#پارت_۴۵
#ملایم
هر چند دقیقه یک بار، با چشمان نیمه باز روبرویش را نگاه میکرد تا به مسیرِ آشنا برسند.
_ منو برسون خونم.
خوب نبود، مورگان اصلا خوب نبود. پس اشکالی هم نداشت اگر لاینت میفهمید، بهرحال دلش میخواست روی تخت خودش دراز بکشد و کمی بیشتر از بقیهی روزها داخل حمام بماند.
_ بهتره کنارم باشی.
مسلماً نمیخواست همینگونه رهایش کند. مورگان نیاز به رسیدگی داشت و این وظیفهی شارلوت بود.
_ نه ممنون.
دستهایش را داخلِ هم جمع کرد. سردش شده بود.
_ نه مورگان. پیش من میمونی.
_ نه شارلوت. نمیتونم، باید برگردم خونه.
_ یجوری از خونه حرف میزنی انگار پدر و مادرت منتظرتن.
_ هیچکس منتظرم نیست.
کمی تیره شد؛ قلبش. سنگین تر نفس کشید. یاد خانوادهاش افتاده بود، دقیقا در شرایط افتضاحی که داشت. حتماً اگر با مادرش زندگی میکرد و شب را به خانه میرفت، او زیاد توجهی نمیکرد، نادیدهاش میگرفت و یا با "باز هم مثل بچهها لباساتو کثیف کردی." سرزنشش میکرد. سطحی و کوتاه بین.
و اما پدرش، اگر هنوز زنده بود و با او زندگی میکرد، هیچوقت تا این ساعت بیرون نمیماند؛ هرچقدر هم که بزرگ شده باشد. چون او نگرانش میشد، زنگ میزد و میپرسید که کجاست، حالش خوب است؟! و حتما یادآوری میکرد که غذا آماده است و فقط سرد شده است. همه چیز با پدرش فرق داشت، مورگان همیشه دنبال کسی مثل پدرش بود.
_ لطفا منو ببر خونهی خودم.
بعد از چند دقیقه مکث، دهانش را باز کرد و حرف زد و بعد از آن به سرعت لبهایش بسته شدند و دندانهایش روی هم فشرده میشدند.
_ باشه.
شارلوت هم همینگونه، با تاخیر و صدایی گرفته پاسخ داد.
یک رب تا رسیدن به خانهی مورگان طی شد و حالا مورگان تنها شخصی بود که بعد از رسیدن به مقصد، سردرگم بود.
_ لباسارو بهم بده.
مجبور بود تا بالا تحمل کند.
دونه دونه لباسهای کثیف را تنش کرد و پیاده شد. ایستادن کاملا دشوار بود. بدن درد، احساسی انزجار و چسبناک.
_ میخوای تا بالا کمکت کنم؟
شارلوت کمی با فاصله ازش ایستاده بود.
_ نه، نمیخوام لایت ببینتت.
لاینت شارلوت را بهتر از مورگان میشناخت.
_ شب بخیر.
جلو رفت و جعبهی کادو را جلوی مورگان گرفت و بدون حرف اضافهای از او فقط شاهد پذیرفته شدن جعبه بود.
مورگان دیگر جوابش را نداد و فقط سرش را تکان داد.
دَر را باز کرد و به شارلوت که منتظرِ رفتنش بود نگاه کرد، ترسناک بود. انگار شارلوت همه جا دنبالش است. دَر را بست و از پلهها بالا رفت. کسی را پشتش احساس میکرد که همقدم با او بالا میآمد. برگشت، اما کسی نبود. سرعتش را بیشتر کرد و بالاخره وارد خانه شد.
نفس عمیقی کشید. ترس بَرَش داشته بود.
_ سلام مورگان.
لاینت با شوق به سمت مورگان آمد.
_ نه لاینت.
دستش را بالا برد تا مانع آغوشش شود.
_ چی شده مورگان؟
تازه متوجه کثیفی و بهم ریختگی ظاهر او شد.
_ چه اتفاقی افتاده؟ چرا اینقد دیر اومدی خونه؟ برای چی اینجوری شدی؟
موهایش را پشت گوشش زد و با نگرانی جلوتر رفت، حالا چشمانش بهتر میتوانست خیسیِ عرق روی صورت مورگان را ببیند.
_ آروم باش. چیزی نشده فقط خوردم زمین.
_ مشکلی برات پیش نیومده؟ سالمی؟ کسی بهت حمله کرده؟
اینقدر اسفناک بنظر میرسید که لاینت حدس زده بود که کسی به او حمله کرده؟! کمی لکنت زبان گرفت و نتوانست به سرعت پاسخ لاینت را بدهد، سرگیجه داشت و بیشتر از این ایستادن، عضلاتش را به لرزه درمیآورد.
_ نه اصلا، فقط یه ماشین از کنارم رد شد و تعادلم و از دست دادم. خوبم.
لبخند کج و کولهای زد.
_ این لباسای کیه؟ وقتی میرفتی اینا تنت نبود.
هرچقدر بیشتر نگاهش میکرد بیشتر متوجه تغییراتش میشد.
_ اوه، خوب پیش شارلوت بودم و لباسشو قرض گرفتم. من برم حموم، خیلی کثیف شدم.
_ باشه، برات غذا درست میکنم تا برگردی. کمک لازم داشتی صدام کن.
لبخندی زد و سرش را بخاطر تشکر تکان داد. دستانش از ضعف لزر داشتند، درواقع نقطهای از بدنش نبود که استوار و محکم باشد. بند بندش ضعیف و تحلیل رفته بنظر میرسید.
