تقریبا 10 دقیقه ای میشد که همگی وارد چادرها شده بودن و دوباره سکوت نسبی فضای جنگل رو فرا گرفته بود؛ همگی.. به جز بکهیون!
در واقع بعد از دیدن اخم چانیول و اینکه بدون هیچ حرفی به چادرش برگشته بود، تصمیم گرفت کمی همون اطراف قدم بزنه تا شاید چان خوابش ببره و اون بتونه بی سر و صدا، بالاخره یه خواب راحت داشته باشه. اما طی همون 10 دقیقه هزار بار از خستگی خمیازه کشیده و به سانا فحش داده بود. خب.. بکهیون هم از سوسک می ترسید اما در این لحظه اصلا دلش نمی خواست خودش رو جای اون دختر بذاره یا بهش حق بده.
پنج دقیقه بعد هم به همون شکل گذشت تا اینکه بالاخره تصمیم گرفت وارد چادر چانیول بشه. به آرومی زیپ چادر رو پایین کشید و قدم جلو گذاشت.. اما با دیدن چشمای باز و حالت جدی نگاه چان که در همون حالت درازکش بهش خیره شده بود خشکش زد. لب هاش رو به آرومی خیس کرد و سعی کرد لبخند بزنه.
-عه.. بیدار بودی؟!
چانیول پر سوال ابرویی بالا انداخت.
-اینجا چیکار میکنی؟لب های بکهیون به وضوح آویزون شدن. یعنی چانیول اجازه نمی داد اونجا بخوابه؟
-فقط میخوام بخوابم.
با حالت زاری نالید و باعث شد چان نیشخند بزنه.-خب برو همون جایی که نیم ساعت پیش بودی بخواب!
اخمای بکهیون به شدت در هم شدن. با حرص کاملا وارد چادر شد و کنار چانیول نشست.
-نگو که ندیدی اون دخترو با خودش برد توی چادر. توقع نداری که منم برم اونجا بخوابم نه؟! در ضمن.. از اول هم قرار نبود برم اونجا اگه دندون رو جیگر کوفتیت میذاشتی و صبر می کردی!
چانیول به سرعت سر جاش نشست و با اخم به بک توپید.
-طوری حرف میزنی که انگار خیلی بهت بد گذشته! شنیدم چطور داشت برات سخنرانی می کرد و تو هم سکوت کرده بودی و گوش می دادی. پس بهتره همه چیزو نندازی گردن من.تمام مدت، بکهیون با یه حالت گنگ و متعجب بهش زل زده بود و نمی فهمید منظور چانیول دقیقا چیه.
-سخنرانی؟ کِی؟! من.. نمیفهمم چی میگی چانی!تکخند پر تمسخری پاسخ گرفت اما بازم باعث نشد کوتاه بیاد.
-منظورت چیه چانیول؟پسر بلندتر با ابروهایی که با لجبازی هنوزم در هم بودن جواب داد.
-اون دختر تقریبا نیم ساعت داشت با تو حرف می زد و بعد تو میگی منظور منو نمیفهمی؟!چشمای بکهیون با بهت گرد شدن. نیم ساعت؟! یعنی وقتی خوابش برده بود سوهیون هنوز بیدار بوده؟ اما اون که...
نگاه منتظر چانیول بهش دوخته شده بود و همین موضوع باعث شد سرش رو بالا بگیره.
-من..
کلافه چنگی به موهاش زد.-فکر میکنم منظور تو وقتیه که من خوابم برده! من.. خب.. همین که سرم رو روی زمین گذاشتم خوابم برد. حتی یه کلمه از حرفایی که داری میگی رو یادم نمیاد!

YOU ARE READING
'👣 Danger Point 👣'
Fanfiction○● 𝘊𝘰𝘶𝘱𝘭𝘦𝘴 : Chanbaek, Kaihun, Krisho ○● 𝘎𝘦𝘯𝘳𝘦 : Mistery, Adventure, Romance, Smut ○● Writer : Swan ─────⟢𖧵⟣───── همه چیز خوبه! یه زندگی نسبتا آروم و روزمره کنار یه پدر مستبد که سعی در کنار اومدن باهاش داری، و دوستای قدیمی که بیشتر وقتت...