سهون با صدا شدن اسمش سرش رو بلند کرد و به قیافه ملتهب و پریشون کای نگاهی انداخت. با دست، دیک کای رو مالید و با بلند کردن و گذاشتن زانوش طرف دیگه بدنش، روش قرار گرفت. باسنش رو بلند کرد تا بتونه روی دیک کای سوار بشه که کای نیمخیز شد و خودش رو عقب کشید:
_ صبر کن...سهون با تعجب بهش نگاه کرد که کای کامل از زیرش بیرون اومد و با گرفتن سرشونه هاش اونو روی تخت خوابوند:
_ اینجوری آسیب میبینی...وسط پاهاش قرار گرفت و اونهارو از هم باز کرد. دست هاش رو روی پهلو های سهون گذاشت و تا زیر شکمش رو لمس کرد. عضو سهون رو توی دست هاش گرفت و روی زانوهاش به سهون نزدیکتر شد و دیک خودش رو به مال سهون کشید که صدای ناله ی هر دوشون بلند شد.
در حالیکه با شهوت عضو هاشون رو به هم میمالید تا هر چه بیشتر سهون رو تحریک کنه خم شد و لب های زخمی سهون رو به دهن گرفت و زبونش رو توی دهنش فرو کرد و شروع به ضربه زدن توی دهنش کرد.
دستی که داشت دیک های متورم و شق شده ـَشون رو به هم میمالید پاین تر رفت و شروع به لمس و به بازی گرفتن بیضه های سهون کرد.
کای لب هاش رو رها کرد و سرش رو توی گودی گردنش فرو برد و زبونش رو روی رگ نبض دارش کشید که سهون سرش رو برای دسترسی بیشتر کای به عقب خم کرد و به کمرش قوس داد و آهه کشید.
کای همینطور که روی جای جای بندش لاو مارک های کبود و دردناک به جا میذاشت کمی بدنش رو از سهون فاصله داد و انگشت هاش راهشون رو به سمت سوراخ سهون پیدا کردن.با انگشت وسطش دیواره های اطراف ورودیش رو مالید و در حالیکه داشت نوک سینه سهون رو زبون میزد، انگشتش روی سوراخش گذاشت و کمی اونو به داخل فشار داد که از یهویی بودنش سهون تکونی خورد و بدنش رو منقبض کرد.
کای با صدای دو رگه شده لب زد:
_ خودتو سفت نکن...کای انگشتش رو بیشتر به داخل فرستاد که سهون با احساس ناراحتی، ناخوداگاه پاهاش رو به هم نزدیک کرد که کای بهش این اجازه رو نداد و با دست دیگه ـَش پای سهون رو بلند کرد و با نگه داشتن زیر رونش اونو سمت شکمش خم کرد و شروع به عقب جلو کردن انگشتش کرد تا آمادش کنه.
سهون رابطه با کای رو میخواست اما این در حال حاضر براش اذیت کننده بود. برای اینکه از زیر دست کای بیرون بیاد به ساعدش چنگ زد:
+ کای.. آهه... یکم..اما هنوز جمله از دهنش بیرون نیومده بود که کای با عجله انگشت دیگه ـَش رو هم داخلش فرستاد که داد سهون در اومد و ناخواسته خودشو سفت تر گرفت و رو تختی بین انگشت هاش مچاله شد.
کای که میخواست هر چه زودتر این خودش باشه که داخل این سوراخ تنگ و داغ قرار میگیره باشه با حالت دستوری گفت:
_ شل کن..سهون با درد نالید:
+ توی کشوی پاتختی.. روانکننده هست...کای انگشت هاش رو از داخل سهون بیرون کشید و از تخت پایین رفت و با پیدا کردن چیزی که میخواست توی تخت برگشت. از سهون خواست چهار دست و پا بشه. پشتش قرار گرفت و با مقداری از لوبریکنت رو روی سوراخش ریخت که از سرماش سهون لرزید. کای با چرب کردن انگشت هاش، شروع به مالیدن دیواره هاش کرد.

YOU ARE READING
• Death Angel •
Fanfiction• فرشته مرگ • هرگز نباید به آدما اعتماد کرد. به لبخنداشون.. به نگاهاشون.. به حرفاشون هیچوقت نباید اعتماد کرد. اینها همه فقط یه نقاب پوشالی هستن برای پنهان کردن شیطان درونشون... ........ خلاصه: کیم کای یکی از باهوش ترین افسرای دایره جنایی، کسی که به...