سلام گوگولیاااا🐣😍من اومدممم😂🐣😘عرضی ندارم فقط فالو فراموش نشههه🌺
Author's pov
روز خسته کنندهای بود.... به لطف استادش چند روزی رو میتونست بدون استرس بگذرونه و روی امتحاناش تمرکز کنه. اون نمیدونست چطور میتونه لطف استادشو جبران کنه. آروم و خسته قدم میزد تا به خونه برسه...تنها چیزی که اون لحظه فکر یسول و مشغول کرده بود نقاب یخی جانگکوک و تناقضش با قلب مهربونش بود. ولی اون چرا نقاب میزد؟
.
.
.با خجالت و شرمزدگی ذاتیش سرشو پایین انداخت و وارد خونه شد و استادشو درحالیکه در آرامش داره قهوه میخوره و کتاب مطالعه میکنه دید.
-سلام استاد...
نگاه تیز جانگکوک بهش گره خورد و ضربان قلبش و بالا برد:
-سلام...
یسول انتظار حرف دیگه ای نداشت ولی جانگکوک ادامه داد:
-روزت چطور بود کیم یسول؟
-خب... خسته کننده... میدونین که باید برای امتحانا آماده باشیم...
جانگکوک بلند شد و با قدماش به دختر نزدیک شد. نگاه تیزش حالا با نیشخند معروفش ادغام شده بود.
-آره! مخصوصا برای امتحان من... میدونین که قراره پوستتونو بکنم!
یسول از این حجم از رک بودن استادش ترسید و آروم آب دهانش رو قورت داد:
-قهوه میخوری یسول!؟
-نه...میل ندارم ممنون....
-راستی توله ببر من کجاست؟
چند ثانیه طول کشید تا یسول منظور استادشو از لفظ "توله ببر" متوجه بشه.
-گفت که بهتون بگم امشب و با یونگی میگذرونه...
اخم کمرنگی روی ابروهای جانگکوک نشست و درحالیکه صفحه ای دیگه از کتابشو ورق میزد گفت:
-همم ... سرخود شده!
.
.
.
با باز شدن در اتاق قرمز پسری که تو خودش جمع شده بود از جاش پرید و به مرد قد بلندی که توی چهارچوب در ایستاده بود خیره شد. با لحن طعنه آمیزی زمزمه کرد:- چیشد که اومدی سراغ من؟
جانگکوک بهش نزدیک شد و طبق عادت همیشگیش انگشتاشو محکم و بدون هیچ رحمی روی لبای گوشتی جیمین کشید.
-نمیدونی چرا میام سراغت بیبی بوی؟
جیمین برخلاف همیشه بیاشتیاق چشماشو چرخوند و با بیتفاوتی گفت:
-ولی من هنوز درد دارم....
با نزدیک شدن بهش زبونشو روی لبای درشت پسر کشید و جواب داد:
-قیافم به کسایی میخوره که اهمیت میدن؟
-داری از علاقم نسبت به خودت سواستفاده میکنی جانگکوک....

YOU ARE READING
our little secret (Kookv)
Fanfictionاستادش هر چند دقیقه یه بار با زبونش لبهاشو خیس میکرد... چقدر این عادتش برای تهیونگ شیرین و خواستنی بود..تهیونگ دوباره اون لبهای خوش حالتو صورتی رو روی لباش میخواست. با متوقف شدن ماشین تهیونگ فهمید که رویای شیرینش تموم شده و بازم باید به خونهی کوچو...