جعبه را روی میزش گذاشت و کمی به عقب هولش داد و دستانش را روی میز ستون بدنش کرد و نفس عمیقی کشید. انگار خونِ سرد داخل گلو و صورتش بود.
لباسها را گوشهی حمام انداخت و جلوی آیینه به دیوار تکیه زد و منتظر پُر شدن وان ایستاد.
صد در صد به کمک لاینت احتیاجی نداشت و البته نبایدم داشته باشد. پوست قرمز شده و ملتهب، مطمئناً اگر کسی متوجه آن میشد با پلیس تماس میگرفت. خصوصاً لاینت که به شدت به شارلوت بیاعتماد و مشکوک بود.
نزدیک وان رفت. پایش را داخلش گذاشت. ورود آب داغ به منافذ پوستش اشک را داخل چشمانش جمع کرد. سعی کرد به خودش مسلط باشد. کنار نکشید و بدنش را کامل داخل آب قرار داد. انگار با دست خودش، خودش را آتش زده بود. در تلاش بود تا صداهایی که از دهانش خارج میشود بیشتر از حدی که از حمام خارج شود نباشد. هرچه اشکهایش بیشتر میشد تحمل دردش بالاتر میرفت.
چند دقیقه فقط تحمل کرده بود، فقط به خودش فکر کرده بود و روی بدنِ زخم و حساسش متمرکز شده بود. پوستش به آب عادت کرده بود و عضلاتش کم کم داشتند خستگیِ معلق بودن در هوا را فراموش میکردند.
سرش را به عقب تکیه داد، دوست داشت تا چند روز از خانه خارج نشود. چند روز داخل تختش میماند و فقط غذا میخورد. با لاینت قهوه مینوشید و کمی تلویزیون تماشا میکرد.
دوست نداشت از خانه بیرون برود، مسیر طولانیای طی کند و به محل کارش برسد و ناگهان شارلوت را ببیند. دوست داشت فرار کند، از تمام موقعیتهای بدی که گذرانده بود و حدس میزد اگر بیشتر بماند، بیشتر قرار است سخت بگذرد اما واقعا گاهی اختیارش از بین میرفت، زود نرم میشد و دیگر مطمئن بود که گولِ ظاهرِ شارلوت را میخورد اما افکارِ درحالِ حاضرش فقط مختص به زمانی است که شارلوت با خنده به سمتش نمیآید و حس شیرینی در وجودش ایجاد نمیکند. نمیتوانست به خودش دروغ بگوید، مورگان به صورت جدیای حتی از زمانی که شارلوت شکنجهاش میکرد هم حس خوبی میتوانست دریافت کند، مانند همان پروانههایی که در شکمش به پرواز درمیآمدند، نه تمام آن مدت، بلکه یک زمان کوتاه، شاید یک دقیقه اما مورگان به شدت نیازمند همان یک دقیقهای بود که احساس خاص بودن به او میداد، حس قلقلکی که در دلش بوجود میآورد. تمامش اشتباه بود و با تمام وجودش اعتراف به آن میکرد، بعد از دو رابطه میدانست که چقدر از نبود شارلوت افسرده میشود و نیاز دارد تا توجه دریافت کند و شارلوت کنارش باشد.
با کمی شامپو خودش را شست و دوش آب را نزدیک به واژن و مقعدش گرفت تا آب واردش شود، انگار هنوز هم آبِ لجن داخلش بود.
آب خنک را بیشتر روی خودش گرفت، یک ثانیه گُر میگرفت و ثانیه بعد سردش بود، الان دقیقا داخل آن یک ثانیهای بود که درحال گُر گرفتن میگذشت.
_ مورگان، همه چیز خوبه.
از صدای لاینت ترسید و به سرعت دوش را بست و سمت حولهاش رفت.
_ اره اره. الان میام بیرون.
_ باشه فقط نگرانت شدم.
صدای رفتن لاینت از اتاق را شنید. حولهاش را پوشید و صورتش را دوباره داخل آیینه نگاه کرد، خیلی بهتر از زمانی که داخل حمام شده بود بنظر میرسید اما نه عالی.
سعی کرد لباسی بلند و گشاد تنش کند. فعلا از تاپ و شلوارک خبری نبود. نباید کسی رازش را میفهمید، این چیزی میان او و شارلوت بود.
_ خوبی لاینت؟
داخل آشپزخانه شد و روی صندلی کنار اُپن نشست.
_ اره خوبم.
لبخندی زد و بشقاب غذا را جلوی مورگان قرار داد.
_ خیلی این چند شب کارم زیاد بود. دعوا و از این چیزا.
_ منم حدودا کارم بیشتر بود. باید زودتر برم پیگیر کارای اداریم بشم، دوست دارم زودتر برگردم سرکلاس.
_ اره فکر کنم معلم بودن کمتر خستت میکنه تا تتوآرتیست بودن.
مورگان سرش را تکان داد و رشتههای ماکارانی را داخل دهانش گذاشت.
_ از شارلوت چه خبر؟
منتظر بود که لاینت کنجکاوی کند و بخواهد از رابطه آن دو بداند.
_ خوبه، اونقدرام که میگفتی آدم بدی نیست. دوست خوبیه.
شانهاش را بیتفاوت بالا انداخت و ادامهی غذایش را خورد.
_ من خوب نمیشناسمش ولی یجورین. صاحبِ کلاب هم چیزای خوبی نمیگفت ازش.
