part 7

219 56 0
                                    

یک ماه از ازدواجشون میگذشت، الفا از بیست و چهار ساعت روز ده ساعت رو توی شرکتش میگذروند، از چهارده ساعت باقی‌ مونده، هشت ساعتش رو میخوابید و جمعا شیش ساعت وقت برای نرم کردن جیمین میموند، اما اون خیلی خوب میتونست زمانش رو مدیریت کنه، چون امکان نداشت امگا جلوی اون بدون لبخند ظاهر بشه و سعی نکنه راضی نگهش داره، والدین پسر یک هفته بعد از مراسم سئول رو به مقصد لاس‌وگاس ترک کردن و تهیونگ وقتی رو که جیمین توی فرودگاه حاضر نبود از باباش جدا بشه رو یادش نمیرفت، نامجون فقط سعی میکرد اون رو از خودش جدا کنه، الفا کاملا متوجه خشک و سرد بودن شخصیت زوج کیم و همچنین پسر ارشدشون شده بود، از اونجایی که محبتاشون به جیمین کاملا نامحسوس بودن و تقریبا میشه گفت رفتار محبت امیزی با پسر امگاشون نمیکردن، اما در هر حال، هر موقع که نگاه کیم‌ها بهش میوفتاد تهدید رو توی چشم‌هاشون میدید، دسته گلی که سفارش کرده بود براش حاضر کنن لحظه اخری که میخواست شرکت رو ترک کنه به دستش رسید، دقیقا وقتی که میخواست.

