سلام بچهها اینم از پارت نهم🐣♥️وت و کامنت یادتون نره....و برای هزارمین بار ای کسانیکه میخونین لطفا وت بدین و منو از نوشتن دلسرد نکنین💔🐣🥺
Author's pov
-استاد من نمیتونم....
تهیونگ با گفتن این جمله خودشو عقبتر کشید و رونهاشو از لمسهای اعتیاد آور جانگکوک نجات داد.
جانگکوک کلافه پوفی کشید. پسر سعی داشت اضطرابشو مخفی کنه و بحث رو سمت دیگه ای ببره.
-مم...میشه ازتون سوال درسی بپرسم استاد؟
حقهی بچگانهی تهیونگ واقعا از نظرش خندهدار بود و نمیتونست یک لحظه به پسر که مضطرب بهش خیره شده و به طرز بامزه ای ترسیده خیره نشه.
-البته تهیونگ!! ولی سر کلاس!
Taehyung's pov
خدای من! چقد خجالت آور! حالا چی بگم؟! اصلا حرفیم دارم که بگم!! آهان فنجون قهوهها!! آره خودشه!! همینارو میبرم تو آشپزخونه! آیگووو کیم تهیونگ تو خیلی باهوشی پسررر!
فنجونارو طی یه حرکت سریع برداشتم و تند به طرف آشپزخونه رفتم. صبر کن ببینم من احمق الان چیکار کردم؟؟ در جوابش هیچی نگفتم و فرار کردم؟! حتی یه کلمه؟! تو یه احمقی کیم تهیونگ!!
بهش فکر نکن بهش فکر نکن بهش فکر نکن.... باید ظرفارو بشورم....آره خیلی ظرف کثیف هست!
مشغول شستن ظرفها بودم که دو تا دست بزرگ و قوی دورم حلقه شدن. اوه خدای من نه!!!
میدونین چیه؟ من تا حالا هیچوقت نفهمیده بودم "عرق شرم" چطوریه.... الان کاملا حسش میکنم!
استاد جئون درحالیکه سرشو بین گردنم برد لباشو به گوشم نزدیک کرد....خواهش میکنم حرف نزن!! طاقت حس کردن نفسای گرم و شنیدن صدای بمتو دیگه ندارم... اگه حرف بزنی ممکنه بازم کنترلمو بازم از دست بدم!! لعنت به این شانس!
-تهیونگ...
فاک نه! خدایا خواهش میکنم!
-از چی میترسی عزیزم؟
خدای من بازم دارم مورمور میشم. چرا این مرد باید انقدر روی من تاثیر بزاره؟! آروم و با استرس جواب دادم:
-اا...از....شش... شما...
خندید و بازدم گرمشو روی گردنم احساس کردم...
-چرا باید از من بترسی بیبی بوی؟!
آره خودشه! حتی لحن حرف زدنش منو میترسونه! جوری با آدما حرف میزنه انگار اسباب بازی لعنتیشن و میتونه هرکاری باهاشون بکنه....
سعی کردم اعتماد به نفسم و جمع کنم و ادامه دادم:
-ش... شما جیمین و کتک میزنی...من..هروقت میبینمش کبود و زخمیه....ش..شما...با جیمین بدرفتاری...مم...میکنین... بهش..محبت...نمیکنین...

ESTÁS LEYENDO
our little secret (Kookv)
Fanficاستادش هر چند دقیقه یه بار با زبونش لبهاشو خیس میکرد... چقدر این عادتش برای تهیونگ شیرین و خواستنی بود..تهیونگ دوباره اون لبهای خوش حالتو صورتی رو روی لباش میخواست. با متوقف شدن ماشین تهیونگ فهمید که رویای شیرینش تموم شده و بازم باید به خونهی کوچو...