_ مثلا چی؟
_ نمیدونم، همینکه منیجر همچین سیرکیه مشخصه.
مورگان بشقابش را داخل ظرفشویی قرار داد و از آشپزخانه خارج شد.
_ خیلی خستم، دیشبم خوب نخوابیدم.
_ اوه چرا؟
_ با شارلوت حرف میزدم و بعدشم سخت خوابم برد.
_ تازه دارین باهم صمیمی میشین.
لاینت خندید.
_ اره حدودا. من برم بخوابم، خیلی خستم.
_ شب بخیر عزیزم.
_ شب بخیر.
لاینت را در آغوش کشید و چراغها را خاموش کرد.
صفحهی گوشیای با وارد شدنش داخل اتاق روشن شد. به سمت میز رفت و نگاهش کرد، یک پیام بود:"خوبی؟". گوشی را دستش گرفت علامتِ سوال برای شمارهی ناشناسی که حالش را پرسیده بود فرستاد. چند دقیقهی بعد همان شماره در حال زنگ زدن به مورگان بود. کمی مکث کرد و جواب داد:"الو؟".
_ سلام.
شارلوت!
_ سلام.
هول شد و به سرعت دَرِ اتاقش را بست و از آن دور شد تا صدایش بیرون نرود.
_ شمارمو از کجا آوردی؟
_ از لونا گرفتم. خوبی؟
_ اره خوبم.
صدایش کمی گرفته بود و اصلا نمیخواست آن را از شارلوت پنهان کند.
_ بیا جلوی پنجره.
کمی تعجب کرد، اما انجامش داد.
ماشین شارلوت همچنان روبرو ساختمان بود.
_ هنوز اینجایی؟!
_ اره. چیزی لازم نداری؟
_ نه.
_ مطمئنی؟ نمیخوای چیزی برات بخرم؟
_ مثل چی؟
_ هرچیزی، فرقی نمیکنه.
_ نه شارلوت. بهتره بری خونه.
خیره به ماشین شارلوت ایستاده بود.
_ حموم رفتی؟
بعد از کمی مکث دوباره سوال کرد.
_ اره.
_ شام خوردی؟
_ بله.
کوتاه جوابش را میداد.
_ اوکی. مراقب خودت باش.
_ نمیای بالا؟
کاملا ناگهانی وسط حرف شارلوت پرید.
_ میخوای کنارت باشم؟
_ لازم نیست اینقدر سوال بپرسی!
چشمانش را چرخاند و باز به ماشینش خیره شد.
_ اوکی، میام.
توقع اینکه قبول کند را نداشت!
همچنان جلوی پنجره ایستاده بود و به باز شدن دَرِ ماشین نگاه کرد. عقب رفت و آرام از اتاق خارج شد.
خوشبختانه لاینت دَرِ اتاقش را بسته بود. منتظر شارلوت ایستاد و به راهرو خیره شد تا هنگامی که او مقابلش قرار گرفت. کنار رفت و بعد از ورود شارلوت دَر را به آرامی بست و با دست به اتاقش اشاره کرد و پشتِ سَر شارلوت به سمتش رفت.
قبل از ورود به اتاقش به عقب نگاه کرد تا مطمئن شود لاینت هنوز خواب است و متوجه نشده.
_ بشین.
روی تخت نشست و منتظر نشستن شارلوت ماند.
_ برای چی نرفتی؟
_ چرا باید میرفتم؟
مورگان دوباره چشمانش را چرخاند. شارلوت همیشه همینگونه بود؟
_ چون شبه، همه میرن خونههاشون.
شارلوت جوابش را نداد و فقط نگاهش کرد.
نور زیادی داخل اتاق نبود، اما بخاطر چراغهای خیابان، میشد اطراف را دید.
_ تو همراهم نیومدی.
_ میخواستم خونهی خودم باشم.
زمزمهوار حرف میزدند.
_ ناراحتی؟
مورگان نگاه کوچکی انداخت.
_ نمیدونم چی باید جواب بدم.
_ فقط احساستو بهم بگو.
_ اگر احساسمو بهت بگم ترکم میکنی.
نگاهش که به شارلوت نبود را به او داد، مشخص بود که متوجهی منظور مورگان شده است.
دست شارلوت را کنار پهلویش حس میکرد که لباس را بالا میزد.
کمی عقب رفت اما با ثابت شدن دست شارلوت تکان نخورد. دست شارلوت را کنار زد و روی تخت دراز کشید.
_ بازم برام کادو میخری؟
_ البته. چیزای خیلی بهتر.
_ همینجوری هم برام تدارک میبینی؟
پوزخندی زد.
_ شاید بهتر.
_ میتونیم تمومش کنیم.
_ چیو؟
اخم کرد و کمی بیشتر سمت مورگان برگشت.
_ اینجور رابطه رو.
_ خیلی اذیت میشی؟
_ اره.
_ میفهمم.
_ اینطور نیست. بهم دروغ نگو.
_ دروغ نیست.
_ خستم. بهتره بخوابیم.
_ میتونی بهم بیشتر اعتماد کنی؟
بدون جواب منتظر ادامهی حرف شارلوت ماند.
_ فقط نترس.
_ نمیتونم توی اون شرایط نترسم.
_ امروز به چی فکر میکردی؟ اینکه داری میوفتی؟ اونجا کثیفه؟ یا اینکه قراره همونجوری تنهات بذارم؟
_ همشون، و خیلی چیزای دیگه.
