آینه کوچک و خاکگرفتهاش که صفحهاش مانند دریایی ناآرام کمی موج داشت را از جیبش در آورد و به چهرهاش خیره شد.
چهرهای که بیش از چیزی، حالش را بد میکرد. استخوانهای پوسیده و سیاهشدهاش از زیر پوست نصفه و نیمه و متعفتش نمایان بودند. چشمانی که بیهیچ پلکی در حفره نخراشیده چشمانش، به خودش زل میزدند.
نفسش به شمارش افتاد، نفسی که حقیقتا هیچ نیازی به بودنش در خود نمیدید و فقط از عاداتی بود که از خود قدیمیاش بر جای مانده.
میخواست آینه را رها کند، اما انگار استخوانهای انگشتش بر وقف مرادش عمل نمیکردند. دلش میخولشت لبش را بگزد، اما لبی نداشت.
چطور آن لیام احمق، این را حس نکرده بود؟ زهر روی لامسهاش هم تاثیر میگذاشت؟ تنها چیزی که در چهرهاش زنده به نظر میرسید، موهای نسبتا بلند و مشکیاش بودند.
به شیشه تقریبا خالی زهر، چشم دوخت. مطمئن نبود که تا آخر سفرشان، چیزی ازش باقی بماند و این میترساندش. آنها کی میفهمیدند؟
به ذهنش رسید که میتواند مدت بیشتری را در کابینش بماند و در این مدت از زهر استفاده نکند. خوشبختانه الا و لیام عادت نداشتند به کابیتش بیایند.
چیزی در آینه توجهش را جلب کرد. روی پیشانیاش، آن تکه که لیام بوسیده بودش، پوستش سالم به نظر میآمد.
آب نداشته دهانش را قورت داد. این را درک نمیکرد. مغزش بیوقفه داشت تئوری و تحلیلهای بیشماری میبافت، همه به یک اندازه منطقی و همانقدر یا حتی بیشتر، احمقانه بهنظر میآمدند.
آینه را روی میز کنار تختش رها کرد و بدن بیجانش را روی تخت انداخت. خسته بود، خستهتر از اینکه بخواهد فکر کند. حتی خستهتر از آنکه بخواهد بترسد.
اوایل میترسید. از تاثیر زهر میترسید. روزی که آن را از جادوگر گرفته بود را به یاد داشت.
جادوگر که بر خلاف تصورش، چندان اغواگر بهنظر نمیآمد و با آن موهای آشفته تیره و صورت رنگپریده و چشمهای غمگین و پیراهن سرخی که صورتش را رنگپریدهتر نشان میداد، بیشتر شبیه دخترکی افسرده یا بیوهای که میخواهد نشان بدهد شوهر مرحومش را فراموش کرده بهنظر میآمد، آن شیشه را به او داد.
- شاید بهنظرت زهر باشه، اما قطرهای از جادوئه. قطرهای از جادوی خودم، فیول.
آن زمان چندان شجاع نبود، با کمی تردید پرسید: «کار... کاربردش چیه؟»
جادوگر دست استخوانی او را در دست سردش گرفت و با زمزمهای رسا، چیزی که حقیقتا به جادوگر بودنش میآمد، زمزمه کرد: «هم همه کار و هم هیچی. هر جادویی عواقبی داره، برای همین هر جادویی زهره. برای همین نمیتونم از نفرت مردم به خودم، گلهای داشته باشم. من از یک پیچک سمی هم، سمیترم و برعکس اون پیچک، خودم رو هم سمی میکنم.»
لبخند تلخی زد و او را بیشتر به خود نزدیک کرد: «فیول عزیزم... تو هم مثل منی و این زهر، بیشتر تو رو شبیه من میکنه. میتونی باهاش هر کسی رو اغوا کنی، اما نمیتونی نفرتشون رو از بین ببری. مثل یه گل کشنده اما فریبنده میشی، گلی که شاید بخوان بچیننت تا تو رو یه گوشه اتاقشون بذارن و در حالی که از زیباییت استفاده میکنن، نفرینت کنن.»
آب دهان فرضیاش را قورت داد و منمنکنان پرسید: «یعنی... خیلی خوشگل میشم؟»
جادوگر لبخند محبتآمیزی زد و دستی بر موهای مشکیاش کشید و گفت: «اوه، نه جانم... تو رو هر شکلی که دلشون بخواد میبینن، نه چیزی که هستی. شاید بخوان خوشگل ببیننت و یا زشت، اما این چیزی از فریبنده بودنت براشون کم نمیکنه. فریبنده و همزمان، نفرتانگیز.»
- یعنی... قیافه ثابتی ندارم، هر کس منو یه جوری میبینه؟
جادوگر تاییدش کرد. ادامه داد: «اما... لو نمیرم؟»
جادوگر دستش را میان موهای او فرو برد و زمزمه کرد: «ممکنه، ولی نه اونقدر که شاید الان فکر کنی. مهمترین ویژگی تو، موهاته. نباید کوتاهشون کنی و یا بدتر از اون، از ته بزنیشون. باید به عنوان مشخصه ظاهریت بمونن.»
