- ا.از ای.اینج.ججا بررری...یم.
الفا با بهت زمزمه کرد:
- چی؟
پسر پیراهن پاپاش رو توی مشت گرفت و با چشمهای خیس و مظلوم از پایین بهش نگاه کرد:
- ن.ن.نمیخخخوام این..جا ب.ب.بمو...مونم، بررریم.
نامجون خودش رو کنارشون کشید و دستش رو روی کمر امگا گذاشت.
- چرا عزیز دلم؟
جیمین لب برچید و بیحرف به صورت باباش خیره شد، الفا سر تکون داد و با غم گفت:
- باشه، هرچی تو بخوای قلبم.
پسر پلکهاش رو رویهم گذاشت و سرش رو به شونهی پاپاش تکیه داد، منطقیش این بود که با خودش بگه تمام این سالها اونها منو تنها ول کردن و رفتن، اون دو نفر از همه مقصرترن اما خب، حسرت بیست سالش بهش اجازه نمیداد همچین فکری رو به ذهنش راه بده، فعلا میخواست با نگه داشتن والدین و پس زدن باقی اعضای خانواده قلبش رو اروم کنه.
سوکجین بوسهای روی سرش گذاشت و دستهاش رو دور شونههاش پیچید، به نشونهی تسکین رو به همسرش پلکی زد و جوری که پسر متوجه نشه لب زد:
- من ارومش میکنم، تو برو.
زمانی که الفا کاغذهای روی تخت رو جمع کرد و از اتاق بیرون رفت، سوکجین بوسهی دیگهای روی سر پسرش گذاشت.
- چیزی نخوردی، گرسنت نیست؟
امگا سری به نشونهی نفی بالا انداخت.
- میخ...میخخخوام ب.بخوابم.م.
مرد، اروم روی تخت گذاشتش و خودشهم کنارش دراز کشید، دستش رو دوباره دور شونههاش انداخت و به خودش چسبوندش.نامجون به محض بستن در اتاق قطره اشکی که روی گونش چکیده بود رو پاک کرد و به سمت اتاق خودشون رفت، برگههای توی دستش رو مچاله کرده بود، روی تخت نشست و سعی کرد توی تاریکی اتاق بازشون کنه و دوباره و دوباره و دوباره بخونتشون، باید هرروز و هرشب چندین و چند بار میخوندشون، باید همیشه واسه مغزش دیکتشون میکرد تا، تا اخر عمرش حتی یک لحظههم گذشتهی پسرش رو فراموش نکنه، باید همیشه عذاب میکشید حتی اگه یه روزی خود امگاهم اون سالها رو از یاد میبرد!
تمام مدت میز توی سکوت فرو رفته بود و فقط صدای بههم خوردن ظروف شنیده میشد، بعد از شام، هرکسی با زمزمه کردن تشکر کوچیکی میز و در اخرهم عمارت رو ترک کرد، جونگکوک و مینهوهم دپرس نگاهیهم به انداختن و از پلهها بالا رفتن تا به اتاقهاشون پناه ببرن، پسر کوچیکتر دلش میخواست بره و ببینه حال برادرش چطوره اما مغزش بهش میگفت فعلا همچین کاری نکنه، جلوی در اتاقش بود که در اتاق اول راهرو باز شد و باباش با چشمهای پف کرده از اتاق بیرون اومد، اخم ظریفی روی صورتش نشست و به سمتش رفت.
- آپا؟
نامجون ایستاد و به سمت پسرش چرخید، جملهی جیمین توی ذهنش اومد: "پسر عزیز و همخونتون!" با عذاب وجدان سر زیر انداخت و اروم زمزمه کرد:
- کوکا، احتمالا فردا بخوایم برگردیم.
الفا شوکه جواب داد:
- چی؟ چرا؟ اما جیمین هنوز خوب...
- خودش خواست!
پسر با کنجکاوی به باباش خیره شد اما اون فقط مچ دستش رو گرفت و همراه خودش به سمت اتاق پدربزرگ کشوندش.
چند تقهی بیجون نثار در کرد و وقتی اجازهی ورود گرفت، همراه پسرش داخل رفت، جئونگ روی کاناپه و ساناهم روی تخت نشسته بود، هردو بیحرف به پسرو نوشون نگاه کردن.
نامجون برگههای توی دستش رو روی میز جلوی کاناپه گذاشت و با صدای گرفتهای توضیح داد:
- جیمین...وقتی توی اتاقش بودیم نوشتشون.
پیرمرد دست جلو برد و اونها رو برداشت، با هر کلمهای که میخوند غم بیشتری به دلش سرازیر میشد، مادربزرگ با کنجکاوی و نگرانی بلند شد و برگهی دیگهرو برداشت و روی کاناپه نشست تا بخونه.
- واضحه که دلش نمیخواد حتی یک لحظههم تحملمون کنه نه؟
جئونگ با عذاب وجدان و غمی که گلوش رو گرفته و راه نفسش رو میبست، به پسرش نگاه کرد.
