سلاممم ... من اومدم با پارت جدید 😍من خیلی بیجنبم یه کوچولو ازتون بازخورد گرفتم و تصمیم گرفتم زودی آپ کنم. وت و کامنت یادتون نره.🥺😍🐰ذوقمو کور نکنین و بام مهربون باشین پلیزززز 🙈😂🐣
Taehyung's pov
دو هفتهای از اون اتفاق شرمآور تو دفتر استاد جئون میگذره و من هنوزم مثل احمقا فقط خودمو سرزنش میکنم.... کارم همین شده...اینکه خودمو سرزنش کنمو از خودم متنفر شم ولی پاش که بیوفته...گند میزنم....دوباره بیخیال همه چی میشمو خودمو بهش میبازم....مثل یه هرزه....مثل یه آدمی که خیلی وقته قید عزت نفسشو زده! استاد جئون برام مثل یه عادت خیلی بد شده که قراره از شنبه ترکش کنم! لعنت به هرچی شنبهی خیالیه!!
مامانم امروز زنگ زد و از اینکه چقدر دارم تو سئول پیشرفت میکنم پرسید.
خب لخت شدن جلوی استادم و زانو زدن براش پیشرفت جالبیه نه؟
ازت متنفرم استاد جئون! تو باعث شدی من خود واقعیمو فراموش کنم... چیکار میشه کرد؟! استاد که قرار نیست عوض شه.... دومین باریه که دارم سر کلاسش غیبت میکنم ولی در کمال تعجب حتی یکبارم پیام نداده! چرا باید بده؟ اون ازم استفاده کرد و من احمق ازش خوشم اومد! اون بدن منو لمس کرد منو بوسید و من براش رو زانوهام نشستم و خوشم اومد!!
اون گفت ازم خوشش اومده و من مثل احمقا لبخند میزدم!!
عجیبه اصلا خودمو نمیشناسم! اگه از همهی این گندایی که با همین عینک ته استکانی احمقانم زدم فاکتور بگیرم شکستن دل جیمین و نمیتونم تحمل کنم! راستی جیمین کجاست؟ هیچوقت اینقد دلم نخواسته کسیو ببینمو باهاش حرف بزنم....پرش زمانی
.
.
.
هر چندبار که بهش زنگ زدم گوشیش خاموش بود... داره نگرانم میکنه.خدای من امروز با استاد جئون کلاس دارم...کاملا فراموش کرده بودم...دیگه نمیتونم غیبت کنم ...باید برم...شاید بتونم تو دانشگاه از جیمین خبر بگیرم...
.
.
.
حالا که طبق معمول زودتر رسیدم باید کلاس جیمینو پیدا کنم.وارد کلاس شدم....هنوز استادشون نیومده بود. با چشمام دنبال دوست چشم آبیم گشتم ولی پیداش نکردم...
-بچهها اینجا کسی پارک جیمینو میشناسه؟
با صدای تقریبا بلندی گفتم چون سروصدای سونبه ها خیلی زیاد بود...
-عه! ترم پایینی!! چطوری کوچولو؟!
پسر با قیافهی پوکر فیسو موهای یخیش گفت و لپمو کشید. طبق عادتم با دستم عینک ته استکانیمو کمی تو صورتم جا به جا کردم و با دستپاچگی جواب دادم:
-مم...من...دوست جیمینم... شماها میشناسینش؟ همکلاسیتونه؟
-جووون چی میگی عشقم؟ با عینکت بیا روم گوگولی...
کلافه و مضطرب بودم. ترم بالایی ها واقعا موجودات ترسناکین! شایدم من اینجوری فکر میکنم...

VOCÊ ESTÁ LENDO
our little secret (Kookv)
Fanficاستادش هر چند دقیقه یه بار با زبونش لبهاشو خیس میکرد... چقدر این عادتش برای تهیونگ شیرین و خواستنی بود..تهیونگ دوباره اون لبهای خوش حالتو صورتی رو روی لباش میخواست. با متوقف شدن ماشین تهیونگ فهمید که رویای شیرینش تموم شده و بازم باید به خونهی کوچو...