part 22

361 65 14
                                    

یک هفته‌ از وقتی که به امریکا اومده بودن میگذشت، نه روز به کریسمس مونده بود، توی اتاقش نشسته و کتابی که تمام اون یک هفته رو مشغول خوندش بود ورق میزد، فقط پنجاه صفحه‌ی دیگه داشت تا تمومش کنه، با کنجکاوی خواست اخرش رو بخونه تا از اینکه پایان خوشی داره مطمئن بشه (#من:/) که نامجون صداش کرد.
- جیم، بیا اینجا یه لحظه.
بوکمارک کوچولوش رو لای کتاب گذاشت و بیرون رفت.
توی سالن، سوکجین و جونگکوک جلوی لبتاپ نشسته و سر چیزی بحث میکردن.
- این خیلی بزرگه، میخوای مثل پارسال سر تزئینش پاره شیم؟
- نخیر اون یکی خیلی قدیمیه شرط میبندم وقتی برسه همه جاش خشکیده.
- اگه همچین چیزی بود نمیزاشتنش توی سایت.
- رو حرف من حرف نزن بچه، بیست و پنج سال بزرگت...
نامجون با کلافگی صدای رو بالا برد:
- همین الان بلند شید.
بعد، دست جیمین رو گرفت و به سمت کاناپه بردش، سوکجین با دیدن پسرش لبخندی بهش زد و کمی خودش رو عقب کشید تا بین پاهاش بشینه.
- جین گفتم بلند شید.
- حرف نزن بچمو بده!
دست امگا رو گرفت و روی فضای خالی بین پاهاش نشوندش، دست‌هاش رو هم دور شکمش حلقه کرد و سرش رو روی شونش گذاشت.
- کدومش بهتره بیبی؟ هوم؟
امگا چند ثانیه با تعجب به هر سه نفر نگاه کرد و بعد به اسکرین لبتاپ خیره شد، الهه‌ی ماه! اونا واقعا جدی بودن؟ توی سایتی که دویست هزار مدل کاج دقیقا عین‌ هم داشت میگشتن و تازه سر انتخابش بحث‌هم میکردن؟ لب‌هاش خط شدن و پوکر به چهره‌ی مشتاقشون خیره شد.
- ه.ه.همششون عی...عین ه.هم..من.
جونگکوک با لحن حق به جانبی گفت:
- نخیر نیست، ببین اندازه داره، مثلا اونی که من میگم هم جمع و جوره هم برگاش مرتبن.
سوکجین اداش رو در اورد:
- هیم جیمعی جیری هیم بیرگیش میریتیبین! (🦖)
- یا!
امگا لبخند محوی بخاطر لحن پاپاش زد، الفایی که بالای سرشون ایستاده بود، اول با کلافگی دستی روی صورتش کشید، بعد لبتاپ رو از روی میز برداشت و با گفتن "خودم سفارش میدم" به سمت اتاقش رفت.
جونگکوک و جین، نگاهی به‌هم انداختن و بعد خیلی ناگهانی هردو داد کشیدن:
- فقط درخت!
صدای نامجون از توی اتاق بلند شد:
- باید ببینم پسرای خوبی هستین یا نه.

پونزده روز، فقط پونزده روز از وقتی امگا با خانوادش زندگی میکرد میگذشت و اون دیگه مثل چند ماه گذشتش نبود، البته روحیه‌ی امگایی و ذات احمق و بی شیله پیلش‌هم خیلی روی رفتارش تاثیر داشت اما ممکن بود یه بخش کوچیکی ازش هم بخاطر گرمایی که توی اون خونه موج میزد باشه، هفته‌ی اولی که اومد نامجون بهش گفت از بعد تعطیلات کریسمس قراره جلسات گفتار درمانیش دوباره شروع بشن، والدینش تا همین امروز شرکت میرفتن پس اون و جونگکوک هرروز چند ساعتی رو باهم تنها میگذروندن، چند روز اول سعی میکرد تا ازش دوری کنه و توی اتاقش بمونه اما این امکان نداشت تا وقتی الفای خرگوشی مثل دم دنبالش میرفت، این روزا جاشون باهم عوض شده بود! با این تفاوت که جیمین نمیتونست بیست سال تمام وقتی یه نفر با امیدواری و دلتنگی پشت سرش راه میره بی‌تفاوت وارد اتاق بشه و در رو روی صورتش ببنده، ظرف دو هفته دیگه مشکلی با جونگکوک نداشت و علاوه بر اون بهتر با والدینش ارتباط میگرفت، از اولش‌‌هم اون نفرت و کینه‌ی عمیقی از اونها به دل نگرفته و فقط چند ماه واسه صاف شدن دلش کافی بود، جیمین تمام عمرش با چشمای ستاره بارون به اون خانواده نگاه میکرد و حسرت میخورد، چطور امکان داشت حالا که میتونست داشته باشتشون به بختش پشت پا بزنه؟

My room is full of tulips/completedWhere stories live. Discover now