🐞24🐺

265 35 0
                                    

🍁شایا🍁

یکی نیست بگه آخه شایای بی فکر چرا وقتی میدونی اینقدر روت غیرت داره و حساسه دست به هر کاری میزنی؟!

مانی کیوت و بچه بود و خودش اومد تو بغلت اما تو که حالیت بود و میدونستی صاحب داری و نباید تن به چنین چیزی بدی!

وقتی سیلی خوابید تو گوشم نتونستم خوددار باشم و اشک نریزم!

با خشم حرف میزد و وقتی فکم رو فشرد و بعد حرفش ول کرد کمی عقب کشید و به لباسم اشاره کرد و رفت سمت بسته سیگاری که روی میز و کشوی کنار تختی بود و لب زد:
تنه بی خاصیتت رو تکون بده و لخت شو!

حرصم گرفت.
نمیخواستم تن به اینکار بدم وقتی اینقدر عصبی و بد شده بود!

چشم ازش گرفتم و لب زدم:
من بی خاصیت نیستم...

برگشت سمتم و پوک عمیقی به سیگارش زد و پیشونیش رو خاروند و با پوزخندی گفت:
هه...چی؟!

با جدیت و حرص لب زدم:
گفتم بی خاصیت نیستم...هرزه ام نیستم که هر وقت بخوای برم زیرت...

خنده ی عصبی زد و گفت:
نه تو انگار زیادی بهت خوش گذشته...

میون حرفش جوری به سمتم یورش برداشت که قلبم از تپش وایساد!
از دستم گرفت و کشید و پرتم کرد کف اتاق.
میخواستم نزارم کاری کنه اما با این سن و سال به قدری روی فرم بود که منه لاغر بی جون حریفش نبودم!

وقتی صدای سگک کمربندش رو شنیدم لعنتی به خودم گفتم که اولین ضربه اش جوری محکم بود که پیرهنم رو پاره کرد و پوستم رو کند و صدای فریادم اتاق رو پر کرد!

🧚🏻‍♂️in his name🤵🏻Where stories live. Discover now