┨Chapter 2├

213 72 113
                                    


+ آههه...
صدای نفس های تند هر دو تو فضا می پیچید و مقدار شدید شهوت و خواستن رو نمایش می داد.

کیونگسو به شکم روی اون تخت بزرگ دراز کشیده بود و دست هاش رو انقدر محکم به بالشت زیر چونه اش رو چنگ زده بودن که هر آن ممکن بود اون بالشت بیچاره پاره بشه.

مرد بزرگتر دست هاش رو از روی کتف هاش به سمت گودی کمرش کشید و خم شد تا گاز نچندان آرومی از پشت گردنش بگیره.

+ جونگین!
کیونگ با این داد به دوست پسرش یادآوری کرد که نباید قسمت هایی از بدنش رو که توی دید هست رو مارک کنه.

جونگ بهتر دید فقط کار اصلیشون رو پیش ببره به هرحال از این حساسیت های معشوقه اش که البته نمی تونست درکش کنه، خبر داشت. اون دو همین الانش هم بدن هاشون از عرق لذت خیس و چشم های درشتشون خمار بودن.

چندین دقیقه گذشت تا هر دو از شر گرمای تنشون راحت بشن.

مردی که به پشت خوابیده بود، همزمان با آروم شدن تنفسش دست راستش رو بالا آورد و موهای مشکی کیونگ رو که به پیشونیش چسبیده بودن کنار زد.

مرد کم سن تر که هنوز به شکم دراز کشیده بود، چشم هاش رو با حس این حرکت باز کرد و به مرد مقابلش که لبخندی به لب نداشت نگاه کرد.

+ دوستم داری؟

جونگین انگشت هاش رو از روی موهاش به سمت گونه اش حرکت داد و همونجا متوقف شد.
_ معلومه! تو زیباترین انتخاب چشمامی.

مرد مقابلش آهی کشید چون این جوابی نبود که می خواست بشنوه. سعی کرد بی توجه به دردی که هدیه ی رابطه ی نسبتا خشنشون بود، آروم از روی تخت بلند بشه و لباس هاش رو بپوشه که بعد از پوشیدن شلوارش صدای مردی که حالا روی تخت با روبدوشامبر نشسته بود رو شنید.

_ ساعت رو دیدی؟
کیونگسو نگاهش رو به ساعت کنار تخت داد و ناراحت شروع به غر زدن کرد: همش تقصیر توئه که امشب هم دیر اومدی! تا برسم خونه ساعت سه شده!

مرد بزرگتر نمی خواست حالا که بعد از مدت ها کنار هم خلوت کرده بودن، بحث راه بندازه.
با خودش کلنجار رفت تا فقط یه کلمه پرسشی رو به زبون بیاره: نمیمونی؟

مرد مهمون پیرهنش رو هم پوشید و خواست به پذیرایی بره که با این سوال متوقف شد.
به سمت عشقش برگشت و با لحن آرومی جواب داد: می دونی که...

مرد وسط حرفش پرید: آره میدونم. موقع رفتن مراقب باش. شب بخیر

بلافاصله روی تخت دراز کشید و چشماش رو بست. بوسه ی سبکی گوشه لبش احساس کرد و بعد چند ثانیه صدای باز و بسته شدن در ورودی رو شنید.

چشماش رو باز کرد و به سقف سفید خیره موند. از اینطور رها شدن متنفر بود. از اینکه هر بار بعد از رابطه اشون نمی تونست اون رو توی آغوشش نگه داره و صبح ها کنارش چشم باز کنه. از اینکه هر بار حس پس زدگی و رابطه ی یه شبه داشت... اون همه ی تلاشش رو برای نگه داشتن کیونگسو کرده بود.

" Blueberry Cigarette " [Uncomplete]Where stories live. Discover now