• فرشته مرگ •
هرگز نباید به آدما اعتماد کرد.
به لبخنداشون.. به نگاهاشون.. به حرفاشون هیچوقت نباید اعتماد کرد.
اینها همه فقط یه نقاب پوشالی هستن برای پنهان کردن شیطان درونشون...
........
خلاصه:
کیم کای یکی از باهوش ترین افسرای دایره جنایی، کسی که به...
کریس روی صندلی ای که در راس میز قرار داشت نشست و به افرادی که صندلی های کناریش رو اشغال کرده بودن نگاهی انداخت:
= از بین تمام قربانیای این پرونده دو قتل بیشتر از همه مشکوکه.. اول...
پوشه بزرگ آبی رنگ رو باز کرد و از بین عکسای مقتولین، یکی رو بیرون کشید و اونو وسط میز گذاشت تا همه بتونن اون رو ببینن:
= هوانگ چیلینگ.. بیست و پنج ساله، جسدش در حالی که بیست و پنج قطعه از گوشت بدنش جدا شده بود؛ در 14 آوریل کنار رودخونه.. پیدا شد.. دوم...
اینبار عکس دیگه ای رو کنار قبلی روی میز گذاشت. عکسی از یک جسد متلاشی شده:
= جسدی که در تاریخ 2 مِی توی یکی از ساختمون های مخروبه در حال بازسازی پیدا شد. در ابتدا اینطور تصور میشد که این قتل جدای از این پرونده هست، اما با پیدا شدن انگشت های این فرد توی بدن قربانی بعدی این مسئله رد شد.
به اینجای صحبتش که رسید، آرنج هاش رو به میز تکیه داد و انگشت هاش رو توی هم گره زد:
= اما چیزی که این دو قتل رو از بقیه متمایز میکنه، یکی معلوم نبودن زمان قتل هوانگ چیلینگ و همینطور نامعلوم بودن هویت جسدی که در محله تخریب شده پیدا شده.... درسته دکتر اوه؟
سهون که تا اون زمان، حواسش پرت حال عجیبش بود، با صدا شدن اسمش، خودش رو جمع و جور کرد:
+ عا.. بله درسته.. جسد هوانگ چیلینگ توی فرمالدهید بوده، که این ماده از پوسیدگیه جسد جلوگیری میکنه و این اجازه رو به ما نمیده تا زمان مرگ رو تخمین بزنیم.. و راجب جسد دیگه.. هیچ دی ان ای ثبت شده ای باهاش مطابقت نداشت.
کریس با همون نگاه مرموز همیشگیش، چند ثانیه بهش خیره موند و بعد نگاهش رو گرفت.
خودکاری که کنار پرونده رها شده بود و برداشت و اون رو بین انگشت هاش چرخوند:
= راجب قتل هوانگ، وقتی به جنایات قبلی نگاه میکنیم، قاتل هیچوقت نخواسته هیچکدوم از جسدهارو نگه داره؛ همیشه اونهارو بعد کشتن در مکانای مختلف رها میکرده تا پلیس اونهارو پیدا کنه؛ پس برای نگه داشتن جسد هوانگ حتما دلیلی داشته...
از روی صندلی بلند شد و همینطور که هنوز هم خودکار رو بین انگشتاش میچرخوند شروع به راه رفتن کرد:
= پس من برای فهمیدن این دلیل و پیدا کردن چیزی که به حل این پرونده کمک کنه، شروع به تحقیق دوباره کردم. به محل زندگی هوانگ چیلینگ رفتم و با همسایه ها، همکار هاش و هر کسی که به نحوی اون رو میشناخت صحبت کردم اما هیچ شخص، یا ارتباط مشکوکی وجود نداشت.
سهون که حالا کاملا توی جلد جدیش فرو رفته بود و با دقت به حرفای کریس گوش میداد با این حرفش چرخی به چشم هاش داد و توی ذهنش به کریس پوزخند زد و با خودش گفت: معلومه که چیز مشکوکی نبود چون اگه چیزی وجود داشت کای خیلی زودتر اون رو میفهمید.
با ادامه دادن کریس حواسش رو جمع کرد:
= پس من سراغ دومین قتل بحث برانگیز این پرونده رفتم. همونطور که همتون هم میدونین فقط چند گروه از افراد هستن که دی ان ای شون ثبت نشده. پناهنده هایی که غیرقانونی وارد کشور شدن، خلافکار ها و یا کارتن خوابایی که از بدو تولد توی همچین محیطی بودن و...
خودکار رو روی پرونده انداخت. دو دستش رو روی میز گذاشت و به جلو خم شد:
= زمانی که من برای فهمیدن هویت قربانی به محل کارتن خوابا و افراد بی خانمان میرفتم، خیلی شانسی متوجه چیزی شدم. یک نفر دوتا از قربانی هارو میشناخت.
