🐞16🐺

265 30 0
                                    


💎مهراب💎

سرگرم عروسک هاش بود.
بازی میکرد و میخندید و از خوراکی هایی که براش خریده بودم میخورد.
دلم دیگه واقعا تحملش تموم شده بود مخصوصا که اینقدر کیوت و خواستنی به نظر میرسید!
رفتم سمتش.
کنارش روی تخت نشستم که بالشتک توی دستش رو زد توی سرم و خندید.

میون لبخندم اخمی نشست و لب زدم:
چرا میزنی پدر سوخته؟!

خندید و لب زد:
کیف میده خب!

خندیدم و همینجوری که سمتش عین گرگی گرسنه خیز برداشتم لب زدم:
میدونستی خوردن تو هم یه کیف دیگه میده که هیچ جایی نظیرش نیست؟!

با هیجان خندید وقتی روش خیمه زدم.
جیغ کشید و مشت های کوچیکش رو به بدنم زد.
لبام از گردنش کامی گرفت و اومی کشیدم.

صدای خنده اش بلند تر شد و به نفس نفس افتاد!
از مو هام گرفت و کشید.
از دستش گرفتم و گازی از مچش گرفتم که جیغی میون خنده هاش کشید!
میدونستم زیادی لوسه و اگه ناراحت بشه به سختی باهات خوب میشه برای همین تند تند روی صورتش رو بوسید.
با ناز لبخندی زد و دستش رو سمت لبام آورد و گفت:
اینجا...اینجا...جای دندون های لولوخان!

خندیدم و گفتم:
ووروجک من رو لولو هم کردی؟!

جدی سر تکون داد که تخمه سگی نثارش کردم و شروع کردم به قلقلک دادنش که جیغی کشید و به قهقه افتاد!

🧚🏻‍♂️in his name🤵🏻Where stories live. Discover now