکت سامسونگه.
جیمین با حالت مغرورانه‌ای گفت: خب مهم این نیست که بابام چیکارست مهم اینه با این حال من رو پای خودم وایمیستم.
_آره الانم با پول خودت داری تو آمریکا خوش میگذرونی مگه نه؟
جیمین خندید و گفت: خب قراره از این به بعد رو پای خودم وایستم.
_جیمینا شوخی رو ولش کن واقعا میگم اگه تا یکی دو هفته دیگه برگشتی که هیچ اگه برنگشتی خودم میرم دنبال کارا و نظر تو هم مهم نیست.
+اوکی سعی میکنم که زود بیام.
بعد اینکه باهم خداحافظی کردن تهیونگ تماس رو قطع کرد و به آشپزخونه رفت.
همونطوری روی صندلی نشسته بود و داشت قهوه‌اش رو میخورد مادرش گفت: تهیونگ نامجون هیونگت برگشته قراره امشب بریم خونه داییت.

با چشمای بسته رو تخت دراز کشیده بود ولی خواب نبود.
داشت به دیروز فکر میکرد؛ وقتی که نامجون گفت دختری که همراهشه دوست دخترشه و قراره به زودی بچه دار بشن جوری شوک شده بود که نمیتونست حتی از جاش تکون بخوره.
نامجون گفته بود به زودی میخواد با دوست دخترش ازدواج کنه و جین حالا میتونست حس سه چهار سال پیش نامجون رو درک کنه.
_خسته نشدی انقدر رو این تخت دراز کشیدی؟
این سوال رو یونا که توی چهارچوب در ایستاده بود پرسید.
جین چشماش رو باز کرد و روی تخت نشست.
+متاسفم یونا تو هم بخاطر من تو شرایط سختی قرار گرفتی.
یونا همزمان با نشستنش روی تخت گفت: چه شرایط سختی؟ درسته که تو این سه سال نتونستیم مثل زوج های واقعی باشیم ولی بهترین دوستای هم شدیم حالا هم که داریم طلاق میگریم ولی دوستیمون سرجاشه.
جین بهش نگاه کرد، واقعا اون دختر خیلی خوش قلب و بادرک بود.
+ولی تو سه سال از زندگیت رو به جای اینکه کنار مردی باشی که دوست داره با من هدر دادی.
_من بابتش ناراحت نیستم سوکجینا، تو این سه سال تونستم روی کارم تمرکز کنم، یه دوست خوب مثل تو کنارم داشتم و خب با ازدواجمون هم به شرکت های پدرامون کمک زیادی کردیم.
چند دقیقه‌ای گذشته بود و هردو نفر توی افکارشون غرق بودن که یونا سکوت رو شکست و گفت: سوکجینا الان دقیقا نمیدونم باید چی بگم ولی در مورد نامجون میخوای چیکار کنی؟
+اون داره ازدواج میکنه یونا، اگه بچه‌ای در کار نبود میگفتم فقط برای لجبازی با من اینکارو میکنه ولی حالا فکر میکنم که اون واقعا علاقه‌اش به من رو فراموش کرده.
_یعنی ممکن نیست الانم قصدش لج و لجبازی با تو باشه؟
جین آهی کشید گفت: فکر نکنم.....من نامجون رو میشناسم اون هر چقدرم که ناراحت و عصبی باشه به هیچ کسی آسیب نمیزنه.

_جونگکوکا از سه چهار سال پیش خیلی فرق کردیا.
جونگکوک زیرچشمی نگاهی به تهیونگ انداخت و با حالت تمسخرآمیزی گفت: آره دیگه اون بچه لوس و رو مخ نیستم نامجون هیونگ.
_کی گفته اون موقع ها لوس و رو مخ بودی؟ به نظر من که اون موقع ها کیوت بودی الان جذاب شدی.
نامجون بعد حرفش با لبخند چشمکی بهش زد.
~هیونگ راستی چرا زودتر بهمون نگفتی که داری بابا میشی؟
با این سوال تهیونگ، جین با ناراحتی به نامجون نگاه کرد.
_نخواستم تلفنی بگم فکر کردم که رو در رو بگم بهتره.
جین نمیخواست که اون بحث ادامه پیدا کنه پس به تهیونگ و کوک نگاه کرد و گفت: شما دوتا باهم دعوا کردین؟
تهیونگ خیلی عادی جواب داد: نه.
ولی جونگکوک برعکس اون با لحن حرصی گفت: راستش هیونگ ما هیچ وقت دوستی یا هیچ رابطه‌ای بینمون نبوده که بخواییم دعوا یا قهر کنیم.
تهیونگ که متوجه قصد کوک شده بود گفت: ولی ما پسرخاله‌ایم.
+اره دقیقا ما فقط پسرخاله‌ایم و تنها چیزی که بینمونه این نسبت فامیلیه.

.........................................

امیدوارم که خوشتون اومده باشه 🥰😍😘

ووت و کامنت یادتون نره قشنگا🍂🧡

My annoying cousin💥Where stories live. Discover now