- تهیونگ شی!
الفا به سمتش چرخید و بهش لبخند زد.
- ساعت خواب عزیزم.
توجهی به کنایهی الفا نکرد.
- کجای خونه بهتر انتن میده، میخوام تماس بگیرم.
تهیونگ توی دلش با خباثت خندید اما در ظاهر چهرهی معصومی به خودش گرفت.
- اوه! متاسفانه هیچجا! دکل این منطقه اسیب دیده و فعلا درحال تعمیره، من یه سیمکارت دیگه دارم، با گوشی من زنگ بزن.
امگا چشمهاش رو چرخوند، گوشی تهیونگ؟ لعنت بهش اونجوری که نمیتونست هر ثانیه به بابا و پاپاش گزارش بده! اما به هر حال از هیچی بهتر بود پس دستش رو دراز کرد و با اکراه گفت:
- ممنون میشم بهم بدیش.
- حتما سوییتی.
درحالی که منتظر بود تا الفا رمز گوشی رو بزنه و بهش بدتش، جوری که فکر میکرد نمیشنوه زیر لب گفت:
- سوییتی، بیبی، عزیزم، نفسم؛ برو بابا!
وقتی از جلوی دید الفا محو شد، تهیونگ زمزمه کرد:
- یکم سرکش شدی، ولی هنوزم جرئت نداری بروزش بدی بیبی من! فکر میکنی تمام دیشب رایحهی ترسیدت از زیر در اتاق فرار نمیکرد؟ فقط بخاطر یه نیمچه فریاد! اما نگران نباش، ما اینجاییم تا تو به من اعتماد کنی و ازم نترسی امگا کوچولو!
با حسرت اضافه کرد:
- و همچنین تلاش میکنیم تا دوباره دوستمون داشته باشی قشنگم.- پاپا؟
- اوه جیمین عزیزم، نگرانت بودیم، خوبی؟
- خوبم پاپا.
- کجایین؟ لازمه بیایم و نزدیکت باشیم؟
گوشهی لبهاش به سمت پایین متمایل شدن.
- میدونم احمقانس ولی من توی هواپیما خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیدم وسط ناکجا ابادم، حتی سیمکارتمم انتن نمیداد!
- پس الان چجوری زنگ زدی؟
چشمهاش رو توی حدقه چرخوند.
- تهیونگ گفت دیکیلی اینجی ایسیب دیدی و تی چیند ریزی دیگی تیعمیر نیمیشی ویلی میتینی ایز گیشی مین کی یی سیمکیرت دیگی دیری ایستیفیدی کینی! (دکل اینجا اسیب دیده و تا چند روز دیگه تعمیر نمیشه ولی میتونی از گوشی من که یه سیمکارت دیگه داره استفاده کنی!)
- عام... تقریبا فهمیدم چی شد، مزخرفه ولی نمیشه کار دیگهای کرد.
- هوم، دیگه نمیتونم گزارش لحظهای بدم!
سوکجین تک خندهای کرد، دلش به شدت برای پسرش تنگ شده بود اما فعلا نمیتونست ببینتش، حس میکرد از دیشب تا به حال که ندیدتش افسردگی گرفته! اهی کشید و روزش رو برای امگا تعریف کرد.بعد از سوکجین، حالا نوبت نامجون بود که با امگای کوچولوش حرف بزنه و کمی رفع دلتنگی کنه، با شنیدن صدای الفا، لبخند ارامش بخشی روی صورتش نشست.
- اپا، میخواید تا وقتی من برمیگردم سئول شما شرکتای امریکا رو چک...
- نه جیمین، جونگکوک و مینهو هستن و همین بسه، من تا وقتی تورو پس نگیرم هیچ جا نمیرم!
گرگش زوزهی خشمگینی کشید اما نیمهی انسانیش ذوق کرد، محض رضای الهه اون تولهی لعنتی حتی مارکم نداشت و انقدر برای اون الفا یقه جر میداد!گوشی رو روی اپن گذاشت و صداش رو صاف کرد تا تهیونگ متوجهش بشه.
- ممنون تهیونگ شی.
- نیازی به تشکر نیست بیبی، هر چیزی که من دارم مال توام هست!
چشمهاش رو توی حدقه چرخوند اما چیزی نگفت.
- شام میخوری؟
- نه، وقت خوابه.
نیم نگاهی به امگا انداخت اما دیگه کشش نداد.
- باشه.
بیحوصله به سمت همون اتاقی که توی بیدار شده بود قدن برداشت، به هر حال به نظر نمیرسید اون خونه اتاق دیگهای داشته باشه و اون زودتر تصاحبش کرده بود، پس تهیونگ میتونست روی کاناپه بخوابه!
-چطور جرئت میکنی اینجوری الفاتو از خودت برونی!
صدای گرگ امگا توی سرش پیچید، زیر و فریبنده!
- چرت نگو امگا، اون بهمون خیانت کرد، هیچوقت دوستمون نداشت!
- داشت! من میتونستم حسش کنم و الان حتی قویتر از قبله، خیلی قویتر.
- نیمهی انسانیش هیچوقت مارو نمیخواسته، چیزی که تو حس میکردی علاقهی الفای درونش بوده و بس، حالاهم حتما چون دل گرگش تنگ شده بوده شدیدتر احساسش میکنی.
