نفس در سینه لیام گیر کرد. آن موجود زشت، به شکل عجیبی برایش آشنا بود. همچین موجودی را دیده اما میدانست این ملاقات هیچوقت در واقعیت نبوده. انگار از کابوسهایش سر به بیرون نهاده بود.
میخواست فریاد بزند اما صدایی از گلویش بیرون نمیآمد. موجودی که زمانی کاپیتان بود دستش را به سمت او دراز کرد، ولی قبل از برخوردشان، چیزی جلویش را گرفت. آیدن.
آیدن آن دست استخوانی را گرفت و بعد خودش را روی او انداخت و دستهایش را دور گردن او حلقه کرد. آنقدر که صدای ترق و تروق استخوانها شنیده میشد و در کسری از ثانیه، مثل کابوسی که به پایان میرسد، تمام آن بدن خرد و خاکستر شد و بر تخت ریخت.
آیدن نفس نفس میزد اما سرخ نشده بود و مثل همیشه رنگپریده بهنظر میرسید. با دستش رشتهای از موهایش که از همیشه بلندتر به نظر میرسیدند را عقب زد و گفت: «باید... ازشون فاصله بگیری.»
سوالات باز در سر لیام چرخیدند، اما آنقدر خسته بود که حتی نمیتوانست با تمرکز بهشان فکر کند. به سختی پرسید: «اون لعنتی... چه کوفتی بود؟»
آیدن به اطراف نگاه کرد، انگار که میترسید کسی داخل بیاید، و بعد به آرامی گفت: «اولین بار هفتادسال پیش دیدمشون. یه نوع مرده متحرکن. یه نوع روح به دنبال انتقام. با طلسم ظاهر انسانی به خودشون میگیرن، احتمالا ظاهری که قبل از مردن، داشتن. خیلی کم پیش میاد به وجود بیان و واقعا نمیدونم چی باعثش میشه... اما خب... هستن.»
ذهن لیام کمی باز شد و توانست به سوالاتش فکر کند و بر زبان بیاوردشان: «چرا من باید ازشون فاصله بگیرم اما تو نه؟»
آیدن کمی مکث کرد و بعد سکوت بینشان را شکاند: «اگر توی این حالت بهت دست بزنن... باور کن نمیخوای بدونی چی میشه... باور کن.»
و در ادامه نیشخندی زد و دستش را در جیبش فرو برد و شیشهای را در آورد. همانی که قبلا نشانش داده بود. همانی که عطش به خون را کم میکرد. همانی که همرنگ خون، در آن کابین میدرخشید و به شکل وحشتناکی دیدنشش باعث عطشش میشد.
آیدن با لحنتی مردد گفت: «این... همونیه که قبلا بهت نشون دادم و جادوگر داده بهم. راستش کاربردش فقط کم کردن عطش شما نیست. خیلی مفیدتر اونه. جدی اونقدر عطشتون مهم نیست که جادوگر به خاطرش یه همچین چیزی درست کنه... اسم واقعیش زهر اغواگره، و خیلی کاربردهای زیادی داره که قطعا قصد ندارم بهت بگم. یکیشون اغواست و همچنین محافظت در برابر مردهها. یعنی اصلیترین خاصیتش همون اغوائه. روی شماها هم تا حدی تاثیر داره. فکر میکنی چرا به من عطش نداری؟ یا چرا درخواستم رو قبول کردی؟ چون مثلا خیلی منطقی...
حرفش به پایان نرسید، چون لیام شیشه را از درست او کشید و در جیبش گذاشت. آیدن واقعا ضعیفتر چیزی بود که انتظار داشت و این واقعیت هر بار غافلگیرش میکرد.
برای اولینبار خشم را در صورت آیدن دید. آیدن دندانهایش را روی هم فشرد و دستش را به سمت جیب او برد، اما قبل از اینکه بتواند شیشه را بگیرد، لیام با تمام توان به عقب هلش داد و باعث شد با کابین برخورد کند و الا فریاد خفهای بکشد.
