Ch_31,32

760 197 60
                                    

برای لحظه ی کوتاهی چشم های قهوه ای دخترک نگاه خشمگین آلفای دامینینت رو لمس کرد و بو توی همون لحظه فهمید رقیبش رو باید جدی تر از این حرفا بگیره!.. گند بزنن این شانس رو... اون دختره‌ی بچ هم آلفا بود!

انگشت های بدبختش رو توی مشت له کرد و با حرص زیر لب "فاک" غلیظی به اون زنیکه ی لعنتی و وضعیت خودش گفت! صدای ونهان توجهش رو جلب کرد:

-دختره براش عزیزه... از من به تو نصیحت... بهتره آتیش به پا نکنی وگرنه دودش فقط توی چشم خودت میره!








بو نفسش رو کفری بیرون داد و پرسید:

-تو دیگه چی میخوای از جون من؟... اینقدر به پر و پای من نپیچ!.. واسه چی انقدر سماجت میکنی؟!

ونهان نگاه کوبنده ش رو توی چشم های بو فرو کرد و از میون دندون های قفل شده ش غرید:

-چون دوست ندارم ببینم کتک میخوری و درد میکشی احمق!... بفهم اینو!

دندون قروچه ای کرد و از بو دور شد، آلفا آهی کشید و سرش رو با تأسف تکون داد. پسره ی نره خر مثل شخصیتای عاشق پیشه ی فیلم ها رفتار می‌کرد! واقعا به یکی نیاز داشت تا از این دنیای خیالی ای که برای خودش ساخته بود بیرون بکشتش!

دست هاش رو توی جیب شلوار فرمش فرو کرد و به سمت ساختمون راه افتاد. اون دختر واقعاً توی بدترین موقع سر و کله ش پیدا شده بود! درست وقتی که تازه رابطه ش با فرمانده ی نعناییش بهتر شده بود و کم کم داشت بهش توجه می‌کرد!








چند قدم بیشتر با فرمانده ش و اون عفریته فاصله نداشت و به خوبی می‌تونست از پشت آنالیزش کنه. مو های خرمایی دختر تا گودی کمرش می‌رسید و محض رضای فاک! از پشت نمی‌شد تشخیص داد که یکی از اون دو نفر پسره! اگه طرز راه رفتن محکم و با صلابت امگا نبود واقعا به جنسیت فرمانده ی برفیش شک می‌کرد!

لعنت بهش! آخه دلیل این همه بلندی برای مو های یه پسر چی می‌تونست باشه؟! اون کمند های لعنتی فقط و فقط بو رو برای گرفتن و کشیدنشون تحریک می‌کردن! شده بود مثل پسر بچه های سادیسمی ای که مدام دنبال کشیدن مو های دخترا بودن!

چشم های سرکشش که دوباره داشتن روی بدن فرمانده ش مانور می‌دادن رو به زحمت روی دختر برگردوند، یعنی تایپ فرمانده ش چنین آدمایی بود؟ ریزه میزه، کیوت و ظریف؟ اگه واقعا اینطور بود که خوب خبر بدی براش داشت! قرار نبود بذاره چنین کسی به دستش بیاره!








با بویی که به مشامش رسید سر جا خشکش زد! آبنبات! بوی لعنتی و هوس انگیز آبنبات میومد! همون آبنبات چوبی های سرخ رنگ و ترشی که مادرش وقتی بچه بود براش می‌خرید و عاشقشون بود!

خنده ی دختر و کلمات بعدش کاملا وجودش رو به آتیش کشید:

-واااااای!.. یادم نمیاد آخرین باری که فرومون های خوشحالیت به مشامم رسید کی بود! وایــــــــــــی هنوزم دهنمو آب میندازه لعنتی، دلم میخواد یه لقمه ی چپت کنم!

[You Are My Destiny]~(Yizhan)Where stories live. Discover now