Part: 4

243 53 38
                                    

مصمم گره لباسش رو بست و با برداشتن دو خنجر فولادینی که هدیه خواهرش بود سمت پنجره اتاقش رفت. با باز شدن اون دو در فلزی که تقریبا هم قد خودش بود نگاهش به ستاره‌ی صورتی رنگ منظومه افتاد که در شرف غروب بود. نفس عمیقی در سینه‌اش کشید و چشم‌هاش رو بست تا بتونه نسیمی که تو این ارتفاع می‌وزد رو احساس کنه. شاید پریدن از این ارتفاع دیوونگی محض بود اما ترکیب غم و خشم هردو خطرناکترین انسان‌ها رو می‌سازن و یونگی هم از این قاعده مستثنی نبود.

نگاهش رو به سمت پایین سوق داد و با دیدن باغ قصر یه لحظه وحشت برش داشت. درختانی که از این ارتفاع مثل نقطه دیده میشدن و دورتر از اون شهری بود با ساختمون‌هایی کوتاه و بلند و همچنین فراتر از اون موجودات غیر انسانی که به لطف پدرش در حین بردگی بودن. نسیم ملایم حالا تبدیل به باد شدیدی شده بود و همین سبب شد پریدن براش غیر ممکن بشه اما یونگی شاید یه بچه لوس و احساساتی باشه اما الان دیدن معشوقش اون رو تبدیل به آدمی متفاوت کرده.

پلکاش روی هم لغزیدن و خودش رو به آهستگی رها کرد. برخورد شلاق مانند باد سرد روی گونه‌هاش باعث شد آروم چشم‌هاش باز بشن و با دریافت موقعیت کنونیش، دستش به سمت دو خنجر درون کمربندش بره. محکم دسته چرمش رو بین انگشتاش گرفت و به دیوارهای سنگی قصر کوبید تا از سرعتش کم بشه اما بخاطر چند ماه تمرین نکردن باعث شده بود بازوهاش ضعیف بشن و تعادلش به هم بخوره. با درد کتفش فریادی کشید و فریادش، با برخورد کمرش به شاخه‌های درخت زیر پاش بلندتر بشه. آروم از روی درخت افتاد و یونگی کتف راست مجروح شدش رو نوازش کرد. از فرط درد نفسش بند اومده بود و انرژی کافی برای بلند شدن نداشت. شاید باید کمی چشماش رو روی هم می‌ذاشت تا بتونه قوای از دست رفتش رو برگردونه.

✨New born star ✨ (kookgi)Where stories live. Discover now