❤part 16: 🔞اون مُرده...اون جسد کسیه که من میشناسم...

503 50 4
                                    

این پارت اسمات داره 😌😏🔞

گاهی وقتی به کسی زنگ میزنی و اون طرف جواب نمیده ناخواسته حس های بدی بهت دست میده
گاهی اون فرد فقط کسیه که باهاش کار داری و مشکلی نداری که تا وقتی اون زنگ بزنه منتظر بمونی
ولی اگه اون شخص کسی باشه که دوستش داشته باشی یا عاشقش باشی و بهش اهمیت بدی اون موقع حسی که جونگ کوک داشت رو میفهمیدین. برای بار اول جواب نداد و دومین بار تماس گرفت و بعد تعداد تماس هاش از دستش در رفته بود. مغزش براش دلیل میاورد که مشکلی پیش نیومده ولی قلبش رد میکرد

_هنوز جواب نمیده؟

تهیونگ که در حال رانندگی بود با دیدن قیافه نگران گفت

+نگران نباش مرد, حتما میخواد غافلگیرت کنه

جونگ کوک لبخند محوی زد

_ امیدوارم...

+هی! ناامید نشو اگه دیدی خوابیده..."

تهیونگ خندید و وارد اخرین خروجی منتهی به خونه جونگ کوک شد از دور خونه اش رو دید برای جیا دلش تنگ شده بود. تمام چیزی که در حال حاضر میخواست این بود که اونو بین بازوهاش داشته
باشه بوی شیرینی که داشت رو حس کنه یا ببوستش
و از همه مهم تر دستهاش رو بگیره و حضورش رو کنار خودش حس کنه با یادآوری اینها خنده دردناکی زد
تهیونگ ماشینش رو پارک کرد و هردو از ماشین خارج شدن. جونگ کوک نفس عمیقی کشید و شروع به راه رفتن کرد که تهیونگ مانعش شد

+صبر کن

جونگ کوک با نگاه جدیی که تهیونگ به اطراف داشت نگران شد و زانوهاش وقتی دید که تهیونگ از ماشینش اسلحه رو بیرون اورد به لرزه در اومد. اون موقع بود که نبودن نگهبان و در باز خونه رو دید
جونگ کوک بی توجه به فریاد تهیونگ به سمت خونه دوید قلبش به شدت میتپید وقتی دید جیا نزدیک در روی زمین بیهوش دراز کشیده فریاد کشید به سمتش رفت. روبه روش زانو زد. قلبش سنگین شده بود و دهانش خشک و با چشمهاش نگاه میکرد که صدمه
ای دیده یا نه

_جیا؟صدامو میشنوی؟ چه اتفاقی افتاده؟

تهیونگ در حالی که داخل خونه رو در نظر میگرفت گفت

+جیا شی بیدار شو...

_هیونگ میشه لطفا زنگ بزنی اورژانس؟

جونگ کوک جیا رو بلند کرد. اشکهاش داخل چشمهاش در حال شکل گیری بودن وقتی قدم برداشت تا به طبقه بالا بره تهیونگ داد کشید

+همونجا بمون!...باید به پلیس زنگ بزنیم

_چی شده؟

و به سمت هیونگش رفت تا منظورش رو بفهمه
"اوه خدا...."
صحنه ای که میدید باور نکردنی بود و شکه کننده
مفزش از پردازش دست کشیده بود و نمیفهمید چه اتفاقی افتاده نگاهش رو به تهیونگ داد

_ چ...چجوری؟

اون مُرده...اون جسد کسیه که من میشناسم...
تهیونگ گوشیش رو بیرون اورد و به پلیس و اورژانس زنگ زد

Silent pleasure ( Translation Ver ) لذت خاموشTempat cerita menjadi hidup. Temukan sekarang