part 27

234 58 2
                                    

چمدونش توسط بادیگارد تهیونگ توی صندوق عقب جا گرفته بود و حالا، الفا کنار ماشینش ایستاده بود تا امگا از خانوادش دل بکنه و سوار بشه.
از طرف دیگه، امگا محکم توی بغل تمام اعضای خانوادش فشرده میشد، لحظه‌ی اخر سوکجین پیشونیش رو محکم بوسید.
- دلم برات تنگ میشه نفسم.
- فردا عصر میام شرکت پاپا.
- حداقل بیست ساعت باید تحمل کنم، بازم دلم برات تنگ میشه.
این‌بار امگا کوتاه اومد و اروم زمزمه کرد:
- منم.
نامجون دستش رو گرفت و به سمت ماشین الفای اصیل‌زاده رفت، تهیونگ با لبخند کوچیکی روی لبش به امگای ریزه میزش خیره شده بود و چشم ازش برنمیداشت.
الفای دیگه صداش رو صاف کرد تا اون رو متوجه خودش کنه، بعد با حالت تهدید امیزی هشدار داد:
- کیم تهیونگ، حق نداری میل و خواستشو زیر پا بزاری، حق نداری از کاری منعش کنی، حق نداری جلوی بیرون رفتنشو بگیری، اجازه نمیدم توی این یک ماه بهش دست بزنی، فقط کافیه یه‌بار حس کنم بخاطر چیزی اذیت شده، روزگارتو سیاه میکنم، به هیچ وجه سعی نکن خودت رو بهش تحمیل کنی چون در اخر بعد از این یه ماه دیگه نمیبینیش.
چشم‌های مرد تیره شدن و با جدیت، به نامجون خیره شد.
- یک ماه به ما فرصت داده شده تا درباره‌ی زندگیمون تصمیم بگیریم، خوشحال میشم از حالا نتیجه‌ای براش در نظر نگیرین چون ممکنه اخرش ناامید و ناراحت بشین، و همچنین مطمئن باشین جیمین قرار نیست خم به ابرو بیاره کیم شی‌.
نامجون دندون‌هاش رو روی‌هم فشرد، ادامه نداد فقط در رو برای پسرش باز کرد تا بشینه و قبل از حرکت کردن ماشین، براش دست تکون داد.

توی راه هیچکدوم حرفی نزدن اما وقتی توی راهروی خونه ایستادن، الفا پهلوی امگا رو نوازش کرد و گفت:
-به خونت خوش اومدی عزیزم، از هر قسمت و هر وسیله‌ای که خوشت نیومد کافیه بگی، سریع عوضش میکنیم.
امگا جواب نداد، با ارنجش دست الفا رو پس زد و سعی کرد گرگ درونش رو اروم کنه، انقدر بپر بپر میکرد که جیمین میتونست حس کنه واقعا یه گرگ مادی درونش در حال وول خوردنه!
وسط سالن بزرگ خونه ایستاد.
- اتاقم کجاست؟
- شیش تا اتاق هست عزیزم، میتونی هرکدومو خواستی برداری، همشون بالان.
سر تکون داد و به سمت پله‌ها رفت، الفا مثل جوجه اردک دنبالش راه افتاد، امگا اولین اتاقی که درش رو باز کرد رو برداشت.
- نمیخواستی بقیشو...
- به هر حال دائمی نیست، اهمیتی نداره.
الفا دندون‌هاش رو کمی بهم فشرد اما بعد سعی کرد اروم باشه، غبار غم از سه سال پیش روی دلش نشسته و حالا امگا با هر حرفش درحال سنگین‌تر کردن اون بود.
امگا خواست بیرون بره که مچ دستش توسط الفا گرفته شد.
- جیمین، میدونم که اشتباه کردم، میدونم که قابل جبران نیست اما لطفا بزار از این یه ماه جوری که باید استفاده کنیم، خواهش میکنم از همین الان ساز مخالف نزن جیمین، من عوض شدم، برای تو عوض شدم.
برای یک لحظه برق ابی رنگی رو توی مردمک‌های پسر کوچکتر دید اما به سرعت پلک زدن محو شد، امگا دستش رو کشید و با گفتن "خسته‌ام" از اتاق بیرون رفت.
الفا دوباره پشت سرش قدم زد.
- بزار خودم چمدونتو بیارم عزیز دلم.
- خودم میتونم.
تهیونگ جلوتر رفت و دستش رو روی دست امگا روی دسته‌ی چمدون گذاشت، تماس پوست‌هاشون باهم جریان برقی رو از تن پسر کوچکتر گذروند و باعث شد گرگش دوباره زوزه بکشه؛ سریع دستش رو پس کشید و قدمی به عقب برداشت.
بعد از گذاشته شدن چمدون توی کلوزت، جیمین با نگاه منتظری به تهیونگ خیره شد.
- میخوام لباس عوض کنم، برو دیگه!
الفا اهی کشید و با شونه‌های افتاده بیرون رفت، روی تخت نشست و چند لحظه بعد، امگا با یه ست لباس خواب توی تنش بیرون اومد.
با دیدن الفا روی تخت، ترس توی دلش جوونه زد، خاطرات توی مغزش جون گرفتن و باعث شدن لبش رو گاز بگیره و ملتمسانه بگه:
- لطفا برو بیرون، میخوام بخوابم.
- اما هنوز شام نخوردیم عزیزم.
- گرسنم نیست، میشه بزاری بخوابم؟
الفا با قیافه‌ای محزون از روی تخت بلند شد، فاک اون یه میز باحال واسه امگا چیده بود! سری تکون داد و با گفتن "شب بخیر" از اتاق بیرون رفت، درحالی که ساعت هنوز ده‌هم نشده بود!
اهی کشید و با شونه‌های افتاده به سمت اشپزخونه رفت، نیم نگاه حسرت باری به میز انداخت و بعد گوشیش رو از روی اپن برداشت تا به هیونگش راجب وضعیت گزارش بده.

My room is full of tulips/completedOù les histoires vivent. Découvrez maintenant