🐞33🐺

237 34 0
                                    


🐞اترس🐞

بعد از رستوران رفتیم سمت ساحل.
از بازوش گرفته بودم و قدم میزدیم.

روی بازوش رو با عشق بوسیدم که لبخندی بهم زد و دستش رو گذاشت کنار پهلوم و به خودش چسبوند و روی مو هام رو بوسید و گفت:
مو طلای من دیگه دوست داره کجا بریم؟!

با ناز خندیدم و به آب اشاره کردم و گفتم:
آب بازی...آب بازی...خنده...

خندید که نشون از موافقتش میداد و سمت آب دوییدم و تا زانوم رفتم جلو که بدون مکثی اومد دنبالم و با خنده لب زد:
کجا میری پدرسوخته...کل لباس هات رو خیس کردی...سرما میخوری...

میون حرفش بود که با شیطنت مشتی آب رو روی صورتش پاشیدم.

چشاش رو بست.
انگار سعی داشت عصبی نشه.
با خنده لب زدم:
خنک شدی ددی جونم؟!

یه آن از دستم گرفت که جیغی از هیجان و ترس کشیدم که از زیر زانو هام و کمرم گرفت و بغلم کرد و با حرص گفت: پدرسوخته...من رو خیس میکنی؟!

به قهقه افتادم که وقتی رسیدم به ساحل از گونه ام گازی گرفت و گفت:
جانه دلم...قربون خنده هات بشم قنده عسلم!

تا ماشین بغلم کرد و در صندلی جلو رو باز کرد و نشوندم روش و خودشم سریع نشست و با خنده به وضعیتمون نگاه کرد و گفت:
ببین چقدر بلایی...سر و وضعمون عین موش آب کشیده هست!

سرم جلو بردم و روی صورتش رو بوسیدم و گفتم:
اتفاقا برای من که خوب شد...بهتر میتونم عضله های جذاب مردم رو ببینم!

آخر حرفم چشمکی اغواگرانه زدم و لبام رو گازی گرفتم که یه آن از گردنم گرفت و لبام رو شکار کرد و توله سگی نثارم کرد!

🧚🏻‍♂️in his name🤵🏻Where stories live. Discover now