در رو باز کرد و وارد راهرو شد، بوی غذا زیر بینیش پیچید، اون امگا علاوه بر اینکه بدن سوپر عالیی‌ داشت، دستپختش‌هم محشر بود، خب، لاکی فور ته (lucky for tea) جیمین، با لبخند از اشپزخونه بیرون اومد و به سمتش رفت تا بهش خوش آمد بگه، خم شد و لب‌هاش رو بوسید، دسته گل رو به دستش داد و وقتی صدای خنده ریز ریزش رو شنید، گفت:
- اخ خستگیم در رفت که!
گونه‌های امگا سرخ شدن و درحالی که با گلبرگ‌های گل‌ها خودش رو مشغول نشون میداد، اروم سلام کرد.
- بزار این مزخرفارو در بیارم میام به خدمتت میرسم کریم. (Cream)
وقتی از کنار امگا رد شد و صورتش از دید رس نگاه پسر بیرون رفت، لبخند مهربونش طی یک صدم ثانیه از بین رفت و به جاش قیافه‌ای که معلوم بود به خاطر حرفایی که خودش دو ثانیه پیش به بیرون تفشون کرده بود جمع شد، از اینکه تظاهر کنه بخاطر اون امگا شاد و خوشحاله و حتی دیدنش‌هم باعث میشه خستگی از تنش در بره متنفر بود، برعکس، حالا از بیست و چهار ساعت روز به جای ده ساعت توی شرکت، جمعا شونزده ساعت کار میکرد!
لباس‌هاش رو تعویض و از سرویس استفاده کرد، از لحظه‌ای که از اتاق خارج شد، دوباره لبخند مزخرفی روی صورت نشوند و به سمت اشپزخونه رفت، دست‌هاش رو دور کمر امگا حلقه کرد و گردنش رو بو کشید، صادقانه، واقعا از رایحه خاص و ترکیبی امگاش خوشش میومد.
خودش رو درک نمیکرد، اون از هرچیز امگا خوشش میومد اما در کل، ازش متنفر بود، هفته پیش وقتی نصف شب بعد از سکس سختی که به اون بیچاره تقریبا تحمیل کرد "مثل دفعات قبل"، وقتی که اومده بود و میخواست یه لیوان اب واسش ببره چشمش به سرویس چاقوهای روی کابینت افتاد و فاک! اون داشت به این فکر میکرد که چی میشه اگه با یکی از اونها گلوی جیمین رو پاره کنه؟ همیشه قبل از اینکه روی امگا شیرجه بزنه یه لیوان مشروب میخورد، اون شب بعد از چند دقیقه به این نتیجه رسید نباید دیگه قبل از اون الکل بخوره.
فردای اون شب، به جیمین گفت متنفره از اینکه چیزهای تیز و خطرناک توی اشپزخونه در دسترس باشن و باید جاشون رو عوض کنه تا وقتی که چند تا توله به دنیا اورد دیگه به اینکه اونها دم دستش نباشن عادت کرده باشه، سر صبح گونه‌های امگارو قرمز کرد و بعد از اینکه نیشخند بدجنسی بهش زد، بهش گفت اون روز با راننده به دانشگاه بره.
- امروز مگه دانشگاه نداشتی کوچولو؟ کی وقت کردی غذا درست کنی؟
- ک.ک.کلا...لاس اخخخر...مون ک.ک.کنسل ش.ش.شد.
هومی کشید و به غذا ناخونک زد.
- با راننده برگشتی دیگه نه؟
دست امگا متوقف شد و دیگه مواد توی ماهیتابه رو مخلوط نکرد.
تهیونگ که بخاطر مکث امگا برداشت دیگه‌ای کرده بود اخم‌هاش رو درهم کشید و محکم به پهلوهای ظریفش چنگ انداخت، از بین دندون‌هاش غرید:
- نکنه با دوستات برگشتی خونه، هوم؟ هوم؟
انگشت‌هاش رو بیشتر فشار داد و اخر حرفش، تکون محکمی به پسر وارد کرد که استخوان لگنش محکم به گوشه تیز سنگ کابینت برخورد کرد. امگا ناله بلندی کرد و با بغض و درد، سعی کرد دست‌های آلفا رو از پهلوهاش دور کنه.
با صدایی لرزون گفت:
- ت.ت.ته، ممممن هی...هیچ دو.دوس...ستی ندا.نداررررم.
نمیدونست چرا، اما الفا از اینکه با کسی دوست بشه متنفر بود، در هر حال این مسئله‌ای نبود که جیمین بخاطرش اذیت بشه، چون هیچ دوستی وجود نداشت که جیمین غصه قطع ارتباط کردن باهاش رو بخوره.
الفا کنار گوشش غرید:
- پس چطور اومدی خونه؟ پیاده؟ قلم پاتو بشکونم؟
بغض پسر از شدت درد شکست.
- خ.خ.خب را...ران...ن.ننده ص.ص.صبح ازم خوا...خواهش ک.کرد ا.امروز ب.ب.ب.بره پی...پیش ما...مادرش، م.م.م.مریضه.
تهیونگ، ولش کرد و درحالی که با خشم میچرخوندش، داد زد:
- راننده غلط کرد، فردا که اخراج شد میفهمه؛ بدون بادیگاردم بودی دیگه نه؟ هه، اره دیگه حتما بودی.
دستش رو محکم کنار جیمین کوبید که به دسته بلند ماهیتابه برخورد کرد و تمام غذایی که امگا درست کرده بود کف اشپزخونه پخش شد.
- اگه پاپاراتزیا میوفتادن دنبالت و تا توی خونه میومدن چی؟ تو جون داری کسی رو بزنی که واسه خودت تو شهر تنها رژه میری؟
