👑پاشا👑
وقتی وارد اتاق شدم شایا نبود.
با حدس اینکه توی اتاق اترس باشه به سمت اتاقش رفتم.وقتی در زدم و وارد شدم شایا و پسر کوچولویی روی تخت توی بغل هم نشسته بودن جوری که اون میون پاهاش نشسته بود و پاپکورن میخوردن و فیلم میدیدن!
سوالی نگاهشون کردم که شایا به خودش اومد و بلند شد و گفت:
عام...این مانی هست...معشوقه ی سهراب خان!پسرم پشت سرش قایم شد وقتی جذبه ی نگاهم رو دید.
نگاه بدی به شایا انداختم که فهمید باید چیکار کنه!رو به مانی گفت:
اوم ببین من بعدا میبینمت...فعلا!با لبخندی زد روی شونه اش که عصبی از اتاق زدم بیرون.
پشت سرم راه افتاد.تا ورود به اتاق چیزی بهش نگفتم.
به محض ورود به اتاق از بازوش گرفتم و کوبیدمش به در که در بسته شد.اولین سیلی رو بی وقفه نشوندم توی صوزتش که حتی خم ابرو نیاورد و تنها چشاش رو بست و دست روی صورتش گذاشت.
با حرص لب زدم:
جوونی...زیبایی...موقعیت زیاد داری برای انتخاب و پیدا کردن هر کسی اما...توی نزدیک ترین حالت ممکن به صورتش ادامه دادم:
اما اسیری...معشوقه ی پاشایی...چه بخوای و چه نخوای تا ابد باید پاش بمونی...از فکش گرفتم و فشردم و لب زدم:
به چه اجازه ای اون پسر رو بغل کردی؟!نکنه باید زندونیت کنم تا وقت هایی که نیستم کج نری؟!
