part 9

226 55 1
                                    

اون شب جیمین انقدر درد کشید که بعد از ده دقیقه کاملا بی‌حال و تا حدودی بی‌هوش روی تخت افتاد و الفا هرکاری که خواست کرد، امگا قبل از اینکه به طور کامل بی‌هوش بشه صدای کلفت مردی رو شنید که توی سرش پیچید و گنگ، کلماتی رو گفت که فقط چند تاشون رو متوجه شد، (...صبر کنم....کیم نامجون....خودش...کرده...آه)
فقط چند تا از کلمات مرد رو به صدای ازار دهندش تشخیص داده بود، چون بین جیغ‌ها و گریه‌های اون بچه و مغز خودش که یاری نمیکرد، کار سخت میشد، اما همون‌هم وقتی یادش میومد موهای تنش رو سیخ میکرد و باعث میشد با ترس دندون‌هاش رو روی هم فشار بده. ربط باباش رو به جیغ‌های یه بچه‌ی کوچیک نمیفهمید اما دلش نمیخواست بهش فکر کنه. توی یک هفته گذشته بخاطر دردی که اون شب بهش تحمیل شد تا حدودی به الفا محل نداد، بماند که یک روز کامل اصلا حرف نزد و جواب الفا رو نداد، در اخر وقتی که تهیونگ برای شاید سومین بار از اول ازدواجشون تا اون موقع اون رو بیرون برده و بعد از خریدن یه جفت گوشواره ظریف باهم به رستوران رفته بودن، باهاش چند کلمه حرف زد. یک هفته‌ی بعد، با هیجان درحالی که نمیتونست یه جا بشینه کنار صندلی‌های انتظار فرودگاه رژه میرفت و اعصاب تهیونگ رو به‌هم میریخت، اما خب کی گفته تهیونگ برای شرکتش صبور نیست؟ به محض اینکه عموی جیمین‌هم برای استقبال بهشون پیوست، به بهونه دستشویی و خرید قهوه فلنگ رو بست و فرار کرد.
با چشم‌های مشتاق به عموش نگاه کرد.
- ک.ک.کی می...میا...یان پ.پس؟
چانیول، چشم‌هاشو به نشونه‌ی کلافگی بالا داد و گفت:
- نمیدونم جیمین، یه دقیقه اروم بگیر یا برو اونور تر، تهیونگ چجوری تحملت میکنه؟
قلبش یه ترک دیگه برداشت اما چیزی نگفت، چون اون روز روزی بود که والدینش میخواستن واقعا برای دیدن "اون" بیان، باید خیلی خیلی خوشحال به استقبالشون میرفت.
دو دقیقه بعد از اینکه تهیونگ برگشت و لیوان شیک توت فرنگیش رو به دستش داد، بابا و پاپاش رو از دور دید و بدون توجه به چیزی، لیوان رو روی صندلی پرت کرد و به سمتشون دوید، اون همیشه خیلی خیلی دلتنگ میشد اما کم پیش میومد کسی بهش خبر بده والدینش قراره به کره بیان، این اولین باری بود که توی فرودگاه به استقبالشون میرفت.
دو متر مونده بود که توی بغل نامجون بپره که فریاد زد:
- آپا!
اوه! بدون لکنت گفت؟ ممکن بود این واسه اکثر افرادی که لکنت داشتن یه چیز طبیعی باشه، اما نه واسه جیمینی که کم پیش میومد حتی یک کلمه رو کامل و بدون مکث ادا کنه.
محکم دست‌هاش رو دور کتف‌های پهن نامجون حلقه کرد، چون قدش به گردنش نمیرسید، یه قطره اشک از چشمش چکید و محکم‌تر سرش رو به سینه‌ی سفت باباش فشرد، دست‌های نامجون دورش حلقه نشدن، اما صداش رو شنید که میگفت:
- جیمین، چطوری؟
نامحسوس امگا رو از خودش دور کرد اما لبخند کوچیکی بهش زد، سوکجین‌هم همون لبخند مصنوعی رو روی لب‌هاش نشوند و دستی روی سر پسر کشید.
جیمین با عجله تخته کوچیکی که با خودش اورده بود رو بالا اورد و نوشت: "سلام، حالتون خوبه؟ دلم خیلی براتون تنگ شده بود، هیونگ نیومده؟ نمیاد؟ حالش چطوره؟ زیاد میمونین مگه نه؟ لطفا زود نرین من خیلی دوست دارم مدام ببینمتون، ببینید اگه اینجوری باهاتون حرف بزنم دیگه وقتتون تلف نمیشه مگه نه؟"
با ذوق تخته رو به سمتشون گرفت، به خاطر سوال اخرش استرس داشت، کاش بهش میگفتن اینجوری میتونه باهاشون حرف بزنه، جیمین هیچ چیز رو توی دنیا بیشتر از حرف زدن دوست نداشت، اما هیچکس برای اون وقت اضافه نداشت، همه‌ی اعضای خانوادش دوست نداشتن روزشون رو براش تعریف کنن و هیچکس توی دانشگاه نمیخواست نصف ساعت‌های استراحتش رو وقف جمله بندی اون بکنه.