_ به لذت بردن فکر کردی؟
روی صورت مورگان خم شد.
_ روی ارضا شدنت تمرکز کردی؟
ادامه داد.
مورگان به چشمانش نگاه کرد و کمی سرش را به طرفین تکان داد.
_ هیچ قسمت تاریکی وجود نداره، فقط آروم باش، منم ملایم انجامش میدم.
جلو رفت و مورگان را بوسید و کنارش دراز کشید.
_ شب بخیر عزیزم.
مورگان فقط چشمانش را بست.
۴سال قبل:
داخل جمعیت گم شده بود. دستانش بین بدن خودش و دیگری در چرخش بود. از بوسیدنش دست نمیکشید و حتی یک لحظهام چشمانش را باز نمیکرد. انگار آتش بود و باد میوزید، خاموش نمیشد و فقط میلرزید، مقاومت میکرد. رویش بنزین ریخته میشد، چه کسی به او کمک میکرد؟ نمیگذاشت خاموش شود، اما بقیه تصور میکردند او دارد آب را برای خاموش کردن مورگان رویش میریزد ولی آنها بسیار دور بودند و بیشتر شدن نور را تقلای آتش میدیدند.
سرش را عقب برد و گردنش را تا حد ممکن به پشت کشید. عاشق لبانی بود که برجستگیهای گردنش را طی میکردند. میخندید و ناله میکرد، احتمالاً صحنهی قشنگی برای معشوقهاش ساخته بود.
چشمانش را باز کرد و بدنش را از او جدا کرد و دستش را گرفت و دنبال خودش از جمعیت بیرون کشید. خط مستقیمی نبود که بخواهد داخلش قدم بگذارد، فقط به هر سمتی که جمعیت نبود میرفت. دستش را به اولین صندلیای که به آن رسید گذاشت و رویش نشست. بلند میخندید اما هیچ صدایی بلندتر از صدای موسیقی نبود.
اِلِنور کنارش نشست و مورگان را داخل آغوشش کشید و سیگار را برایش روشن کرد، در تولد هیجده سالگیاش باید همه چیز را تجربه میکرد، همهی چیزهایی که در یک سال گذشته فقط شاهد آنها بوده اما اصلا اجازهی تجربه نداشته.
جدید بودن حسِ دود داخل مَجرایش باعث کمی سرفه شد اما به وسیلهی ویسکیای که اِلنور وارد دهانش کرد تمام شد. بار چهارم دودش را بیرون داد و خیرهاش شد، انگار سبز بود. بار پنجم به رنگ آبی. جالب شده بود، پس دودِ سیگار هرسری یک رنگ دارد. عجیب هم بود، دود سیگارهای اِلنور همیشه خاکستری بود اما بهرحال چه کسی اهمیت میداد، حتماً بخاطرِ تولدش همه چیز قشنگتر شده.
به سمت او برگشت و دود سیگار را روی صورت او بیرون فرستاد، دودِ بنفش.
سیگار را روی لبان او قرار داد و حلقههای لباسش را از دستانش خارج کرد و لباس را تا روی شکمش کشید. احمقانه بود، میان اینهمه آدم. مورگان فقط احساس میکرد اینگونه زیباتر است. دکمههای پیراهن اِلِنور را باز کرد و روی بدنش دست کشید.
_ بیا برقصیم.
کنار گوش اِلِنور حرف میزد، میخواست صدایش کامل به او برسد.
پوست گردن مورگان را بین لبانش گرفت و سینههایش را بین دستانش فشرد. کمرِ مورگان را گرفت و دستش را داخل شلوار مورگان برد، با هر لرزشِ دستش صدای خندهی مورگان داخل گوشش میپیچید، عالی بود.
مورگان عقب رفت و شلوارش را پایین کشید و مقابل اِلنور پاهایش را باز کرد.
تکیهاش را از پشت گرفت و میان پاهای مورگان رفت. اگر اینجوری میان جمعیت را دوست داشت، اصلا مشکلی نبود، او همهگونه همراهش بود.
کاملاً مماس با او قرار گرفت و انگشتانش را میان پاهای مورگان تکان میداد. دست مورگان روی شانهی اِلنور قرار گرفت و صوتِ نالههایش به گوشش نمیرسید و این هم مشکلی نبود صورتش به اندازهی کافی برای اِلنور آشنا بود که بداند چقدر دارد خوش میگذراند.
خماری چشمانش و بسته شدن پلکهایش دست خودش نبود. این دَستِ اِلنور بود که باعث میشد سرش به عقب خم شود، پاهایش بلرزد و خندههایش بیحال شود.
دستش را پشت گردنِ او گذاشت و لبانش را روی دهان او کشید. لبانش را از هم باز کرد تا زبان اِلنور داخل دهانش شود و او هم بتواند زبانِ خودش را داخل دهان او ببرد. انگار بزاق دهان اِلنور مشروب بود و مورگان یک آدم دائمالخمر که هرچه زمان بیشتر میگذرد بیشتر الکل میخواهد.
دستش را داخل شلوار اِلنور برد و بدنش را لمس کرد، دقیقا مانند خودش خیس بود. انگشتش را آرام روی پرههای واژنش کشید و یکی از انگشتانش را داخل برد. آرام آرام انجامش میداد، چون دستِ اِلنور روی واژنِ خودش همینگونه حرکت میکرد. کنترلش کامل با دستِ او بود. با دست دیگرش اِلنور را بغل کرد تا بیشتر سنگینیاش را روی خودش حس کند و سرش بیشتر داخل گودی گردن اِلنور باشد.