و اینبار عکس دیگه ای رو روی میز به دو عکس قبلی اضافه کرد:
= ژومین.. 28 ساله، جسدش توی تاریخ 7 مارس در حالیکه استخوانهاش از بیست و هشت ناحیه شکستگی داشت و پوست بدنش سلاخی شده بود توی جعبه ای جلوی در خونه ش پیدا میشه که طبق تشخیص کالبدشکاف این پرونده، مرگش مربوط به دو روز قبل میشده.
کریس صاف ایستاد و دستهاش رو توی بغلش جمع کرد. پوزخند کجی گوشه لبش نشست و حرفش رو که انگار یه داستان هیجان انگیزه از سر گرفت:
= توی تحقیقات، این دو نفر یعنی هوانگ چیلینگ و ژومین، قربانیای این پرونده هیچ ربطی به هم ندارن اما یه نفر از کارتن خوابا اونهارو با هم دیده بود.
یکی از حاضران جمع با چهره ای گیج پرسید:
_ یعنی چی که اونهارو با هم دیده؟
کریس صندلیش رو عقب کشید و دوباره پشت میز نشست:
= طبق ادعای این مرد کارتن خواب، توی محلی که ژومین زندگی میکرده رفت و آمد داشته.
کریس گوشیش رو روی میز گذاشت و فایل ضبط شده ای رو پلی کرد و اول از همه این صدای خودش بود که پخش شد:
= یعنی میگه این مرد به از خونه این زن، ژومین بیرون اومده؟
و صدای دیگه ای که احتمالا متعلق به مرد کارتن خواب بود در جوابِ سوالش شنیده شد:
+ درسته.. مطمئنم همین مرد بود.
= از اول توضیح بده که چطور ژومین رو میشناسی و این مردو دیدی.
+ حدود شیش.. هفت.. یا شایدم هشت ماه پیش بود. در واقع من نمیشناختمش، چند باری از اون محله رد شده بودم.. اما یه شب که که از نیمه گذشته بود اون اطراف بودم که متوجه شدم چندتا گربه یه جا جمع شدن.. نزدیک تر که رفتم دیدم دارن تکه هایی از مرغ سوخاری که توی یه ظرف گذاشته رو میخورن؛ دو روز بود چیز درست و حسابی نخورده بودم.. پس گربه هارو کنار زدم و از شدت گرسنگی، شروع به خوردن اون مرغا کردم. چند لحظه بعد در حیاط خونه کناری باز شد و این زن بیرون اومد.
اولش با دیدن من ترسید و جیغ کشید، که بلافاصله این مردی که توی عکسه از خونه بیرون اومد. فکر کرد من کاری کردم، به سمتم حمله کرد و بهم لگد زد که این زن جلوش رو گرفت و گفت کتکم نزنه.
زن نزدیکم اومد و به جای اون مرد ازم عذرخواهی کرد. وقتی فهمید من داشتم غذای گربه هارو میخوردم، پاکتی که دست مرد بود رو ازش گرفت و به من داد. یه جعبه بزرگ مرغ سوخاری بود.. بهم لبخند زد و گفت توی یه مغازه مرغ سوخاری کار میکنه. حتی آدرس اونجارو بهم داد و گفت اگه اونطرفا رفتم، برم پیشش و اون منو به یه وعده مرغ سوخاری دعوت میکنه.
اون تنها کسی بود که توی تموم این سال ها اینجوری باهام رفتار کرد، برای همین نمیتونم هیچوقت قیافه ـَش رو فراموش کنم.
کریس آیکون استاپ فایل ضبط شده رو زد:
= با آدرسی که این مرد از خونه و مغازه ی ژومین میدونسته بدون شک میشه گفت اون حقیقت رو میگه و همسایه هاش هم تایید کردن که اون هر شب به گربه های خیابونی غذا میداده.. اما چیزی که عجیبه، اگه واقعا اون و هوانگ چیلیلنگ همدیگه رو میشناختن و حتی هوانگ به خونه اون رفته، پس چرا هیچکس به غیر این مرد اونهارو با هم ندیده؟ یا اصلا رابطه اونها چی بوده؟!
مردی که سمت راست کریس نشسته بود و چهره خنثی و چشم های بی حالتی داشت جواب داد:
_ تنها یک چیز میتونه همچین کاری بکنه، اینکه اونها باهم رابطه داشتن اما به دلایلی نمیخواستن هیچکس ازش با خبر بشه و به طور اتفاقی این مرد اونهارو دیده.