اینبار لیام آنی بود که نیشخند میزد: «خب انگار اونقدرها هم رومون تاثیر نداره. و اگر اینقدر که میگی اغواگره، چرا همون اول جای فروختن ما و نقشه بهشون، اغواشون نکردی؟»
آیدن فریاد زد: «چون این... مهمتر اونه که وقتی راههای دیگه هست ازش استفاده کنم. ولی کاملا بیاثر هم نبود. بلایی سرم نیاوردن و حرفمم باور کردن که البته فقط داشتم حقیقت رو میگفتم واقعا»
چیزی در چشمهای آیدن او را میترساند. چیزی مثل همیشه آشنا و پر حسهای سیاه. پر از سیاهی، اما نه به خاطر رنگشان.
آیدن خواست دوباره به سمتش بیاید که الا گرفتش. اینبار آیدن به راحتی او را پس زد و به سمت لیام هجوم برد.
لیام اما نمیتوانست مقاومت کند. انگار برای این کار هم خسته بود. آیدن کشیدهای در گوشش خواباند. کشیدهای آرام که چندان درد نداشت، اما انگار روح نداشتهاش را کشت. بعد دست در جیبش برد و شیشه را برداشت.
لیام آب دهانش را قورت داد: «من... متاسفم. یعنی مال من نبود و نباید به زور ازت میگرفتمش. ما الان با هم توی یه تیمیم پس باید هوای هم رو داشته باشیم.»
آیدن فقط سرش را تکان داد و بیاعتنا به او تشک را بلند کرد و از زیرش نقشه را برداشت.
نقشه انگار روی پوست نوشته شده بود. زخیم بود و رنگ خاصی داشت و شکلی نامنظم.
آیدن آب دهانش را قورت داد و گفت: «منم متاسفم. من خیلی... غیرقابل اعتمادم و حق داشتی. فقط... الان باید چه غلطی کنیم؟ مغز من دیگه نمیکشه.»
لیام چشمهایش را بست و سعی کرد تمرکز کند. کمی بعد گفت: «اون دزدهای لعنتی هنوز هستن و همشون احتمالا این شکلیان، نه؟»
آیدن با تکان دادن سرش حرف او را تایید کرد: «آره. یعنی فکر کنم.»
- پس تو با اون زهر لعنتیت میتونی کاری کنی به حرفت گوش بدن؟
آیدن دوباره سرش را به نشانه تایید تکان داد و چیزی نگفت. یعنی نیازی هم نبود.
لیام نفس عمیقی کشید و گفت: «پس این کار رو بکن. یعنی لطفا.»
آیدن دست در جیبش فرو برد و شیشه را در آورد. حال که لیام دقت میکرد، حتی ظاهر شیشه هم فریبنده بود. شاید برای همین آن کار احمقانه را انجام داد. شیشه تقریبا گرد بود و سرخ با دری سیاه.
آیدن درش را باز کرد و با قطرهچکانش، قطرهای در دهانش ریخت. چشمهایش را بست و دستهایش را مشت کرد. یعنی درد داشت؟ هر چه نباشد، نامش زهر بود. یعنی عارضهای هم داشت؟ اصلا چرا جادوگر آن را به آیدن داده بود؟
آیدن نفس بسیار عمیق و بلندی کشید، آنقدر که زانوانش سست شدند و تقریبا بر زمین افتاد. پس از کمی سکوت، گفت: «خب... بریم. یعنی من میرم، شما اینجا بمونید.»
پس از گفتن این جملات، به کندی از کابین خارج شد. قبل از بستن در دوباره سرش را به داخل آورد و زمزمه کرد: «فقط... اگر چیزی شد، مراقب خودتون باشید. نمیمیرید، ولی ممکنه خیلی عذاب بکشید.»
این را گفت و در کابین را بست و دیگر صدای قدمهایش شنیده نمیشد و تنها صدای امواج به گوش میرسید. امواجی که حال وحشیانه خود را به دیواره کشتی میکوباندند و انگار میخواستند مانند گذشته، دوباره کشتی را در خود ببلعند.

ESTÁS LEYENDO
Hypnotic Poison
Fantasía«من هیولاییام که تو ساختی، و حتی یادت نمیآد ساختیش. یادت نمیآمد بهش میگفتی عاشقشی و حتی یک بار هم نخواستی واسش عزا بگیری. حتی نتونستی بشناسیش و هیچوقت به این فکر نکردی که چی پشت سر خودت جا گذاشتی. فقط رفتی و تنهاش گذاشتی.» خلاصه: لیام، خونا...