به شماره روی در اتاق نگاه کرد.
158...
چرا الان اینجا بود؟ اون که حرفای کریس رو باور نمیکرد، پس چرا الان توی بیمارستان و جلوی در این اتاق ایستاده بود؟!
اون کای رو باور داشت. میتونست قسم بخوره که کای بیگناه ترین فرده. اما یه چیزی درونش اونو به اینجا کشونده بود تا به اینجا بیاد و با نبودن هیچی دفعه بعد که کریس همچین حرفی زد، بیخیال موقعیتش بشه و مشت محکمی توی دهنش بکوبه.آروم در رو باز کرد و با نفس عمیقی داخل رفت. اولین چیزی که به چشمم خورد تختی کنار پنجره اتاق، و شخصی خوابیده روی اون بود.
سهون یه لحظه بین داخل رفتن یا نرفتن موند. میرفت چی میگفت؟
اصلا این شخص چه کسی بود؟
تردید رو کنار گذاشت و قدمی به جلو برداشت. اون به هر حال تا اینجا اومده بود، باید میفهمید منظور کریس از اون حرف ها چیه.با رسیدن به نزدیکی تخت و دیدن چهره فردی که خواب بود چشم هاش از تعجب درشت شد و با تعجب لب زد:
+ کـ... کریس؟!اون پسر به قدری شبیه کریس بود که سهون برای یک لحظه فکر کرد این خود کریسه که روی تخت خوابه! کمی جلوتر رفت و با دقت بیشتری بهش نگاه کرد. موهای پسر توی پیشونیش ریخته بود و تا روی ابروهاش رو پوشونده بود و چشم های بسته ـَش، باعث نمیشد منکر شباهت عجیب کریس و این فرد بشه. حتی یک لحظه فرضیه دو قلو بودن به ذهنش اومد که به سرعت رد شد، چون کاملا واضح بود این پسر خیلی جوون تر از کریسه.
اما این پسر با شباهت عجیبش به کریس چه ربطی به کای داشت؟
همون لحظه که سهون ذهنش پر از سوال و چراهای بی جواب بود، پسر به آرومی چشم هاش رو باز کرد و پلکی زد و سهون هول کرده کمی عقب رفت:
+ اوه متاسفم.. نمیخواستم بیدارت کنم.پسر به آرومی پلک زد و به سهون خیره شد اما چیزی نگفت. که به جای اون صدای زنونه ای از پشت سرش جواب داد:
= اون نمیتونه حرف بزنه.سهون به عقب برگشت. دختری که بهش جواب داده بود، داخل اومد و در رو پشت سرش بست. به طرف سهون رفت و با خوش رویی به صندلیای راحتیِ توی اتاق اشاره کرد:
= لطفا بشینید آقای اوه..ابرو های سهون با صدا شدنش و رفتار دختر که انگار اون رو میشناسه بالا پرید. این جا چخبر بود؟!
دختر کیف چرم مشکیش رو روی کمد کوچیکی که اونجا بود گذاشت و لبخند زد:
= کریس بهم گفته بود که ممکنه بیای اینجا.سهون آهانی گفت و روی یکی از صندلی ها نشست. دختر از یخچال کوچیک توی اتاق پارچ آبی بیرون آورد. لیوانی پر کرد و به سمت سهون گرفت.
سهون لیوان شیشه ای رو گرفت و تشکر کرد. دختر پارچ رو روی میز گذاشت و رو به روی سهون نشست.
سهون حین نوشیدن آب دختر رو بر انداز کرد. لباس هاش کاملا رسمی بودن. یه کت دامن مشکی و لباس سفید ساده زیرش.. بهش میخورد هم سن سهون باشه. موهای قهوی ایش رو مرتب پشت سرش جمع کرده بود و آرایش ملایمی داشت.
چشم ها و لب هاش شبیه به کریس بودن اما بقیه اجزای صورتش ظریف و زنونه بودن.

YOU ARE READING
• Death Angel •
Fanfiction• فرشته مرگ • هرگز نباید به آدما اعتماد کرد. به لبخنداشون.. به نگاهاشون.. به حرفاشون هیچوقت نباید اعتماد کرد. اینها همه فقط یه نقاب پوشالی هستن برای پنهان کردن شیطان درونشون... ........ خلاصه: کیم کای یکی از باهوش ترین افسرای دایره جنایی، کسی که به...