تهیونگ تظاهر نمیکرد، واقعا بخاطر اینکه ممکن بوده اون پسر راه چندتا فضول عوضی با دوربین‌های نفرین شدشون رو به خونش باز کنه خشمگین بود، اگه میومدن و وارد اتاق کارش میشدن چی؟ درسته که ساختمون نگهبان داشت، اما اونها نمیتونستن جلوی پاپاراتزیا رو بگیرن و یا حتی متوجهشون بشن، از اونجایی که خودش یبار مجبور شد برگرده و توی دهن اون دختر احمقی که تا جلوی اسانسور دنبالش کرده بود بکوبه و دوربینش رو خرد کنه.
جیمین، با درد و ترس بلند بلند گریه کرد و نگاهش رو بین الفای خشمگینش و ماهیتابه‌ای که پایین گاز افتاده و قسمتی ازش فرو رفته بود گردوند.
الفا ولش کرد و چند دور دور خودش چرخید، با کلافگی به موهاش چنگ زد و وقتی به خودش اومد، تازه فهمید دوباره امگا رو کتک زده، با وحشت به صدای هق هق‌های پسر گوش داد و وقتی نگاهش کرد، دید روی زمین نشسته درحالی که دستش رو نزدیک استخوان لگنش نگه داشته و انگار میترسه بهش دست بزنه.
جلوش زانو زد و اب دهنش رو قورت داد، با تردید دستش رو روی شونه ظریفش گذاشت و گفت:
- جیمینا، متاسفم نفهمیدم چی شد.
امگا جوابش رو نداد، فقط صورتش جمع شد انگار که دردش شدیدتر شده بود.
با عجله پسر رو بغل کرد و از خونه بیرون رفت، توی راه صدای گریه امگا یک لحظه‌هم قطع نشد و الفا با ترس به این فکر میکرد امکان نداره این‌ بار خانواده پسر بی‌خبر بمونن.
یکی از اتاق‌های وی ای پی رو گرفت و منتظر موند تا دکتر از روی عکس‌ها تشخیص بده باید چیکار کنن.
جیمین بین خواب و بیداری معلق بود و درک درستی از اطرافش نداشت، اما کم و بیش صدای دکتر و الفاش رو میشنید.
- خوشبختانه مشکل خاصی نیست، کمی ضرب دیده و کبود شده که با یه پماد حل میشه، حتی لازم نبوده تا بیمارستان بیاین.
تهیونگ تشکر کرد و کنار تخت نشست تا وقتی امگا بیدار شد از اونجا برن، متوجه اینکه تا حدودی هوشیاره شد، پس سعی کرد کمی خودش رو توی دل پسر جا کنه.
خم شد و چونه امگا رو بوسید، بعد، دستش رو گرفت و سرش رو کنارش روی بالش گذاشت.
- متاسفم، واقعا متاسفم کریم (cream)، نفهمیدم دارم چه غلطی میکنم.
انگشت‌هاش رو توی انگشت‌های پسر قفل کرد، بوسه‌ای روی شقیقه‌اش نشوند و ادامه داد:
- فکر اینکه ممکن بوده بهت اسیب برسه یه لحظه‌ام از ذهنم بیرون نمیره، تو که الان خوابی و متوجه حرفام نمیشی، اما لطفا دیگه تنها جایی نرو، اگه کسی اذیتت کنه چی؟ اونوقت من قاتل میشم میوفتم زندان!
توی دلش به حرفای چرت خودش خندید، ولی وقتی انگشت‌های امگا اروم تکون خوردن فهمید حرفاش هوشیارش کرده و متوجه شده.
با شتاب بلند شد و درحالی که روی صورت امگا نیم‌ خیز میشد، گفت:
- اوه عزیزم، بیدار شدی؟ درد داری؟
- ن.نه، بی...بیدار بود..دم.
خودش رو متعجب و خجالت‌زده نشون داد.
- اوه، پس مشکلی نداری؟ میخوای امشبو بیمارستان بمونیم؟
امگا سری به نشونه نه تکون داد.
تهیونگ، گونش رو بوسید و با گفتن "میرم تصویه حساب کنم" اتاق رو ترک کرد.
جیمین به حرفای الفا فکر کرد، همیشه وقتی قبل ازدواجش مشکلی پیش میومد و دعواش میکردن سرزنش میشد چون ممکن بوده به بقیه یا اموال بقیه اسیب برسه، هیچوقت خودش اولویت قرار نداشت، اوه! اولویت؟ اون حتی توی گزینه‌ها هم قرار نمیگرفت، اما حالا تمام چیزی که الفا بخاطرش عصبی و نگران میشد خودش بود، خودِ خودِ خودش، لبخند کمرنگی روی لب‌هاش نشست، اون همین حالاشم الفا رو بخشیده بود، چون بازم یکی دیگه از حسرت‌های زندگیش رو برطرف کرده بود. وقتی الفا برگشت، دیگه نزاشت بغلش کنه، فقط دستش رو دور گردنش حلقه کرد. وقتی به خونه رسیدن، تهیونگ غذا سفارش داد و به خدمتکارهاش زنگ زد تا برای رو به راه کردن اشپزخونه خودشون رو برسونن، هر چند دقیقه یکبار جیمین رو‌ لمس‌
و ازش عذر‌خواهی میکرد. امگا نگفت که اون‌ رو بخشیده، چون داشت برای اولین بار میدید که دلخوریش واسه یه نفر مهمه، مشکلی نداشت اگه چند وقتی این رو طولانی میکرد، مگه نه؟

_________________________________
ادیت نداره

My room is full of tulips/completedWhere stories live. Discover now