_ بنظرت نگاهمون میکنن؟
میان نالههایش کمی خندید.
_ اره، اونایی که هنوز خیلی مست نیستن.
مورگان بیشتر خندید.
_ چرا؟
_ تحریک بشن. چی بهتر از دوتا لزبین!
اِلنور هم خندید.
_ فاک، فکر کنم دارم میام.
مورگان بدنش را بیشتر منقبض کرد و نالهای عمیق از دهانش خارج شد.
دوتا انگشتش را داخل اِلنور حرکت میداد و دستش که دور او حلقه شده بود را بیشتر به او میفِشرد. چند دقیقه طول کشید تا با فشاری که دستِ اِلنور بر واژنش وارد میکرد ارضا شود. پیشانیاش را به گردن او تکیه داد و همچنان به حرکت دستش داخل شلوار او ادامه داد و چند دقیقهی بعد با صدا، انقباض و خیسیِ یکدفعهای دستش متوجه ارضا شدن اِلنور شد.
از رویش کنار نرفت و درواقع همانجا دراز کشید.
_ هنوز تموم نشده، تا صبح کلی وقت داریم.
لب مورگان را به بازی گرفت و به پلکهای بستهاش نگاه کرد.
_ پس زودتر بریم خونه.
دوباره لبانش را روی لبانِ او گذاشت و کمی بعد به عقب هولش داد تا از زیر بدن او خارج شود و لباسهایش را بپوشد. هوشیاریاش فقط در سطحی بود که او را در مشروب خوردن، سیگار کشیدن، رقصیدن و عشقبازی با اِلنور همراهی کند.
از جایشان بلند شدند و قبل از رفتن، کنارِ دیوار آخرین الکل اون شب را نوشیدند.
_ به سلامتی مورگان.
_ به سلامتی اِلنور.
خندید و متحویات الکلی را وارد بدنش کرد.
لیوانها را روی میز گذاشتند و دوباره مسیر شلوغ روبرو را طی کردند، میان نورها و دودی که از سیگارهای متعدد به سقف میرسید. محکم دست اِلنور را چسبیده بود و به کفِ زمین نگاه میکرد. خطِ نورهایی که زیر پایش لِه میشدند، درواقع همه آنها را لِه میکردند اما فقط مورگان بود که سرش را پایین گرفته بود و به قدمهایش نگاه میکرد.
بالاخره از بین جمعیت خارج شدند و از دَرِ کلاب بیرون زدند. سرش را بالا گرفت و دو دستش را داخل موهایش برد و آنهارا عقب زد. سمت اِلنور رفت و دستش را دور پهلوی او حقله کرد و متقابلاً دست او دور شانهاش حلقه شد. خانه آنقدر هم دور نبود و آن دو بخاطر اینکه همراه دوستانشان آمده بودند، ماشین برای برگشت نداشتند.
سرش را بالا گرفت و به اِلنور نگاه کرد. مورد علاقه ترین پوزیشنی که دوست داشت با اِلنور داشته باشد، دقیقا همین حالتی بود که الان دارند و قدم میزنند.
حال:
غَلتی زد و دستش را روی چشمانش کشید. خیلی زودتر از چیزی که انتظار میرفت بیدار شده بود. کمی بدنش را کشید و آرام از روی تخت بلند شد. بدنش کوفته بود و تکان خوردن حس متفاوتی داشت، مانند چوبی شده بود که سعی دارد بدونِ گهوارهای تکان خوردن صاف بماند اما از خشکی زیاد تمام بدنش صدای ترکیدن میدهد.
ساعت را از روی گوشیای چک کرد و آن را دوباره روی میز قرار داد. به پشت برگشت و به شارلوت نگاه کرد. دستش روی چشمانش بود و نفسهایش سنگین و با تنظیم. خوابش عمیق بنظر میرسید. بهرحال ساعت پنج صبح زمانی نیست که مردم به صورت رَندوم از خوابشان بیدار شوند.
روی صندلی کنار اتاق نشست و پرده را کمی کنار داد و به بیرون نگاه کرد. همه جا ساکت و تمیز بود و آسمان از تیرگی به سمت روشنایی میرفت. پرده را به حالت اولش درآورد، نمیخواست شارلوت را بیدار کند. آیینهای که روی میزش بود را سمت خودش کشید و موهایش را مرتب کرد و پشت سرش بست. دستش را دوباره داخل موهای جلوی سرش که کوتاه بودند کشید و با دست ابروهایش را به سمت بالا داد. انگار صبح خوبی شروع شده است، حس خوبی داخل صورتش داشت. درواقع اکثر مواقعی که ناخداگاه صبح زود بیدار میشد احساس خوبی داشت مگر اینکه استرس کاری در وجودش داشته باشد در غیر این صورت تا اخر روز حالت بدی نداشت. شاید میشد امروز را در روزهای استرسزا وارد کرد اما مورگان دقیقا نمیدانست که آیا باید برای حضورِ شارلوت استرس داشته باشد یا نه.
سرش را به دستش که روی میز بود تکیه داد و به شارلوت خیره شد. یکجور احساس بلاتکلیفیای که همیشه سراغش را میگرفت، انگار با شارلوت درحال حل شدن بود اما خودِ شارلوت، تمامش برای او بلاتکلیفی داشت. مورگان نمیتوانست مشکل خودش را حل کند و حالا با بودن شارلوت انگار به مشکلاتش اضافه شده بود و این مشکلی بود که نمیدانست که از خودش و یا از شارلوت نشات میگیرد.