کمی خندید و ادامه داد: «دوست نداری که یکی بهت بگه اون پسر بلوند، و یکی بگه نه، اون که مو مشکیه؟»
آب دهان نداشتهاش را برای چند هزارمینبار قورت داد و گفت: «چشمهام چی؟ اگه مثلا یکی منو چشم آبی ببینه و یکی قهوهای؟»
نیشخندی بر لب جادوگر نشست: «خب... فقط میتونی امیدوار باشی اینطوری نشه.»
برای دقایقی تنها در سکوت به هم نگاه میکردند. سوالات زیادی داست اما شجاعش برای پرسیدن، کافی نبود. در آخر توانست کمی بپرسد: «ام... گفتی قطرهای از جادوئه، کاربردش فقط اینه؟ منو شبیه یه آدم عادی میبینن و هم ازم خوششون میاد و هم ازم متنفرن؟»
- کاربردهاش اونقدر زیادن که خودمم نمیتونم همه رو کشف کنم... شاید هیچوقت همهش رو نفهمی که مهم نیست، اصلیترینهاش رو میگم. اگر دو قطره ازش استفاده کنی، به حرفت گوش میدن. اگر سه قطره استفاده کنی، عاشقت میشن. با چهار قطره، خداشون میشی. پنج قطره... میتونه خودت رو نابود کنه.
- بقیه چی؟ یعنی خب همه که مثل من... مثل من... این شکلی نیستن. اونها چه شکلی میشن؟
جادوگر مثل خودش بود، انگار در مغزش زندگی میکرد و منظور دقیقش را میفهمید. لبخندی بر لبش نشست و گفت: «میخوای تاثیرش رو روی خوناشامها بفهمی، مگه نه؟ اونها با یک قطره، عطششون به خون موقتا از بین میره. آدمهای عادی با یک قطره، میتونن بقیه رو وادار به فرمانبری کنن.»
کمی مردد بود، در واقع بیشتر از کمی.
- این... عوارضش دیگه چیه؟ گفتی سمه، خودمون رو هم سمی میکنه. گفتی بهش میگی زهر اغواگر، نباید بدتر اینها باشه؟
جادوگر کمی سکوت کرد و بعد لب به سخن گشود: «پر حس سیاه میشی، همون حسهایی که هیچوقت نمیخوای داشته باشی. میشی همون که ازش متنفری. اگر از آدمهای مغرور بدت میاد، مغرورترین میشی. اگر از خودنماها بدت میاد، کل وقتت رو صرف خودنمایی میکنی. اگر از حسادت متنفر باشی، پر حسادت میشی. نفرتت از اون صفات کم نمیشه، فقط از خودت هم متنفر میشی، چون همونی هستی که ازش متنفری.»
کمی مکث کرد و با صدایی که بغض ظریفی در آن حس میشد، ادامه داد: «مطمئنم هیچکس اندازه جادوگرها، از جادوگری متنفر نیست. تو هم همین میشی، فیول عزیزم. شاید از بچگی هم حسش کردی، مگه نه؟»
تایید کرد: «همیشه با تمام وجود... حالم از خودم بهم میخورد. از شخصیتهایی که شبیه خودم بودن، از بیعرضهها و ضعیفها و دریا و...»
جادوگر انگشتش را روی لبش گذاشت و گفت: «و به این فکر که با این زهر، این حس چند برابر میشه. تغییر میکنی، شاید اونقدر که خودت رو نشناسی، اما هدفت احتمالا همونه. اون نباید تغییر کنه.»
- ممـ...نون.
جادوگر دستش را دور او انداخت و به نرمی در آغوش فشردش.
- فقط زیادهروی نکن، نذار گم شی. نذار جادو تو رو اونقدر از خودت متنفر کنه که هدفت از یادت بره.
سرش را روی شانه جادوگر تکان داد و چیزی نگفت. جادوگر دوباره به حرف در آمد: «و هیچوقت... هیچوقت هیچ احساسی رو باور نکن، هیچ محبتی رو جدی نگیر. به این فکر کن همش برای اینه، برای این جادو، این زهر لعنتی. فیول نفرتانگیزم، هیچکس نمیتونه دوستت داشته باشه و اگر خلاف این فکر کنی، خودت نابود میشی.»
در تمام این سالها، آنقدر این جمله را با خود تکرار کرده بود که در ذهنش حک شده بود. هیچکس دوستش نداشت، حتی وقتی که اینقدر منزجرکننده نبود و حال حتی نفرت نداشتن کسی از خودش هم، بیش از حد تخیلی و مسخره بهنظر میرسید.

YOU ARE READING
Hypnotic Poison
Fantasy«من هیولاییام که تو ساختی، و حتی یادت نمیآد ساختیش. یادت نمیآمد بهش میگفتی عاشقشی و حتی یک بار هم نخواستی واسش عزا بگیری. حتی نتونستی بشناسیش و هیچوقت به این فکر نکردی که چی پشت سر خودت جا گذاشتی. فقط رفتی و تنهاش گذاشتی.» خلاصه: لیام، خونا...