💎مهراب💎
میخواستم تنبیهش کنم اما دیدن بدن عریان و بی نقصش توان مقابله رو ازم گرفت!
سرش داد زدم تا وایسه که با ترس لبه ی تخت وایساد و نشسته روی تخت جدی لب زدم:
لباس هات رو دربیار زود!با بغض سری تکون داد.
دونه دونه لباس هاش رو کند که سیلی به رونش زدم و با لبای بسته جیغ زد.
دست هام رو پشت باسنش گذاشتم و هر دو کوپولش رو چنگ گرفتم.
نرم بودن و لطیف!
نمیتونستم دیگه صبر کنم برای بلعیدن جای جای بدنش!بدون مکثی از بازوش گرفتم و خوابوندمش روی تخت و یه آن روش خیمه زدم که بدنش لرزید و با ترس بهم خیره شد.
با عطش لبام رو روی لباش کوبیدم و دستم رو سمت پایین تنه اش بردم.
بدنش منقبض شد و آهی میون بوسه هام کشید و وقتی سیلی به باسنش زدم و گوشت نرم و بلوریش رو میون انگشت هام فشردم هق زد و از گردنم گرفت و لب زد:
هق...وقتی سکوت میکنی و...هق...فصط دعوام میکنی...هق...میترسم...لبخندی به معصومیتش زدم و به کل تنبیه کردنش رو فراموش کردم.
جای جای صورتش رو نرم بوسیدم و خیره به چشم هاش لب زدم:
چشم...خنده...حرف هم میزنم...دورت هم میگردم...برات میمیرم...میون حرف هام با خجالت و ناز خندید که روی گردنش رو عمیق بوسیدم و لب زدم:
جانه دلم زندگی من...آخخخ قربون خنده هات...لبخندی زد و دست هاش رو دو طرف صورتم گذاشت و لب زد:
یعنی چون دوستم داری دیگه تنبیهم نمیکنی؟!خندیدم و توله سگی نثارش کردم که خندید و به جون لباش افتادم و غرق بوسیدنش شدم!