دلش میخواست جلو برود و لمسش کند ولی تمایل داشت کمی از او فاصله بگیرد، بیشتر دلش میخواست تا او پیش قدم شود و نزدیکش بیاید.
از اتاق خارج شد و در را بست. لیوان آبی برداشت و در گلدان کاکتوسهای کوچکی که کنار پنجره تا کنار دیوار بودند آب ریخت. پنجره را باز کرد و از زاویهای دیگر به بیرون نگاه کرد، اتاق خودش دقیقا بالای بار قرار داشت و کوچه را نشان میداد، برعکس بقیهی پنجرههای خانه.
نمیدانست قبل از بیدار شدن لاینت باید شارلوت را از خانه خارج کند یا اینکه قبل از بیدار شدن شارلوت به لاینت بگوید که او اینجاست. بیشتر نظرش روی انتخاب دوم بود، لاینت دوستش بود و مورد اعتماد. در کل، بودن شارلوت اینجا چیز بدی نبود اما اینگونه سرزده متفاوت بود.
دو ساعت صبر کرد تا به هفت صبح برسد، دقیقا زمانی که لاینت بیدار میشود. قبل از رفتن به اتاق لاینت، اتاق خودش را چک کرد و از بیدار نشدن شارلوت مطمئن شد.
پشت سرش دَر را بست و روی تخت کنار لاینت نشست و دستش را داخل موهای او کشید.
در خواب و بیداری بود و با چرخش انگشتان مورگان بیدار شد و لبخندی به او زد.
_ صبح بخیر.
_ صبح بخیر.
مورگان اکثراً صبحها داخل اتاقش نمیشد و تاحالا بیدارش نکرده بود.
_ چیزی شده؟
_ نه، فقط میخواستم یچیزی بهت بگم.
لاینت از جایش بلند شد و کنار مورگان نشست.
_ شارلوت اینجاست، یعنی دیشب اومد. خیلی اتفاقی. خواستم قبل از اینکه بیدار بشه بهت بگم.
_ اوه چرا اینقدر یهویی؟
_ بعدا بهت توضیح میدم احتمالاً الان بیدار بشه.
_ اوکی راحت باش. باید برم خرید پس شما دوتا میتونید باهم تنها باشید.
_ نه لاینت منظورم این نبود که بری.
_ هی میدونم من واقعا باید برم خرید.
لاینت وسط حرفش پرید و با خنده ادامه داد.
_ اوکی، ممنونم. پس مراقب خودت باش. صبحانه روی میزه.
_ مرسی مورگان. شب زود میای خونه؟
_ احتمالاً.
_ اوکی سعیتو بکن چون باید برام تعریف کنی.
با مشت به بازوی مورگان زد و خندید.
_ حتماً، بعدا میبینمت.
بلند شد و از اتاق لاینت خارج شد.
داخل اتاق خودش شد و دَر را بست. دوباره روی صندلیاش نشست. دستش را روی تتویِ کنارِ ران پایش کشید، امروز را باید تحمل میکرد و فردا چسبِ محافظ را تعویض میکرد، بهرحال اصلاً قرار نبود تا سه روز اول حمام برود.
مثل اینکه شارلوت خیلی خسته است. البته مورگان امیدوار بود تا قبل از رفتن لاینت بیدار نشود، فقط نمیخواست آن دو باهم روبرو شوند. دلیلش را نمیدانست اما انگار خیلی اتفاق جالبی نمیشد.
حدود نیم ساعتِ بعد صدای بسته شدن دَرِ خانه نشان میداد که لاینت رفته است. نفس عمیقی کشید و از جایش بلند شد و دوباره بیرون رفت. داخل اشپزخانه شد و میز را مرتب کرد و مشغول درست کردن قهوه شد. دَرِ اتاقش را نبسته بود تا شارلوت از سر و صدایی که ایجاد میکند بیدار شود.
ساعت نزدیک هشت بود که شارلوت از اتاق بیرون آمد و روی یکی از مبلها نشست. سیگار روشن کرده بود و سرش را به پشت تیکه داده بود. مورگان سمتش رفت و روی دستهی مبل نشست.
_ صبح بخیر.
شارلوت چشمانش را باز کرد به مورگان اشاره کرد تا روی مبل بنشیند.
_ صبح بخیر.
مورگان کنار شارلوت نشست اما خیلی نزدیک نشد. از همان فاصله سیگار شارلوت را گرفت و روی لبان خودش قرار داد. نیم نگاهی به شارلوت کرد و دود را بیرون فرستاد.
_ بریم صبحانه بخوریم.
شارلوت سرش را تکان داد و سیگار را از دست مورگان گرفت و بلند شد.
قهوه را جلوی شارلوت قرار داد و برای خودش را هم طرف دیگر گذاشت و نشست. نون تست مرباییش را آماده کرده بود و مشغول خوردن بود.
_ چرا نمیخوری؟
شارلوت دست از نگاه کردنش نمیکشید.
_ میخورم.
مورگان قهوهاش را نوشید و به شارلوت تا زمانی که چیزی بخورد نگاهش کرد.
_ ممنون.
شارلوت از جایش بلند شد و گوشیاش را از جیبش بیرون کشید.
_ چرا اینقدر کم خوردی؟ چیز دیگهای دوست داری برات آماده کنم؟
_ نه، همیشه همینجوری صبحانه میخورم.
لبخندی زد و به کابینت تیکه داد.
_ اوکی. من میرم آماده بشم.
