سهون نیم نگاهی به کای که با یه اخم ظریف کنارش نشسته و سرش رو به درختی تکیه داده بود انداخت. الان نیم ساعتی می شد که برگشته بودن و سهون از لحظه توقفشون مدام سعی کرده بود با تلفن، حتی توی یه نقطه از اون جنگل لعنتی آنتن پیدا کنه؛ گر چه در آخر هم تلاشش بی نتیجه مونده بود و با خستگی کنار همون درخت وا رفته بود. اما حالا.. کم کم داشت از این وضعیت سکون و سکوت اطرافش خسته می شد!
با اخم عمیقی برگ خشک و زرد رنگی که روی زمین افتاده بود رو چنگ زد و توی مشتش فشرد.. و صدای خش خش فشرده شدن برگ بین انگشتاش باعث شد کای سمتش بچرخه. سهون با دیدن حالت سوالی نگاه کای به سرعت دستش رو باز کرد، تکه های باقی مونده برگ رو روی زمین ریخت و بعد کاملا سمت پسر کنارش چرخید.
-میگم.. نظرت چیه حرف بزنیم؟!
ابروهای کای با این پیشنهاد یهویی متعجب بالا پریدن. سهون با اشتیاق و لبخند نصف و نیمه روی لب هاش بهش خیره شده بود و این باعث شد بی اراده به خنده بیفته. نیشخندی زد و جواب داد.
-اوکی حرف بزنیم.. ولی فقط من سوال میپرسم.
سهون لحظه ای بی حس به چهره منتظر کای خیره شد. این دیگه چی بود؟! یعنی اون نمی تونست چیزی بگه؟!
لحظه ای از پیشنهادش پشیمون شد. اما.. حرف زدن خیلی بهتر از این سکوت مسخره و عذاب آور بود! پس با لبای آویزون دوباره نگاهش رو به کای دوخت و گفت.
-قبوله.
با این حرف نیشخند پیروزمندانه ای روی لب های کای نشست.
-خوبه.
با شنیدن زمزمه آروم کای، اخماش رو در هم کشید. شاید نمی تونست از پسر مقابلش چیزی بپرسه اما طی این چند برخوردی که با هم داشتن سهون مطمئن بود که اون میتونه گاهی خیلی خشک و عصبی، و توی موقعیت هایی مثل الان کاملا عوضی و رو اعصاب باشه! اما نمی تونست انکار کنه که درباره اش کنجکاوه! کای اجازه هیچ سوالی رو بهش نداده بود و این کمی سهون رو ناامید می کرد اما شاید بعدا درباره خودش بهش می گفت.. شاید... پس بعد از یه مکث کوتاه با لحن پر تمسخری پرسید.
-اسمت که جزو چیزایی که نباید بپرسم نیست درسته؟!
کای لبخند آرومی زد و جواب داد.
-دقیقا جزو چیزاییه که نباید بپرسی.
صدای عصبی و پر اعتراض سهون این بار بلندتر شد.
-یااا.. این چه وضعیه؟ داری منو مسخره میکنی؟!
و کای در حالی که سعی می کرد خنده اش رو مهار کنه دستی توی هوا تکون داد.
-آروم تر.. شوخی کردم.
سهون چپ چپ نگاهش کرد و غرید.
-مسخره.کای نفس عمیقی کشید و این بار با لحن جدی تری جواب داد.
-من کای ام.. کیم کای.سهون که توجهش به جواب کای جلب شده بود سعی کرد تعجبش رو از شنیدن اون اسم تک بخشی کنار بزنه.. و بلافاصله پرسید.

YOU ARE READING
'👣 Danger Point 👣'
Fanfiction○● 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦𝘴 : Chanbaek, Kaihun, Krisho ○● 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Mistery, Adventure, Romance, Smut ○● Writer : Swan ─────⟢𖧵⟣───── همه چیز خوبه! یه زندگی نسبتا آروم و روزمره کنار یه پدر مستبد که سعی در کنار اومدن باهاش داری، و دوستای قدیمی که بیشتر وقتت...