پسر، سرش رو اروم روی شونهی سوکجین گذاشت و دست نامجون رو گرفت، هردو الفا، چند ثانیه هیچ واکنشی نشون ندادن و بعد، مبهوت به هم نگاه کردن، قطره اشکی از چشم سوکجین روی شقیقهی امگا چکید، انقدر بهت زده بودن که نمیدونستن چی باید بگن.
- گ.گ.گر...یه نک..کن پاپ..پا!
شنیدن صدای پسرش کافی بود واسه اینکه بغضش با صدا بشکنه و بغل نصفه و نیمش رو کامل و محکم کنه، سرش رو توی گردن جیمین فرو برد و با صدای بلند هق زد، از شدت خوشی ته دلش بهم میپیچید و شعف رو توی قلبش حس میکرد، احساس سبکی، احساس راحتی و مهمتر از همه خوشبختی به وجود هردو الفا سرازیر شد و ارامش رو بهشون هدیه داد. نامجون دستهاش رو پشت کمر سوکجین گذاشت و همسر و پسرش رو به آغوش کشید، بوسههای متعددی روی سر امگا مینشوند و میون اونها زمزمه وار میگفت:
- ممنونم عزیز دلم.
- ما خیلی دوستت داریم.
- بابت گذشتمون متاسفم.
- تمام دنیا رو به پات میریزیم.
- نمیزارم هیچوقت اذیت بشی.
در اخر، بوسهی طولانیتری پشت گردنش نشوند و بغضش شکست، با صدای لرزون کنار گوش امگا زمزمه کرد:
- پسر من، جیمین من، دنیای من!
امگا سرش رو روی سینهی پاپاش گذاشت و به پهلوهاش چنگ زد، احساس سبکی و شعف میکرد، الههی ماه! پس حس خانواده داشتن این بود؟
با بغض گفت:
- م.م.منننم ج.جز خا..خانواد..ددم؟
اینبار سوکجین از میون هق هقهاش جواب داد:
- معلومه که هستی، نفس من، تو همیشه جز خانواده بودی و بخاطر اینکه انقدر دیر پیدات کردیم متاسفم.
- بیاید از این به بعد کمتر راجب گذشته حرف بزنیم، هوم؟
سوکجین سرش رو تند تند تکون داد و کمر پسرش رو نوازش کرد.
چند لحظه هیچکس هیچی نگفت، فقط محکم هم رو بغل کردن و هر از گاهی بوسههایی روی سر امگا گذاشتن، صدای باز شدن در عمارت، نگاهشون رو به اون سمت کشوند.
جونگکوک، یونگی، مینهو، جائه و آچا از ماشین پیاده شدن، اون لحظه اونقدر خوشحال بودن که به بدون بادیگارد بیرون رفتنشون توجهی نکردن، فقط نامجون به محض دیدنشون، با شادی فریادی کشید، امگا با تعجب به باباش نگاه کرد.
- هی.
هر پنج نفر مبهوت به اطراف باغ نگاه کردن.
- اینجام احمقا!
جونگکوک اول از همه جاشون رو پیدا کرد و متعجب جلو رفت تا ببینه جیمینی که بین باباهاش نشسته سرابه یا واقعیت.
بعد از قدم سومش، شروع به دویدن کرد و جلوی تاب ایستاد، به صورتهای پف کرده و خیس هرسه نفرشون نگاه کرد، صدای جیغ جائه به خودش اوردش.
- اون جیمینه؟ الههی ماه! مینهو ببین اون جیمینه وسط عمو و سوکجین اوپا!
الفای جوون خم شد و با شعف امگا رو بغل کرد، بغض به گلوش چنگ انداخت، هیچی برای گفتن نداشت فقط دلش میخواست تا اخر دنیا برادر کوچولوشو بغل کنه و نزاره هیچکس نزدیکش بشه.
صدای قدمهای تند چهار نفر دیگه رو میشنید، صدای آچایی که همون لحظه به چانیول زنگ زده بود تا خبر رو بهش برسونههم میومد، به هر حال اون دختر نخود توی دهنش خیس نمیخورد!
طولی نکشید جیمین خودش رو وسط تمام اعضای خانواده درحالی که دست به دست و توی بغل بقیه چلونده میشد پیدا کرد، ردهای پررنگ رژلب جائه، آچا، مینا و مادربزرگ روی صورتش مونده بود و باعث میشد وقتی بقیه نگاش میکنن لبخندی بخاطر قیافهی بامزش روی صورتشون بیاد، مینهو درحالی که دستمال نم داری که از خدمتکار گرفته بود رو نزدیک لپش میبرد گفت:
- ببین چیکارش کردین، یکی ندونه فکر میکنه همزمان چهارتا دختر تور کرده!
صدای اعتراض مینا و جائه بلند شد و آچا فقط خندید، مادربزرگ با ذوق به نوش نگاه کرد و دستی به سرش کشید.
از شدت سرما سر انگشتا و بینیش رو حس نمیکرد، استینهای کاپشنش رو روی دستاش کشید و لبخند محوی به نامجون که جفت بهش وایساده بود زد.
پدربزرگ متوجه حرکت امگا شد، با صدای بلندی توجه همه رو به سمت خودش جلب کرد:
- بریم داخل دیگه، هم جیمین سردشه هم مینا و بکهیون لباسشون مناسب نیست.
تا امگا خواست قدم از قدم برداره، توی هوا معلق شد، با ترس دستهاش رو دور گردن کسی که بغلش کرده بود و داشت میدوید حلقه کرد، جونگکوک با خنده داد کشید:
- هرکی دیرتر برسه باید با ستون جلوی همه برقصه، فیلم برداریهم مجازه!

YOU ARE READING
My room is full of tulips/completed
WerewolfCompleted گل لاله: نماد سرآغاز یا شروع مجدد، پیام آور آغاز، آرامش و بخشش. اعتماد کردنهای بیجا، میتونه تمام زندگی آدم رو زیر و رو کنه، این چیزی بود که کیم نامجون و کیم سوکجین، بیست و اندی سال بعد از تولد اون فهمیدن! حالا تمام اعضای خاندان کیم، هرر...