امگا جعبهی کیک شکلاتی و توت فرنگی و بستهی موچیهایی که هوس کرده بود رو به بادیگارد کنار در داد، نگاهش یه لحظه به چهرهی رنگ پریده و مردمکای لرزون بادیگارد خورد، با نگرانی خواست حالش رو بپرسه و حتی مرخصش کنه اما دقیقا دو ثانیه بعد یاد وقتی که بخاطر راننده بازخواست شده بود افتاد، پس فقط ازش رو گرفت و در رو باز کرد، از دو شب پیش سیستم در بههم ریخته و مجبور بودن از کلید استفاده کنن، درحالی که جعبهها رو از دستش پس میگرفت زیرلب تشکر کرد و گفت خیلی به خودش سخت نگیره، چون واقعا به نظر نمیومد حال خوبی داشته باشه، وارد خونه شد و در رو بست، چند قدم که جلو رفت صدای ضعیفی به گوشش رسید، از طبقهی بالا بود، با کنجکاوی بستهها رو توی پخچال گذاشت و سریع از پلهها بالا رفت، هرچی بیشتر به اتاق خودشون نزدیک میشد دستاشم بیشتر میلرزیدن، صدای نالههای پر از شهوت یه زن میومد، در حالی که اسم همسر اون رو صدا میزد!
حس میکرد زیر دلش تیر میکشه اما کی گفته اون بچه براش ذرهای مهمه؟ الان قلب سوختهی خودش اهمیت خیلی بیشتری داشت. دست لرزونش رو روی دستگیرهی در قرار داد و لحظهای که بهش فشار وارد کرد، صدای ریختن و اوار شدن سقف خونهی عشق و محبتش روی سرش رو شنید! همون بود، همون دختری که یک ماه پیش توی بار دیده بودش، همونی که دو ثانیه بعد از اینکه بخاطرش به الفاش شک کرد خودش رو سرزنش کرد، روی تختی که اون هر شب روش سر روی بالش میگذاشت و گاهی اوقات تا صبح بخاطر الفاش بیدار میموند دراز کشیده و پاهاش رو دور کمر الفای اون حلقه کرده بود، کاملا برهنه!
هردو با شنیدن صدای در و افتادن کیف امگا از دستش خشک شدن و با مردمکهای گشاد شده از ترس به هم خیره موندن، تهیونگ حتی جرئت نمیکرد سرش رو بگردونه، الههی ماه! مگه قرار نبود جیمین امروز دانشگاه بره و بعد چند ساعتی به والدینش سر بزنه؟ قبل از اینکه دهنش رو باز کنه و اسمش رو بگه، پسر با شدت دوید، از پلهها با شتاب پایین رفت و وقتی روی پلههای اخر پاهاش بههم گیر کردن و از اون ارتفاع محکم روی زمین پرت شد صبر نکرد تا بفهمه سالمه یا نه، اون لحظه بدنش انقدر داغ بود و سرش سنگین که همچین چیزایی رو درک نمیکرد، فقط دوید و در رو با ضرب باز کرد، زندگیش رو پشت اون در جا گذاشت و درحالی که از کنار بادیگارد میگذشت، کاملا وحشتی که داشت رو درک کرد، شانس باهاش یار بود که اسانسور از چند دقیقهی پیش توی طبقه مونده، خودش رو توش پرت کرد و لحظهی اخر قبل از اینکه درها بسته بشن با چشمهای سرخش به تهیونگی که فقط با یه شلوار به سمتش میدوید نگاه کرد، چهرهی وحشت زدش توی ذهنش حک شد، چهرهی منفورش!فلش بک، یک ماه پیش:
از مطب دکتر که بیرون اومدن، تهیونگ دستش رو گرفت و پیاده به سمت باری که همون نزدیکی بود کشوندش، جیمین دستش رو فشرد و بیحرف باهاش همراه شد، الفا خیلی بخاطر بچه خوشحال بود، به طوری که توی دو هفتهی اخیر که از وجودش مطلع شده بودن جیمین جرئت نکرد حرفی از سقط کردنش وسط بیاره، تا حدودیهم جیمین حاضر بود بخاطر بقیه اون بچه رو نگه داره، بر خلاف حرفهای سوکجین بهش وابسته نشده بود، اصلا و ابدا! نسبت بهش حس ترس داشت، حس میکرد وقتی بزرگتر بشه و توی شکمش حرکت کنه بهش اسیب میزنه، حسی رو ازش میگرفت که از پسر عموها و دختر عموهاش میگرفت! باید به یه روانشناس مراجعه میکرد؟ اره.
