part 25

301 61 5
                                    

دو سال بعد:
با عجله فنجون حاوی قهوه‌ی داغش رو سر کشید و خواست با قیافه‌ی جمع شدش از اشپزخونه بیرون بره، که مچش اسیر دست سوکجین شد.
با عجز چرخید و به چهره‌ی جدی پاپاش خیره شد‌.
- پاپا لطفا، اگه دیر برسم پروفسور مور اخراجم میکنه.
سوکجین بی‌توجه به قیافه‌ی ملتمس امگا، دستش رو کشید و روی صندلی نشوندش.
- صبحونه نخورده پاتو از در بزاری بیرون میسپارم نزارن از ساختمون خارج شی.
با بدبختی اهی کشید اما بلافاصله با هول تست اغشته به نوتلای هیونگش رو قاپید و سعی کرد همش رو توی دهنش بچپونه، در همون حین رو به نامجون گفت:
- هیشه هه سست لوتلا هرام هگیری؟
- دزد کثیف، منم دیرم شده!
بعد، سعی کرد مثل برادر کوچکترش از پاپاش استفاده کنه، تند تند پلک زد و سعی کرد مظلوم باشه‌.
- میشه یه تست نوتلا برام بگیری؟
سوکجین، ریلکس درحالی که تست غرق در مربای خودش رو گاز میزد جواب داد:
- فلجی؟
لب‌های الفای جوون‌تر خط شدن و زمزمه کرد:
- ممنون.
- خواهش میکنم.
نامجون تست رو به دست امگا داد و وقتی دید میخواد از جاش بلند بشه، ابرویی بالا انداخت.
- کجا؟
- پشت فرمون میخورم اپا، بای بای.
سوکجین خواست مخالفت کنه، اما دیگه دیر شده بود از اونجایی که امگا از اشپزخونه بیرون رفت و به سمت راهرو دوید.
زیر لب غر غری کرد، جونگکوک اداش رو در اورد و بعد، درحالی که بلند میشد دستی براشون تکون داد.
- تو کجا دیرت میشه؟ امروز شرکت کاری نداری‌.
الفا درحالی که با نیشخند از اشپزخونه بیرون میرفت چشمکی به پاپاش زد:
- قرارای صبحگاهی و...
حرفش با صدای بلند سوکجین که با حرص صداش میکرد، قطع شد، خنده‌ای کرد و درحالی که به سمت راهرو میرفت جواب داد:
- میرم یکم به تیموتی کمک کنم، هفته‌ی دیگه افتتاحیشونه.

اب دهنش رو قورت داد و درحالی که هرکدوم از لباس‌هاش رو یه طرف رختکن پرتاب میکرد، زیپ ساک ورزشیش روهم باز کرد تا زودتر بتونه خودش رو به همکلاسی‌هاش برسونه و اگه شانس میاورد، توسط استاد سگ اخلاقش سلاخی نشه.
به محض باز کردن در رختکن و سرک کشیدن توی سالن، متوجه دویدن تمام دانشجو‌ها دور سالن شد و با خیال راحت منتظر ایستاد تا جلوی در برسن، میتونست خودش رو بینشون پرت کنه.
به محض خارج شدن از در و هم‌قدم شدن با بقیه، صدای سوت بلند مور توی سالن اکو شد.
- جیمین کیم، اخراجی.
با بهت، ایستاد و عذادار به رفتن بقیه خیره شد، نفس عمیقی کشید و به سمت استادش چرخید.
- پروفسور، قول میدم...
- اخراجی کیم، بیرون.
لب‌هاش رو اویزون کرد و به سمت صندلی مرد دوید.
- لطفا، لطفا یه فرصت دیگه بهم بدین.
مرد پوفی کشید و با کلافگی به امگا خیره شد.
- دفعه‌ی پنجمیه که تاخیر میخوری.
- این دفعه تقصیر من نبود، باور کنین! دیشب تو بازی پاپا برد و هممون مجبور شدیم تا سه نصف شب بشینیم و دو جین بشقابو واسش صورتی کنیم، تازه صبحم نزاشت صبحونه نخورده بیام که حداقل زودتر برسم.
مور، با شنیدن حرف‌های پسر درباره‌ی دوستش، گوشه‌ی لبش بالا رفت، تک سرفه‌ای کرد تا خندش رو بخوره و با اخم به چهره‌ی امیدوار و موچی مانند روبروش نگاه کرد، در اخر، دلش نیومد و درحالی که اسمش رو از توی لیست خط میزد، زمزمه کرد:
- بار اخرت باشه.
امگا با خوشحالی بالا و پایین پرید و ورجه وورجه کنان به سمت باقی دانشجوها رفت.
چند دقیقه‌ی بعد، بتای میانسال سوت دیگه‌ای زد و همه رو مرتب سازمان دهی کرد تا موقع تمرین حرکات همدیگه رو ناقص نکنن.

My room is full of tulips/completedDonde viven las historias. Descúbrelo ahora