سریع وسایل را جمع کرد از آشپزخانه خارج شد.
_ کجا میخوای بری؟
_ سرکار.
برگشت و به شارلوت نگاه کرد.
_ باهم میریم پس.
مورگان فقط سرش را تکان داد و به اتاقش رفت، لباسهایش را عوض کرد.
شارلوت مقابل کاکتوس و گیاهانی که کنار پنجره قرار داشت، ایستاده بود.
_ بریم؟
_ بریم.
برگشت و سوویچ ماشینش را از دست مورگان گرفت و بیرون رفت.
در طول رانندگیِ شارلوت به سمت مغازه، مورگان فقط مشغول بازی با موهایش بود و اطراف را نگاه میکرد. چند وقت دیگر کریسمس بود و دوماه بعدش تولدش!
_ ممنون.
با دیدن مغازه از شارلوت تشکر کرد.
_ مراقب خودت باش. عصر بهت سر میزنم.
به شارلوت نگاه کرد و بدون اضافه کردن چیزی پیاده شد.
حدوداً مشخص بود که پاهایش را با احتیاط رویِ زمین میگذارد و تکان میدهد. پوست، ماهیچه، تاندون و بخشی از استخوان هایش پیچِش درد شدیدی داشتند و احساس کوفتگی به او میدادند.
_ صبح بخیر.
لبخندی زد و حالت صورتش را به خوشحالی و خونسردی تغییر داد. درحالی که با دردِ بدن درحال دستوپنجه نرم کردن بود.
_ سلام. خوبی؟
نیکل همراه روزنامهاش نزدیک مورگان آمد.
_ اره نیکل تو چی؟
_ منم همینطور. حال شارلوت چطوره؟
_ اونم خوبه.
خندهی مضطربی کرد.
_ لوناهم الانا میرسه.
_ خوبه.
سرش را تکان داد و به اتاق خودش رفت. کاپشنش را روی چوبلباسی گذاشت و روی صندلیاش نشست:"فاک." کلمهای که با نشستنش زیر لب گفت و نفس عمیقی کشید. انگار روی آتش نشسته بود و کشالههای رانش درحال پاره شدن بودند. دستهایش را روی زانوهایش گذاشت و چند بار نفس عمیق کشید اما هیچ کمکی در کم شدن شدت عرق کردنش نکرد.
_ سلام مورگان.
لونا با سرعت وارد اتاق شده بود و این یکی از بدشانسیهایی بود که مورگان قبل از ورود او صدای پایش را نشنیده بود.
_ اه سلام لونا.
سرش را بالا گرفت و سعی کرد دیگر دستهایش به جایی متصل نباشند. اینجوری کمتر عجیب بنظر میرسید.
_ هی خوبی؟
نگاه لونا مشکوک و نگران شده بود.
_ البته.
لبخند زد و شانهاش را بالا داد.
_ احساس میکنم قرمز شدی. گرمته؟
مشخصاً گرم نبود!
_ شاید، یکم.
_ خب بلیزتو دربیار. اینجوری بهتر میشی.
_ نه، خوبم. عادت میکنم.
_ اوکی. امروز یکی از دوستام میاد، کارش بزرگ نیست و چندتا چیز کوچیکه.
لونا چندتا برگه از روی میز برداشت و به مورگان نشان داد.
_ روی کتف، بازو و پهلو. اینجا نوشتم که هرکدوم برای کجاس.
لبخندی زد و برگههارا به مورگان داد.
_ اوکی حواسم هست.
از جایش بلند شد و وسایلش را آماده کرد.
دوساعتی میشد که از کارش برای دوستِ لونا میگذشت و بنظرش صداهایی از بیرون میآمد. بهرحال او مشغول کارش بود پس اهمیتی نداشت. کمی لرزش دست داشت و با هر خطوطی که میکشید استرس خراب شدنش را داشت.
_ سلام رُزی.
_ هی شارلوت. خیلی وقت بود ندیده بودمت، سوپرایز شدم.
مورگان دست از کارش کشید و عقب رفت.
_ سلام مورگان
_ سلام.
لبخند کوچکی زد تا زیاد برای رُز غیرطبیعی نباشد.
_ میشه یکم صبر کنی و بعد دوباره شروع کنی؟
رُز مورگان را خطاب قرار داد.
_ البته، من میرم بیرون. راحت باشید.
وسایلش را کنار گذاشت و بیرون رفت.
_ تموم شد؟
_ نه، میخواستن باهم صحبت کنن بخاطر همین اومدم بیرون.
بدنش را روبه لونا چرخاند.
_ اوه متاسفم، رُزی یکم پرحرفه.
_ نه مشکلی نیستش.
لونا برایش ویسکی ریخت و لیوان را جلویش قرار داد.
_ ممنون لونا.
شاید کمی بدنش بی حس میشد. تمام مدتی که مشغول تتو زدن بود کاملا بدنش مرطوب شده بود.
در چند دقیقهای که بیرون مانده بود تمام ویسکی را جرعه جرعه خورده بود و هر قطره را مزه کرده بود.
دَرِ اتاقش باز شد و مورگان با صدای بوجود آمده به عقب چرخید. شارلوت بیرون آمد و روی صندلی کنار مورگان نشست.
_ قرار بود عصر بیای.
شارلوت لبخندی زد و سرش را پایین انداخت.
_ برای منم ویسکی بریز.
مورگان لیوانش را که هنوز داخلش ویسکی بود به او داد و با چشمانش به آن اشاره کرد.
_ فعلا.