شخص کناری سهون که دفترچه ای جلوی دستش بود و نکاتی رو یادداشت میکرد سر بلند کرد:
_ حتی اگه اونها با هم رابطه داشتن، چرا باید اونو مخفی کنن یا محتاط باشن؟ یا اصلا چرا همچین آدمایی باید طعمه قاتل بشن؟
کریس انگشت هاش رو توی هم حلقه کرد و با یک حرکت قولنجشون رو با صدای بلندی شکشت:
= این چیزیه که باید بفهمیم جواب این معما توی این چراست.. آخرین باری که ردی از هوانگ چیلینگ وجود داشته، تماس با همکارش برای یه قرار کاری بوده توی تاریخ 25 فوریه یعنی دقیقا ده روز قبل پیدا شدن جسد ژومین! طبق نظریه من، قاتل هر دو نفر رو با هم گرفته و زمان قتلشون هم همزمانه، چون اونها به هم ربط داشتن و همینطور این ارتباط دلیل قربانی شدنشونه. دکتر اوه این نظریه با تخمین شما از مدت زمان شکنجه ها همخونی داره؟
سهون که تمام مدت شنونده بود لب هاش رو زبون زد و تایید کرد:
+ بله.. هر دو نفر بازه زمانی یک هفته تا ده روز رو شکنجه شدن و بعد به قتل رسیدن.
دستیار سمت راست با اون چشم های خمار بی حالتش حرفش رو ادامه داد:
_ پس میتونیم اینجوری نتیجه بگیریم که در 25 فوریه اونهارو ربوده و بعد شکنجه در تاریخ 5 مارس اونهارو به قتل رسونده و جسد ژومین رو جلوی خونش رها کرده که دو روز بعد پیدا شده و برای اینکه ربط دو قربانی رو بپوشونه، جسد هوانگ چیلینگ رو نگه داشته و در 14 آوریل به عنوان یک قتل جدید رونمایی کرده.. همینطوره؟
کریس سری تکون داد و دستی به موهاش کشید:
= درسته.. همینطور به نظر میاد، با این فرضیه میشه دلیل نگه داشتن جسد رو توضیح داد. برای اینکه ربط دو قربانی رو بپوشونه.
اینبار زنی از گروه پنج نفره کریس به حرف اومد:
_ الان به غیر حرف این مرد کارتن خواب هیچ نشونه دیگه ای از ارتباطشون وجود نداره که بشه دلیل قربانی شدنشون رو حدس زد!
کریس پرونده رو بست و از جا بلند شد:
= درسته هیچی نیست پس باید تحقیقات میدانیمون رو چند برابر کنیم و نذاریم هیچ چیزی از زیر دستمون در بره.. الان که برین یه لیست از وظایف روی میزتونه که باید بهم گزارش بدید. جلسه تمومه.
افراد نشسته دور میز برای ترک کردن اتاق از جا بلند شدن که با حرف سهون همگی بی حرکت موندن:
+ یه چیزی هست..!
کریس ابرویی بالا انداخت:
= منظورت چیه؟
سهون از جا بلند شد و با قیافه جدی و اخم محوی که حاصل از تمرکزش برای به یاد آوردن نتایج آزمایش بود لب زد:
+ یادمه توی ازمایش خون ژومین مقداری HCG وجود داشت. در شرایط عادی این هورمون در زمان بارداری توی بدن ترشح میشه اما مقدارش اونقدری نبود که احتمال بارداری براش وجود داشته باشه.. بعضی دارو ها باعث این میشن.. و یا سقط جنین...
زنی که اونجا بود پرسید:
_ مگه سقط جنین یا بارداری چیزی نیست که پزشک قانونی بتونه بفهمتش؟
سهون دست هاش رو به هم کشید و روی پاهاش جا به جا شد:
+ درسته اگه هر کدوم از اینا وجود داشت توی کالبد شکافی مشخص میشد اما در مورد ژومین.. قاتل احشای شکمی از جمله رحمش رو در آورده بود و هیچ چیزی وجود نداشت که بشه جفت یا هر چیزی رو تشخیص داد.
.
.
.
سهون وارد اتاقش شد و در رو بست. با آشفتگی شروع به راه رفتن کرد.
اینجا چه خبر بود؟
/ فلش بک بیست دقیقه قبل /
کریس در ماژیک رو بست. به سمت بقیه چرخید و به تخته وایت برد اشاره کرد:
= طبق این فرض ادامه میدیم و اساس رو بر این میذاریم که لیلینگ و جسد ناشناس هم به هم ارتباط دارن. باید تحقیقات رو توسعه بدیم.. برای امروز کافیه. منتظر گزارشاتون هستم.
سهون هم میخواست به همراه بقیه از اتاق بیرون بره که کریس صداش زد:
= دکتر اوه.. شما بمون.
