پلک هاش که از هم فاصله گرفتن خودش رو روی کاناپه خونه چانیول پیدا کرد. به نظر خستگیش اونقدر زیاد بوده که باعث بشه همون جا خوابش ببره. خمیازه بلندی کشید و نگاهش رو برای پیدا کردن چانیول اطراف خونه چرخوند.. و بالاخره توی آشپزخونه پیداش کرد. پشت به اون مشغول انجام کاری بود که بکهیون نمی تونست تشخیص بده چیه. به آرومی پتویی رو که به نظر وقتی خواب بوده چانیول روی پاهاش انداخته بود کنار زد و سر پا ایستاد. سمت آشپزخونه قدم برداشت و در همون حال رو به چانیول پرسید.
-نزدیک غروبه.. چرا بیدارم نکردی؟
چانیول با شنیدن صدای بکهیون سمتش چرخید و با لبخند جواب داد.
-به نظر خسته میومدی. با خودم گفتم بهتره یه کم استراحت کنی.بکهیون آه آرومی کشید و در حالی که به کانتر تکیه می داد تایید کرد.
-آره.. خیلی خسته بودم.چند ثانیه بعد نگاهش رو با شیطنت به چانیول دوخت و ادامه داد.
-خستگیم رفع شد اما هنوزم گرسنه ام. غذام کو؟!چانیول آروم خندید و سمت یخچال گوشه آشپزخونه رفت.
-چند دقیقه بعد از اینکه خوابت برد غذاها رو آوردن. گفتم منتظر بمونم بیدار شی با هم بخوریمشون.در حالی که باکس های غذا رو از داخل یخچال بیرون می کشید گفت و نیم نگاهی به بکهیون انداخت. پسر کوچک تر هم سری تکون داد و سیبی رو از سبد میوه روی میز برداشت و گاز زد.
-از ییشینگ خبری نداری؟ قرار بود سرش که خلوت شد قرار بذاریم و همو ببینیم.
چانیول در مایکروویو رو بست و سمت بکهیون چرخید.
-این چند ماهه سرش خیلی شلوغه. الان اوج کارش توی آکادمیه، میدونی که. البته چند وقت پیش بهم سر زد اما بازم نتونست زیاد بمونه.بکهیون هومی کرد و گاز دیگه ای به سیبش زد.
-دلم میخواد بازم دور هم جمع بشیم. این چند وقته اصلا نتونستیم درست همو ببینیم.با دهن پر گفت و باعث شد چانیول به خنده بیفته.
-البته بهشون حق میدم. این مدت همه درگیر بودن.. از جمله خودم.بعد از چند ثانیه این بار با لحن آرومی اضافه کرد و سرش رو پایین انداخت.
با در هم شدن دوباره صورت بکهیون دهن باز کرد تا حرفی بزنه اما وقتی نگاه پسر کوچک تر یهویی بالا اومد نتونست عکس العمل درستی نشون بده.-راستی.. تلفنم کجاست؟!
چانیول با سر به بیرون از آشپزخونه اشاره کرد و جواب داد.
-روی میزه.. مدام داشت زنگ می خورد و منم به خاطر اینکه بیدار نشی خاموشش کردم.بعد لحظه ای مکث و زل زدن به بکهیون که بیخیال، فقط سر تکون داد مردد اضافه کرد.
-البته قبلش جوابش رو دادم! پدرت بود.. گفتم پیش منی و نیازی نیست نگران باشه. اما خب.. پدرت کی به حرفای من اهمیت داده که این بار بده؟! به هر حال.. نخواستم دوباره با فکر کردن بهش عصبی بشی پس بیدارت نکردم.

YOU ARE READING
'👣 Danger Point 👣'
Fanfiction○● 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦𝘴 : Chanbaek, Kaihun, Krisho ○● 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Mistery, Adventure, Romance, Smut ○● Writer : Swan ─────⟢𖧵⟣───── همه چیز خوبه! یه زندگی نسبتا آروم و روزمره کنار یه پدر مستبد که سعی در کنار اومدن باهاش داری، و دوستای قدیمی که بیشتر وقتت...