- میخواد...میخواد چیکار کنه؟
- میخواد از اینجا بریم!
سانا سرش رو توی دست گرفت و نفس عمیقی کشید تا کمی اروم بشه.
- اما کاملا معلومه هنوز حالش خوب نشده جون، نباید...
الفا حرف مادرش رو قطع کرد:
- نه مامان، باید بریم، پسرم میتونه اونجا حتی بهتر از الان خوب بشه، اینکه چند ماه دورش شلوغ نباشه خیلی بهتره، اینجوری ممکنه ببخشه.
زن مغموم سر تکون داد، پدربزرگ خطاب به جونگکوک گفت:
- با خلبان صحبت کن.
پسر سر تکون داد، دلیل اینکه باباش با خودش اورده بودش رو نمیدونست، همون لحظه نامجون با تردید دستی به پشت گردنش کشید و زیر چشمی نگاهش کرد.
- آم، من...یعنی کوکا، میخواستم...
با کنجکاوی به باباش نگاه کرد، الفا نفس کلافهای کشید.
- تو فعلا کره بمونی بهتره، باشه؟
چشمهاش درشت شدن و با بهت گفت:
- چرا؟ من باید برم دانشگاه تا الانشم یه ترم عقب افتادم.
روی میز دنبال برگهای گشت و وقتی همونی که جیمین توش راجب جونگکوک نوشته بود رو پیدا کرد، به سمتش گرفتش.
- یه ترم دیگههم مرخصی بگیر، بخاطر برادرت!
با بهت چند ثانیه به باباش نگاه کرد و بعد ابروهاش رو بههم گره زد، بیحرف مشغول خوندن جملات روی کاغذ شد، هر کلمه قلبش رو میفشرد اما قانعش نمیکرد.
-خب که چی؟ عادت دارین هر دفعه یکی از بچههاتونو دور بندازین و فقط بچسبین به یکی دیگشون؟
نامجون عصبی قدمی بهش نزدیک شد.
- جونگکوک محض رضای الههی ماه منطقی باش! فقط شیش ماه لعنتی کره دووم بیار، یا چه میدونم برو هرجایی که دلت میخواد فقط بهمون فرصت بده با پاپات شرایطو درست کنیم.
- نمیخوام منطقی باشم، منم جز اون خانوادهی لعنتی چهار نفرم، داری بازخواستم میکنی بخاطر اینکه اجازه نمیدادم بهم نزدی...
نامجون وسط حرفش پرید:
- من بازخواستت نمیکنم فقط میگم...
- بزار حرفمو بزنم، حقشو نداری وقتی خودت اون کسی بود که اینجا تنها ولش کرد، وقتی خودت اون کسی بودی که هروقت بهت زنگ میزد گوشیتو سایلنت میکردی، وقتی خودت اونی بودی که کاری کرد تن به ازدواج احمقانش بده، من فقط یه بچه بودم وقتی شب و روز توی گوشم میخوندین یه خونه خراب کن تو جمعمون داریم، که اگه نبود من الان یه برادر داشتم، توقع داشتین چیکار کنم؟ هوم؟ میخواستین چه رفتاری از خودم نشون بدم وقتی تمام الگوهای زندگیم با یه بچهی دیگه بد رفتار میکردن و منم تشویق میکردن انجامش بدم؟ مقصر تمام اینا خودتون بودید، من پسر عمو یا دختر عمش نیستم که بتونم به قول خودت شیش ماه یا یک سال یا حتی بیشتر صبر کنم تا بخشیده بشم، من برادرشم، باشه؟ برادرشم و حتی یک لحظههم فکر نکن کنار وایمیستم تا شماها بخواین چیزی رو درست کنین چون این خودتون بودین که توی تمام عمرم کاری کردین نشناخته بپرستمش!
بعد، عصبی برگه رو مچالهتر از قبل کرد و روی میز انداختش، با قدمهای تندی به سمت در رفت و از اتاق خارج شد.
الفا با کلافگی روی کاناپه نشست و سرش رو پایین انداخت، پلکهاش رو رویهم فشرد.
- بهتره همتون باهم برید، جونگکوک درست میگه.
با صدای گرفتهای رو به مادرش جواب داد:
- من فقط میخوام اول جیمین یکم اروم بشه، ممکنه اگه الان هممون بریم نتونه با برادرش کنار بیاد.

YOU ARE READING
My room is full of tulips/completed
WerewolfCompleted گل لاله: نماد سرآغاز یا شروع مجدد، پیام آور آغاز، آرامش و بخشش. اعتماد کردنهای بیجا، میتونه تمام زندگی آدم رو زیر و رو کنه، این چیزی بود که کیم نامجون و کیم سوکجین، بیست و اندی سال بعد از تولد اون فهمیدن! حالا تمام اعضای خاندان کیم، هرر...