♠جاسوس♠
.・✫・゜・。.
پارت 64
صبح روز بعد ییبو زودتر بیدار شد...
کش و قوسی به خودش داد و روی تخت نشست...به جان غرق درخواب خیره شد...لبخند محوی روی لبهاش نشست..
با صدای خواب الود و گرفته:نفله دیشب حسابی مست کرده...شرط میبندم هیچی از دیشب یادش نمیاد... شیطونه میگه با اردنگی بیدارش کنما... چقد دلم برات تنگ شده بود...
ییبو از روی تخت بلند میشه:جان منو ببخش... اما این سرنوشته کاریشم نمیشه کرد..از همون اول راه ما از هم جدا بود.... جان همونطور که خواب بود تکونی میخوره و باعث میشه گردنبندی که ییبو بهش داده بود از زیر یعقش بیاد بیرون...
ییبو با دیدن گردنبند لبخند تلخی میزنه...دستشو سمت دستبندش میبره و از دور مچش درش میاره و میزاره توی جیبش.... چشماش و لبهاشو با بغض روی هم فشار میده و از اتاق خارج میشه..روی مبل میشینه و مشغول کار کردن با گوشی میشه...
گوشی ییشینگ زنگ میخوره...با چشمای بسته گوشی رو جواب میده و میزاره در گوشش:الو....
آینور:الو کای....
ییشینگ با شنیدن صدای اینور چشماشو باز میکنه و گوشی رو اروم چندبار از روی حرص روی پیشونیش میکوبونه:اه اه لعنت بهت چرا نگاه شماره نمیکنییی..
آینور:الووو کای چی داری میگی؟ صدام میاد...
ییشینگ:الو اره میاد..کاری داشتی زنگ زدی؟.. آینور:کای آینورم...خوبی؟ اتفاقی افتاده؟...
ییشینگ با بی میلی جواب میداد:نه ..بهت که گفتم سرم شلوغه..الانم اگر کاری نداری باس برم...
آینور:کای چرا اخلاقت عوض شده؟...چرا بهم زنگ نمیزنی؟...
ییشینگ:آینور بهت میگم سرم شلوغه.. نزدیک شروع ماموریتیم...مگه خاله بازیه که بیام بهت زنگ بزنم و دل و قلوه بدیم؟؟..میفهمی جنگه....
آینور با بغض: اما در حد چندثانیه وقت نمیکنی؟...موقع خواب فقط در حد یکی دو کلمه..تو که میگفتی تا صدامو نشنوی نمیتونی بخوابی..چیشد ال...
ییشینگ وسط حرف آینورمیپره و با عصبانیت:اهههه ولم کن توروخداحالمو به هم میزنی با این درک نکردنت...روز خوش..
آینور:الو..الو کای....
ییشینگ گوشی رو قطع میکنه و یه طرف پرتش میکنه : لعنت بهت ییشینگ.. لعنتتتتت...
دم دمای ظهر بود که جان از خواب بیدار میشه...خمیازه ای میکشه... همچنان دراز کشیده بود ...به پهلو شد و خواست دوباره بخوابه که متوجه اطرافش شد که واسش نا آشنا بود... از روی تخت بلند میشه...
اطرافشوبا دقت نگاه میکنه:اینجا دیگه کجاس؟من اینجا چیکار میکنم....سرش شروع میکنه به تیر کشیدن...

YOU ARE READING
▪︎Spy▪︎
Fanfiction"جاسوس" با ورود تروریست ها به کشور چین ؛ سازمان امنیت چین برای شناسایی و دستگیری تروریستها تعدادی از نیروهاشو به عنوان جاسوس به این گروه میفرسته.. وانگ ییبو که سرانجام موفق به ملاقات میشه اما با اتفاقاتی که پیش میاد توسط شخصی به نام شیائو جان از...