اونها تخته رو سر سری خوندن، اما سوکجین جوابش رو داد:
- ما خوبیم جیمین، جونگ‌کوک‌هم خوبه، دلمون واست تنگ شده بود، ممکنه دو ماه بمونیم چون کوک قرار نیست بیاد و ما اینجا کار داریم، البته، اینجوری خیلی بهتره.
امگا بخاطر اینکه هیونگش رو نمیدید ناراحت شد اما بروز نداد، تخته رو پاک کرد و دوباره تند تند نوشت: "کاش هیونگم میومد، میشه یه روز باهم بریم بیرون؟ میشه وقت داشته باشید؟ اگه نه، من میتونم واستون غذا درست کنم و بیارم شرکت، باشه؟"
این‌بار نامجون برای اینکه دهانش تکون بخوره و لب‌هاش فرم پوزخند نگیرن، جوابش رو داد.
- ممکنه بشه، به شرکت بستگی داره، فعلا امروز همه قراره توی عمارت جمع بشیم‌.
جیمین از شدت خوشی لب‌هاش رو گاز گرفت و همون لحظه، الفا و عموش که اهسته اهسته سمتشون میومدن بهشون رسیدن، والدینش هردو عموش رو محکم بغل کردن و با تهیونگ دست دادن، بعد، هر پنج نفر با بادیگاردهای دورشون از فرودگاه خارج شدن و به سمت لیموزینی رفتن که پدربزرگ از عمارت براشون فرستاده بود. جیمین دوست داشت بین بابا و پاپاش بشینه، اما اونها کنار‌هم نشستن، به ترتیب بعد عموش و بعد‌هم تهیونگ و در اخر، جیمین تونست روی صندلی‌ها بشینه، اشکالی نداشت چون بازم میتونست راحت به صورت‌های والدینش نگاه کنه.
توی طول راه، کسی حرفی باهاش نمیزد، هر چهار نفر مشغول صحبت در مورد شرکت‌هاشون بودن، جیمین از کلمات قلمبه سلمبه‌ای که در رابطه با پروژه‌هاشون به کار میبردن سر در نمی‌اورد اما واسش مهم‌هم نبود، هیچی واسش مهم نبود وقتی بابا و پاپاش جلوش نشسته بودن و با رضایت لبخند میزدن.
به عمارت که رسیدن، تهیونگ دستش رو دور کمرش انداخت، طبق معمول هر دفعه که والدینش میومدن، مادربزرگ و پدربزرگ شخصا جلوی در منتظرشون بودن، اونها برای همه به جز جیمین منتظر میموندن، اما در کمال تعجب وقتی اخر از همه جیمین جلو رفت، مادربزرگ دستی به گونش کشید و پدربزرگ‌هم باهاش دست داد، با حیرت و ذوق تا وقتی به نشیمن بزرگ عمارت برسن زیر زیرکی به دستش نگاه میکرد.
صحبت‌ها حول اطفاقاتی که توی این پنج ماه برای سوکجین و نامجون و شرکتشون افتاده بود میچرخید، جیمین با اشتیاق بهشون گوش میداد تا بفهمه اونها چطور توی امریکا زندگی میکنن، از اونجایی که خودش هیچوقت به اونجا نرفته بود، اون نه سالی میشد که دست پخت پاپاش رو هم نخورده بود، چون اونها نه سال پیش برای گرفتن مدیریت شعبه‌ی امریکا داوطلب شدن و جاشون رو با تنها عمش که اون موقع جفت حقیقیش رو پیدا کرده بود و همسرش دوست نداشت توی کشور غریبه زندگی کنه عوض کردن، جیمین مشکلی نداشت، اطفاقا وقتی فهمیده بود قراره برن و دیگه هر روز هفته پسر عموها و دختر عموهاش اذیتش نکنن خیلی خوشحال شده بود، دیگه میتونست اخر هفته‌هاش رو با ارامش بگذرونه و هر هفته بخاطر اینکه مسخره میشد چندین بار گریه نکنه، اما وقتی فهمید اونها میخوان فقط هیونگش رو با خودشون ببرن قلب کوچولوش شکست، تمام شب به سوکجین چسبید تا بهش نشون بده چقدر دوستش داره، چندین بار قول داد تمام امتحانات مدرسش رو صد بگیره و نفر اول مدرسه بشه، توی مدت زمان یک ماهی که میخواستن کارهاشون رو توی کره تموم کنن و برای همیشه از اونجا برن، نمره‌هاش به شدت پیشرفت کردن، نفر هشتم مدرسه شد، از بین صد نفر! اتاقش همیشه تمیز میموند و ظرف غذاش رو خودش میشست، مدام برای بابا و پاپاش نقاشی میکشید با اینکه