از جایش بلند شد و به سرکارش برگشت.
کار رُز یک دیگر زمان برد و تتویش به پایان رسید و مورگان در اواسط کار دومش بود، کاملاً احساس ضعف میکرد. سه ساعتی میشد که درحال کشیدن یک خرس بزرگ بود.
موهایش را پشت گوشش داد و به پسری که برایش تتو میزد لبخند زد. پسر تمام مدت به مورگانی که روی سینهاش خم شده بود نگاه میکرد و این برای مورگان معذب کننده بود.
_ نیاز به روز دوم نداره؟
با شنیدن صدای پسر کمی بلند شد و دوباره به کارش مشغول شد.
_ اگر خسته نشی نیازی نداره.
_ نه خسته نیستم.
پسر لبخند زد.
بعد از ۳ ساعتِ دیگر کنار رفت و تتوی پسر را شست.
_ تموم شد.
لبخندی زد و دستمال و دستکشهایش را دور انداخت.
_ ممنون خیلی خوب شده.
مورگان جلو رفت و چسبِ محافظ را روی تتوی پسر قرار داد و دوباره لبخند زد.
از اتاق بیرون رفت و پسر پشت سرش خارج شد.
_ خیلی خسته شدم.
دستی پشت گردنش کشید و به دیوار تکیه داد.
_ خرسه زخمیت نکرد؟
مورگان خندید و سرش را به عقب برد.
_ نه خوشبختانه.
_ با ما شام میای بیرون؟
_ متاسفم نیکل، امشب نمیتونم. شاید یه شب دیگه.
_ اوکی، حتماً.
مورگان به اتاقش برگشت و وسایلش را برداشت و دوباره بیرون زد.
_ با من کاری ندارید؟
روبه لونا و نیکل گفت.
_ نه عزیزم خداحافظ.
_ خداحافط مورگان.
_ روزخوش.
دستش را تکان داد و بیرون رفت. خوشحال بود که شارلوت زودتر نیامده بود و امیدوار بود این اطراف نبینتش.
به خیابان دیگری رفت و سوار تاکسی شد. سرش را به عقب تکیه داد و چشمانش را بست. در ذهنش جملاتی که قرار بود به لاینت بگوید را کنار هم میچید و بازتابهای لاینت را تصور میکرد.
_ همینجا پیاده میشم.
از ماشین پیاده شد و به سرعت مسیر کوچه را طی کرد و وارد خانهاش شد. میخواست قبل از رسیدن لاینت چیزی آماده کند.
لباسهایش را عوض کرد و وارد آشپزخانه شد. بنظرش الان تنها خوراکیِ خوشمزه پاستا بود. تا زمانی که ماکارانیها پخته شوند، مشغول درست کردن سُس پاستا شد. اصلا در غذا درست کردن خوب نبود و پاستا تنها انتخابی بود که آنقدر هم پیچ و تاب نداشت!
_ سلام مورگان.
لاینت وارد شد و دَر را به شدت بهم کوبید.
_ سلام.
مورگان از صدای دَر کمی جمع شد.
_ اینا چیه؟
از آشپزخانه خارج شد و جلوی جعبههایی که لاینت روی زمین گذاشته بود ایستاد.
_ اینارو از آمازون سفارش داده بودم. الان به دستم رسیده. بیا باهم بازشون کنیم.
_ اوکی. الان غذا آماده میشه، صبر کن.
_ چی درست کردی؟ وای پاستا.
لاینت پشت سر مورگان وارد آشپزخانه شد.
_ بشین.
مورگان وسایل را آماده کرد و پشت میز نشست.
_ چه خبر؟
یکجورایی درحال آماده کردن فضا برای تعریف قضایا به لانت بود.
_ امروز کلی خرید داشتم، یسری وسایل و موادغذایی برای بار، بعدشم که جعبم رسید.
_ منم مثل همیشه. تتو زدم.
شانهاش را بالا انداخت و چنگال را وارد دهانش کرد.
_ و شارلوت؟!
لاینت اسمش را کشیدهتر بیان کرد.
_ منو رسوند سرکار، بهرحال خونشم همونجاس یه چند ساعت بعدشم اومد مغازه.
به لاینت نگاه کرد، مشخصاً او برای اتفاقات امروز اینگونه کنجکاو نگاهش نمیکرد. لبش را گاز گرفت و نگاهش را پایین انداخت.
_ دیروز خونش بودم و بعدشم باهم بیرون بودیم. یه گوی برام خرید، قشنگه، بعد از شام نشونت میدم.
باز هم لاینت با نگاهش نشان دهندهی انتظارِ بیشتر بود، اینکه راوی داستان برایش تعریف کند که این روزها با شارلوت چگونه میگذرد و دوستش در چه حالی است؟ آیا رگهای قلبش وقتی که کنار شارلوت است، بیشتر تکان میخورد و حرارت دارند؟
درواقع نگرانی درصد بیشتری از خوشحالی داشت، چون لاینت به خوبی از سیرک و افراد آن با خبر بود."Free in share, vote & comment."

BINABASA MO ANG
mellow|ملایم
Romance_ دوست داری سرتو بالا بیاری؟ از صدایش میفهمید که پوزخندش هر دقیقه عمیق تر میشود. یک ثانیه چشمانش را به او دوخت:" چیو میخوای ببینی؟ اینکه چقدر بهت معتاد شدم که حتی با وجود این زخما هم نمیخوام ترکت کنم؟ اینکه میخوام هر روز بهم درد بدی؟"