بوی الکل و صدای بلند موزیک حالش رو بد میکرد، اما تهیونگ میخواست اینجوری بخاطر تولش شادی کنه، پس اون تحملش میکرد، اون همه چیز رو بخاطر الفا تحمل میکرد، حتی مسئولیت بزرگ کردن یک انسان رو!
قسمت وی ای پی بار ارومتر و به شدت تمیزتر از پایین بود، جیمین کمی بخاطر اینکه بوی الکل کمتر شده ریلکس شد و کنار مرد نشست، تا به حال بار نیومده بود چون دوستی نداشت و خودشم احمق نبود که تنها وارد یه بار پر از الفاهای وحشی بشه، هیچ نوع الکلی رو نمیشناخت، در جواب الفا که ازش میپرسید چی میخواد گفت:
- ت.تا حال...لا نخ..خوردم، ن.ن.نمیدون..نم.
چشمهای تهیونگ برق زدن و سرش رو نوازش کرد، بعد چرخید تا به بارمن سفارششون رو بگه، حین سفارش دادن انگا که چیزی یادش اومده باشه حرفش رو عوض کرد و گفت:
- سفارش دوم رو کنسل کن، به جاش لیموناد بیار.
جیمین سوالی بهش نگاه کرد.
- یادم نبود عزیزم، دکتر گفت الکل واست خوب نیست، بعد از زایمانت باهم میخوریم، باشه؟
امگا دستش رو کمی مشت کرد، اما چیزی نگفت.
کنارهم نشستن، القا دستش رو روی شکمش گذاشته بود و نوازشش میکرد، جیمین حرصش گرفته بود از اینکه دو هفتس اون جنین جاشو پر کرده، چشماش کمی نم گرفتن، طاقت نیاورد، سرش رو جلو برد و بعد از حدود شش ماه به خورش جرئت داد از احساسش حرف بزنه، چون احساس خطر کرد، چون به بچهی خودش حسودی کرد!
- ته.
اولین باری بود که اسمش رو مخفف شده از زبون همسرش میشنید، سرش رو بالا برد و با کمی بهت جواب داد:
- جانم.
گونههای امگا سرخ شدن، قلبش تند زد و هیجان به جونش تزریق شد.
- د.د.د.دوس...سسست دا...دار..ر.ر.رم.
الفا توی ذهنش با شتاب و پیروزی فریاد کشید و به خودش افرین گفت، اما در ظاهر فقط لبخند فوق مهربونی زد، سرش رو جلو برد و قبل از اینکه پسر رو ببوسه اروم زمزمه کزد:
- منم دوست دارم کریم (cream).
جیمین بعد از بوسشون با شادی خندید و سرش رو به شونهی الفا تکیه داد، دلش میخواست بخونه، خیلی زیاد!
- I wanna be with you
من میخوام با تو باشم
And i wanna stay with you
و میخوام با تو بمونم
Just like the stars shining bright
درست مثل ستارههایی که میدرخشن
You're glowing once more
تو داری یکبار دیگه میدرخشی
Right here beside you, i'm still
همینجا کنارت من هنوزم هستم
Walking wherever you go
هرجا که تو بری باهات میام
You will live forever in me
تو تا ابد درون من زندگی خواهی کرد
Breathing deeply, within me
نفس عمیقی درون من
Just take it all
فقط همه چیز رو بگیر
I'm nothing without your love
من بدون عشق تو هیچی نیستم
I promis I'll never leave your love
بهت قول میدم که هیچوقت عشقت رو فراموش نمیکنم
My heart is beating 'cause of you
قلب من بخاطر تو میزنه
Forener, and ever, and ever
برای همیشه و همیشه و همیشه

YOU ARE READING
My room is full of tulips/completed
WerewolfCompleted گل لاله: نماد سرآغاز یا شروع مجدد، پیام آور آغاز، آرامش و بخشش. اعتماد کردنهای بیجا، میتونه تمام زندگی آدم رو زیر و رو کنه، این چیزی بود که کیم نامجون و کیم سوکجین، بیست و اندی سال بعد از تولد اون فهمیدن! حالا تمام اعضای خاندان کیم، هرر...