مجبور بود شب‌ها یک ساعت بیشتر بیدار بمونه و به هیچ وجه نمیزاشت پاپاش متوجه لکه‌های روی لباساش بخاطر اینکه توی مدرسه چندین و چند بار روی زمین هلش میدادن بشه، همیشه وقتی به خونه میرسید قبل از هرچیزی خودش با دستای کوچولوش لباساشو میشست، اما هیچکدوم از اینا تاثیری نداشت، در اخر جیمین ده ساله شبی که حتی پدربزرگ و مادربزرگ نخواستن اون برای بدرقه باهاشون به فرودگاه بیاد انقدر توی اتاقی که توی طبقه پایین عمارت نزدیک اتاق خدمتکارها بهش داده بودن گریه کرد که بیهوش شد و شانس اورد که فرداش مدرسه تعطیل بود، وگرنه نمیتونست با سر درد وحشتناک و حال خرابش سر کلاسا حاضر بشه. از اون به بعد جیمین تمام تلاشش رو کرد تا از همونجا به والدینش نشون بده لیاقت اینکه باهاشون بره رو داره، فکر میکرد توی امریکا هیچ مدرسه‌ای بخاطر نمره‌های پایینش قبولش نمیکنه، بخاطر همین تا اخرین سال تحصیلیش جوری تلاش کرد که همیشه جز ده نفر یا گاهی اوقات پنج نفر برتر مدرسه باشه، اما بازم هیچوقت مورد توجه کسی قرار نگرفت، اونها به بچه‌های دیگه‌ی فامیل با لبخند نگاه میکردن درحالی که جیمین میتونست قسم بخوره تا به حال حتی نفر پنجاهم مدرسه‌هم نشدن، در صورتی که جیمین با نمره‌های طلاییش هیچوقت نوازش و لبخندی دریافت نکرد. فکر به کودکی و نوجوانی خالی از محبتش لبخند روی لبش رو پاک کرد، کم کم با شاخ و برگ گرفتن افکارش توی خودش جمع شد و به جای صورت نامجون و سوکجین، به زانوهاش زل زد، توی افکارش غرق شده بود که دستی دور شونش حلقه شد و تهیونگ کنار گوشش جوری که بقیه‌هم بتونن بشنون زمزمه کرد:
- چیزی اذیتت میکنه بیب؟
سر چرخوند و لبخند کوچیکی زد، چندبار سرش رو به نشونه نه تکون داد و دوباره به حالت قبلش برگشت، دوست داشت یبار واقعا از بابا و پاپاش بپرسه چرا منو با خودتون نبردید؟ چرا منو تنها گذاشتید تا بعد پنج سال زجر اور به زور تنهایی به عمارت متروکه سابقتون بفرستنم و شب‌ها با وحشت سر روی بالش بزارم؟ چرا جوری رفتار میکردید انگار دوسم ندارید؟ چرا هیچوقت حتی وقتی کره بودید با مدرسم تماس نمیگرفتید یا توی جلسات والدین شرکت نمیکردید؟ اصلا یادتون میاد منو یبار با خودتون بیرون برده باشید؟ ما تا حالا شام خانوادگی داشتیم؟ تا حالا شده واسه مهمونی به سلیقه خودتون واسه‌ی من لباس بگیرید؟ اصلا پسرتون هستم؟
سوال اخری که توی ذهنش پدیدار شد، باعث شد سردرد به جونش بیوفته و دستاش کمی بلرزن، همون لحظه، سوکجین که متوجه حالات عجیب غریب امگا شده بود و میترسید تهیونگ فکر کنه اونها نسبت به اون بچه بی اعتنایی میکنن، بلند شد و سمتش رفت، دستاش رو دور شونش حلقه کرد و درحالی که به سمت خودش و نامجون میکشوندش، گفت:
- تهیونگ شی، همسرتو چند وقتی به ما قرض میدی؟
جیمین رو وسط خودشون نشوند و نگاه موذیانه‌ای به نامجون و چانیول انداخت، نامجون توی دلش بخاطر کار همسرش با حیله‌گری خندید و اون‌هم دست پسر رو گرفت.
رو به جیمین گفت:
- رنگت پریده، مطمئنی حالت خوبه؟
جیمین، دوباره فقط با تکون سر جواب داد، لرزش دستاش ارومه شده بود، جواب خودش رو داد "آره، من پسرشونم، نمیبینی دارن بهم توجه میکنن؟"

__________________________________
ادیت نداره
خوشحال میشم ووت بدین یا اگه انتقادی، نظری، چیزی هست توی کامنتا برام بنویسید

My room is full of tulips/completedOù les histoires vivent. Découvrez maintenant