- لجبازی نکن جیمین، فقط برو و پذیرای الفات باش!
- لجبازی؟ من فقط دارم منطقی فکر میکنم، جدای از همهی اینها اون باعث شد تولهی تو بمیره!
- من فراموشش نکردم! اما میفهمی که من یه امگام و بزرگترین نیازم توی جهان الفامه؟ حتی بیشتر از بچهای که به زور ضربانشو حس میکردم و توهم اصلا نمیخواستیش!
- نمیخوام همچین بحثی رو باهات ادامه بدم.
- بیکار نمیشینم جیمین، منتظر وقتی که خودم دست به کار میشم باش!
پوزخند زد، اون چیکار میتونست بکنه وقتی جیمین اجازش رو نمیداد؟ده دقیقهی بعد با ورود الفا به اتاق چشماش گرد شدن، تهیونگ بیتوجه به چهرهی متعجب امگا به سمت چمدون باز شدش رفت تا مسواکش رو از توش برداره، امگا با دیدن حرکت الفا نفس راحتی کشید، البته که اون فقط میخواست یکی از وسایلش رو برداره و سریعا اتاق رو ترک کنه!
با خیال راحت خودش رو روی تخت انداخت و چشمهاش رو بست، اما چند دقیقهی بعد با فرو رفتن قسمت کناریش با سرعت بازشون کرد، الههی ماه! سیریسلی؟ کیم تهیونگ لعنتی میخواست کنار اون بخوابه؟ با هول نیمخیز شد و به حرکات ریلکس الفا چشم دوخت.
- یا تهیونگ شی اینجا اتاق منه.
الفا ابرویی بالا انداخت.
- بله؟
- گفتم. اینجا. اتاق. منه، میخوام تنها باشم.
- اوه امگای من! در کمال تاسف باید بهت بگم تا وقتی اینجاییم هردو کنارهم میخوابیم چون نه من علاقهای به روی کاناپه خوابیدن دارم و نه تو اجازشو!
- پس وقتی داشتی مقدمات این سفر کوفتیو میچیدی چیکار میکردی!؟ خریدن یه تخت کوفتی هیچی از میلیون میلیون دلارای توی حسابت کم نمیکنه!
تهیونگ با لذت به تخس بازی امگاش خیره شد و بعد، خودش رو به طرفش کشید، جیمین با دیدن حرکت پسر بزرگتر عقب رفت تا جایی که دوباره روی تخت درازکش شد و الفا روش خیمه زد.
- به این فکر کن که نمیخواستم بخرم پسرم، نمیخواستم!
پسر کوچکتر با دیدن پایینتر اومدن تهیونگ، با ترس اب دهنش رو فرو داد و چند ثانیه با خودش یکه به دو کرد، اون داشت به صورتش نزدیک میشد، صورتش، صورتش! میخواست ببوستش؟ نه! جیمین میترسید!
گرگش بپر بپر میکرد، با شادی و اشتیاق مدام توی سر جیمین فریاد میکشید و میخواست که اونهم جلو بره، دستهاش رو دور گردن پسر بزرگتر حلقه کنه و لبهاش رو ببوسه!
یک ثانیه و یک حرکت بود، امگا با وحشت کف دستهاش رو روی سینهی الفا گذاشت و به عقب هلش داد، فریاد کشید:
- نزدیکم نشو!
گرگ با خشم زوزهی گوش خراشی کشید، از شدت بلند بودن صدا، توی خودش جمع شد و سرش رو بین دستهاش فشرد.
- عوضی بیلیاقت! عذر خواهی کن، زودباش!
سینش بخاطر فشار گرگ درد گرفت و صدای هق هقش بلند شد.
- دست از سرم بردااااار!
فریادی که برای بار دوم کشید، چشمهای الفای مبهوتش رو گردتر از قبل کرد، تهیونگ با بهت به سمت پسر خیز برداشت و شونش رو لمس کرد.
- جیمین؟ جیمینی؟ من نمیخواستم اذیتت کنم عزیزم، جیمین؟
لرزش تن امگا ایستاد، صدای نفس نفس زدنش قطع و بدنش زیر دست الفا شل شد.
برای چند ثانیه هیچ صدایی از امگای بیجون روی تخت و الفای مبهوت و ترسیدش در نیومد و بعد، بوی تند یاس و خامهای که حالا به شدت محسوس شده بود اتاق رو پر کرد، مردمکهای سرمهای شدهی امگا با رگههایی از رنگ بنفش توی تاریکی به مرد بالای سرش خیره موندن و نفس توی سینهی الفا حبس شد!...___________________________________
این پارت یکم از بقیش کوتاهتره ولی کلا اینجوری تو ذهنم بود که اینجا تمومش کنم، پس اره🚶♀️🚶♀️
ووتم بدین
ادیتم نداره

VOUS LISEZ
My room is full of tulips/completed
Loup-garouCompleted گل لاله: نماد سرآغاز یا شروع مجدد، پیام آور آغاز، آرامش و بخشش. اعتماد کردنهای بیجا، میتونه تمام زندگی آدم رو زیر و رو کنه، این چیزی بود که کیم نامجون و کیم سوکجین، بیست و اندی سال بعد از تولد اون فهمیدن! حالا تمام اعضای خاندان کیم، هرر...