Chapter4

124 39 6
                                    

-رفتارت اصلا درست نبود سهون.. حداقل به خاطر لجبازی با من سعی نکن شخصیتت رو زیر سوال ببری.

سهون پوزخندی به این حرف برادرش زد اما چیزی نگفت. تنها چیزی که در این لحظه هیچ اهمیتی براش نداشت شخصیتش بود! وقتی قرار بود به زور به کاری مجبورش کنن دیگه نمی تونست عاقلانه فکر کنه و تنها هدفش می شد پشیمون کردن طرف مقابلش اونم طوری که به غلط کردن بیفته! و حالا هم می خواست کریس رو از بردنش به اون سفر کذایی پشیمون کنه. اولین قدمش هم غیر محترمانه و بی ادبانه حرف زدن با همکارهاش بود که به نظر باعث می شد بی شخصیت جلوه کنه.. اما به طور عجیبی اصلا براش مهم نبود!

چند ثانیه بعد با شنیدن اسم برادرش از زبون شخصی که کمی دورتر ازشون ایستاده بود، توجه هر دو نفر به اون سمت جلب شد. کریس بعد از نیم نگاه درمونده ای به سهون، آه خسته ای کشید و به آرومی ازش دور شد.

چند لحظه ای می شد که در سکوت چشم هاش رو بسته و سرش رو به صندلیش تکیه داده بود که با حس حضور شخصی در کنارش، دوباره پلک هاش از هم فاصله گرفتن و این بار به اون سمت چرخیدن. چن با لبخند کنارش روی صندلی نشست و با لحن مهربونی گفت.

-هی.. درسته که ما خیلی خسته کننده به نظر میرسیم و برادرت هم به خاطر مجبور کردنت اشتباه بزرگی کرده، اما سعی کن درکش کنی.. اون اونقدری دوستت داره که دلش نمیخواد تنها بمونی.

و در حالی که لبخندش هر لحظه بزرگ تر می شد ادامه داد.
-نمیدونی چقدر ازت برام تعریف میکنه. تو پسر باهوشی هستی و اون واقعا بهت افتخار میکنه.

سهون به آرومی لبش رو گزید. زیر چشمی نگاهی به کریس که مشغول صحبت با یکی از همکارهاش که سهون حتی اسمش رو هم نمی دونست بود انداخت و پوفی کشید. یعنی واقعا کریس اینطور راجبش فکر می کرد؟ یعنی درباره اون با دوستاش صحبت می کرد؟

لبخند نصفه نیمه ای زد و سمت چن برگشت.
-واقعا هیونگ باهاتون راجب من حرف زده؟

چن با همون لبخند که به نظر عضو جدا نشدنی صورتش بود سری تکون داد.
-معلومه. همیشه از برادر لجباز و زرنگش با من صحبت میکنه. اون خیلی دوستت داره.

سهون آه عمیقی کشید، سرش رو پایین انداخت و در حالی که با انگشت های دستش بازی می کرد گفت.
-منم دوستش دارم. اون تنها کسیه که برام مونده. مثل یه تکیه گاه محکم همیشه هوام رو داشته. اما بعضی وقتا...

لحظه ای مردد موند.
-بعضی وقتا چی؟

چن با دیدن مکثش به آرومی پرسید و منتظر شد اما سهون...
واقعا باید می گفت؟ چیزایی که توی ذهنش بودن.. شاید برای شخص مقابلش بی معنی و بچگانه به نظر می رسیدن!

نفس عمیقی کشید. هر چقدر هم بی معنی، به هر حال اون می خواست بگه. نگاه مهربون این مرد اصلا رنگ تمسخر نداشت و همین موضوع باعث شد بالاخره ادامه بده.

'👣 Danger Point 👣'Tahanan ng mga kuwento. Tumuklas ngayon