•باور نکردنیه•

48 16 77
                                    

Dusk till dawn , Zayn🎵

°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°

سایان بعد چند لحظه بی مقدمه میپرسه_ تو عاشق دریکو ای؟

موهای نقره ایه رین برق میزنه و سایان متوجه تاثیر شدید حرفش میشه_ آره ، خیلی

سایان میدونه نباید چیز دیگه ای بگه ولی میگه_ عشق چطوریه؟

رین_ عشق مثل مرحمه

سایان جلوی خودش رو برای پوزخند زدن
میگیره_ ولی شکست ، تسلیم شدن ، مرگ ، تنهایی و درد هیچ مرحمی ندارن هیچ مرحمی...

رین مستقیم نگاهش میکنه _ مطمئنی؟

سایان بی حوصله میگه_ تو چی فکر میکنی؟ نکنه میخوای باز از اون حرفای قشنگ بهم بزنی؟

رین دستی به چشم راستش میکشه و جدی میگه_ نمیدونم قشنگه یا نه ولی میدونم تنها مرحمی که میشناسم عشقه ، عشقی بدون محدودیت و ناخواسته ، که تمام غم هات رو از یادت ببره و درمانت کنه.

سایان لحظه ای به چشم کنجکاو رین نگاه میکنه و بعد نگاهش رو میدزده و به چرم مبل رو به رو خیره میشه و با خودش تکرا میکنه _عشقی بدون محدودیت و ناخواسته که تمام غم هات رو از یادت ببره و درمانت کنه ...

لحظه ای لرز ناخواسته ای به بدنش میوفته ،
رین مثل وقتایی که حوصلش سر رفته با موهاش بازی میکنه

_ رین ولی عشق ترسناکه

رین دستش رو از بین موهاش رد میکنه و موافق سر تکون میده

سایان ادامه میده _ وقتی به این فکر میکنی که هیچوقت اون اتفاقی که میخوای بیوفته نمیوفته...اینطوری عشق مثل خودکشی می مونه .

رین خوشبینانه میگه _ همیشه هم اینطوری نیست ، سایان وقتی عاشق بشی میفهمی من چی میگم ، اینجور فکرا برات بی معنی میشه چون میدونی چاره ی دیگه ای نداری تو بدون اون پوچ و بی معنی میشی پس محکم بهش میچسبی ... اصلا بگو ببینم چی شده تو اینقدر درباره عشق و عاشقی حرف میزنی؟ نکنه...

سایان سریع واکنش نشون میده_رین ، از این فکرا نکن .

رین ابرویی بالا میندازه_ داشتم بهت شک میکردم آخه تو بعد اون عوضی به پسرا نگاهم نمیکنی...

سایان سری تکون میده و باز توی دلش تکرار میکنه_ بعد اون عوضی به پسرا نگاهم نمیکنم...

حس میکنه توی خونه ی خودش گم شده و هیچ راهی برای پیدا شدن نمیبینه ، تا آخر شب که مهمونا برن به سختی تحمل میکنه و با حال گرفته به اتاقش میره

صندلیش رو ، رو به روی پنجره میزاره و پنجره رو باز میکنه و رو به روش میشینه و به افکارش اجازه ی حمله میده .

ولی افکارش به قدری درهمه که هر چند ثانیه یه بار به چیز جدیدی فکر میکنه ،
از طرفی بیکار بودنش ،
از طرفی پیشنهاد اسنیپ برای استاد شدن ولی دیگه نمیخواد از خانواده دور بشه و به هاگوارتز بره ...

" Found In Moonlit Valleys "Where stories live. Discover now