سهون نگاهی به در که پشت سر بقیه بسته شد انداخت و کریس رو مخاطب قرار داد:
+ چیزی شده افسر وو؟
کریس میز رو دور زد و توی یه قدمی سهون ایستاد. دست هاش رو توی جیب شلوارش فرو کرد و سهون رو برانداز کرد:
= ازت میخوام راجب تنیجه گیری های امروز به کیم کای چیزی نگی.
کریس گردنش رو کج کرد:
= من هنوزم بهش مشکوکم.. تو هم بهتره فاصلتو ازش حفظ کنی.
سهون پوزخند صداداری زد:
+ هع.. باورم نمیشه هنوز هم بعد اون دفعه که کای رو بازداشت کردی و با آبروریزی هیچ مدرکی نداشتی همچین حرفی میزنی!
اخم های کریس با این اشاره صریح سهون در هم شد:
= براش مدرک دارم.
سهون با بیخیالی لب زد:
+ بلوف میزنی!
کریس یک قدم بینشون رو طی کرد. به طرفش خم شد و کنار گوشش با نیشخند چیزی زمزمه کرد که چشم های سهون درشت و پر از بهتزدگی شدن.
کریس کمی ازش فاصله گرفت و با نیشخند به قیافه حیرت زده ـَش خیره شد که سهون به سختی لب زد:
+ این.. این امکان نداره..!
کریس دستش رو کنار گردن سهون گذاشت و سرخی محوی که روی گلوی سهون از کار کای به جا مونده بود رو لمس کرد:
= من اگه جای تو بودم، هر ارتباطی با این آدم داشتم رو قطع میکردم.
سهون عصبی دست کریس رو کنار زد:
+ داری مزخرف میگی..
کریس با بیخیالی ابرویی بالا انداخت:
= فکر میکردم باهوش تر از اینا باشی.. یعنی از رفتارهاش نفهمیدی بیماری کنترل خشم داره؟
سهون فقط تونست با خودش لب بزنه:
+ کنترل خشم؟!
و یاد چیزا هایی افتاد. چندین باری که کای از عصبانیت به دیوار مشت زده بود. یا اون بار که نزدیک بود مرد متجاوز زیر مشت هاش جون بده.. یا وقتی که یهویی به کریس حمله کرد.. یا اون باری که گوشی سهون رو از عصبانیت به زمین کوبید...
کریس دورش چرخید و کنارش ایستاد:
= اون داره هممون رو بازی میده. من مطمئنم خودش پشت همه اینهاست.. و این رفتارای نگرانش برای حل پرونده، فقط یه نقاب پوشالیه که شخصیت واقعیش رو بپوشونه و بدون نگرانی از لو رفتن به کاراش ادامه بده.
سهون سرش رو به نشونه تکذیب به دو طرف تکون داد که کریس دستش رو روی شونه ـَش گذاشت:
= اون یه بار گیر افتاد؛ چند ماه رو توی زندان گذروند اما چون پدرش یکی از عالی رتبه های پلیس بود، تونست این موضوع که پسرش مشکل کنترل اعصاب داره رو بپیچونه و دادگاه اتفاقی که کای سر اون پسر آورد رو به عنوان آسیب حین عملیات اعلام کنه و تبرعه بشه.
سهون کاملا توی بُهت فرو رفته بود. نمیتونست حرفای کریس رو هضم کنه و بهشون واکنشی بده.
دست دیگه کریس مشت شد و حرفش رو با لحن خاصی ادامه داد:
= اون پسر نمُرد اما بخاطر کاری که کای باهاش کرد، دیگه نتونست به زندگیش ادامه بده.
سهون بهش نگاه کرد. اینبار توی چشم های مرموز کریس چیز عجیبی میدید، چیزی شبیه غم...
کریس پلکی زد و درحالیکه قیافه ـَش کاملا جدی بود لب زد:
= ازش فاصله بگیر.. نمیخوام برای تو هم اتفاقی برات بیفته..!
از کنار سهون گذشت و در رو باز کرد اما قبل بیرون رفتن آخرین جمله رو به زبون آورد:
= اگه حرف منو باور نمیکنی میتونی خودت بری ببینی؛ اتاق 158، بیمارستان (..)
و از اتاق بیرون رفت و سهون شوکه رو تنها گذاشت.
/ پایان فلش بک /
دوباره همون جملات با صدای کریس توی گوشش اکو شد:
= اون قاتله.. حتی به جرم اقدام به قتل زندان بوده.
ادامه دارد...
******
منتظر ووت و کامنتای زیباتون هستم🧚🏻♀️🤍
Oops! This image does not follow our content guidelines. To continue publishing, please remove it or upload a different image.