Part 53

71 18 5
                                    

♠جاسوس♠

.・✫・゜・。.

پارت 53

یییو دست جانو محکم چنگ زدو داد میزد :داارمم میسسوززممممم.... کممرممم...جااان وجودمم داره میسوزهههههه...

جان هراسون دست ییبو رو محکم گرفت و با بغض: یه لحظه صبر کن تحمل کن برم پومادتو بیارم...وای الان که ساعت ۱۰ نیست...

ییبو:جااااان...

جان: گوه خوردم الان میارم...

جان سریع پومادواورد...

ییبو از درد و سوزش عرق کرده بود و رو تختی رو محکم چنگ میزد...

جان:اومدم... بزار لباستو در بیارم..

ییبو با حرکت سر قبول میکنه و اجازه میده جان لباسشو دربیاره و اونو دمر میخوابونه..

جان:ممکنه اولش سوز بزنه ولی تحمل کن باش؟...

ییبو بازم با حرکت سر قبول میکنه ونفس عمیقی میکشه..

جان چشمای نگرانشو از چشمای ییبو برداشت و به کمر سوخته و پر از زخم ییبو چشم دوخت...

پومادو روی انگشتش میماله... کمی مکث میکنه و انگشتشواروم و لرزون به کمر ییبو نزدیک میکنه و پومادو میماله...

با برخورد پوماد به کمر ییبو...

ییبو از سوزش میلرزه و صورتش جمع میشه روتختی رو محکم چنگ میزنه ...

جان با دیدن این حال ییبو سریع با یکی از دستاش دست ییبو رو میگیره و ییبو سریع با هردو دستش دست جانو محکم فشار میده..

جان:بین تحمل کن...

ییبو فقط سرشو تکون میده..

جان چشماشو میبنده و با چهار انگشتش پومادو به کمر ییبومیمالونه و ییبوهرثانیه دست جانو با دستاش محکمتر فشار میداد...

جان اروم انگشتاشو روی کمر ییبو میمالونه و هر از گاهی به ییبو نگاه میکرد که از درد و سوزش صورتش جمعتر میشد....

قطره اشکی صورت جانو لمس کرد ..

جان سریع اشکو از صورتش پاک کرد ک مبادا یببو متوجه بشه....

بعد از اینکه پوماد زدنش تموم شد.. شروع کرد به فوت کردن کمرش که با خنک کردنش کمتر سوزشو حس کنه...

..اروم کمر ییبو رو از بالا تا پایین خنک میکرد...

حدود ده دقیقه گذشته بود و جان همچنان کمرشو با فوت خنک میکرد..

ییبو کم کم فشار دستش شل تر میشد جان که متوجه شد ییبو اروم گرفته و دیگ کمرش نمیسوزه یه نگاهی به ییبوانداخت:بهتری؟...

ییبو:اره...

جان لبخندی میزنه: دیگه نمیسوزه؟..

ییبو:نه...ولی همچنان دست جان قفل هردو دست ییبوبود..

▪︎Spy▪︎Where stories live. Discover now